عن ابن مسعود رضي الله عنه قال: دخلتُ على النبيِّ صلى الله عليه وسلم وهو يُوعَكُ، فَمَسَسْتُهُ، فقلتُ: إنّكَ لَتُوعَكُ وَعَكًا شَدِيدًا، فقالَ: «أجَلْ، إنِّي أُوعَكُ كما يُوعَكُ رَجُلانِ منكُم».
از ابن مسعود رضی الله عنه روایت است که می گويد: نزدِ رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم، درحالی که تب داشت؛ ايشان را لمس کردم و گفتم: تبِ شديدی داريد. فرمود: «أجَلْ، إنِّي أُوعَكُ كَمَا يُوعَكُ رَجُلانِ مِنْكُمْ»: «آری؛ من به اندازه ی دو نفر از شما تب می کنم».
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح
ابن مسعود رضی الله عنه یادآور می شود که درحالی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفته که ایشان از شدت بیماری درد می کشید؛ پس دستش را دراز می کند و به ایشان می گوید: ای رسول خدا، بیماری شما شدید است؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم خبر می دهد که شدت بیماری ایشان به اندازه ی بیماری دو نفر می باشد. و این از آن جهت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم به بالاترین درجات صبر دست یابد.
مرجع
بهجة الناظرين شرح رياض الصالحين، تأليف سليم الهلالي، دار ابن الجوزي.
تطريز رياض الصالحين، تأليف فيصل آل مبارك، تحقيق د. عبدالعزيز آل حمد، دار العاصمة، الرياض، الطبعة الأولى، 1423هـ.
رياض الصالحين من كلام سيد المرسلين، للإمام أبي زكريا النووي، تحقيق د. ماهر الفحل، دار ابن كثير، دمشق، الطبعة الأولى، 1428هـ.
شرح رياض الصالحين، للشيخ محمد بن صالح العثيمين، مدار الوطن - الرياض، 1426هـ.
صحيح البخاري، للإمام أبي عبدالله محمد بن إسماعيل البخاري، عناية محمد زهير الناصر، دار طوق النجاة، الطبعة الأولى، 1422هـ.
صحيح مسلم، للإمام مسلم بن الحجاج، حققه ورقمه محمد فؤاد عبدالباقي، دار عالم الكتب - الرياض، الطبعة الأولى، 1417هـ.
كنوز رياض الصالحين، فريق علمي برئاسة أ.د. حمد العمار، دار كنوز إشبيليا -الرياض، الطبعة الأولى، 1430هـ.
نزهة المتقين شرح رياض الصالحين، تأليف د. مصطفى الخِن وغيره، مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة الرابعة عشر، 1407هـ.
این حدیث در HadeethEnc.comعن جابر بن عبد الله رضي الله عنهما : «أنه كان يسير على جمل فأعيا، فأراد أن يُسَيِّبَهُ. فلحقني النبي صلى الله عليه وسلم فدعا لي، وضربه، فسار سيرا لم يَسِرْ مثله. ثم قال: بِعْنِيهِ بأُوقية. قلتُ: لا. ثم قال: بِعْنِيه. فَبِعْتُهُ بأوقية، واستثنيت حُمْلَانَهُ إلى أهلي. فلما بلغت: أتيته بالجمل. فنقدني ثمنه. ثم رجعت. فأرسل في إثري. فقال: أتَرَانِي مَاكستُكَ لآخذ جملك؟ خذ جملك ودراهمك، فهو لك».
از جابر بن عبدالله رضی الله عنهما روایت است که: وی سوار بر شترش در حال رفتن بود که شتر خسته شد و از حرکت باز ايستاد؛ بنابراین تصمیم گرفت آن را رها کند؛ در ادامه می گوید: در همان وقت رسول الله صلى الله عليه وسلم به من رسيد و برايم دعا کرد و به شتر ضربه ای زد که شتر با آن ضربه چنان حرکت نمود که هيچگاه چنين حرکت نکرده بود؛ آنگاه رسول الله صلى الله عليه وسلم به جابر فرمود: «بِعْنِيهِ بِأُوقِيَّةٍ»: «شتر را به مبلغ يک اوقيه به من بفروش». گفتم: خير؛ باز فرمود: «بِعْنِيهِ»: «آن را به من بفروش». پس شتر را به يک اوقيه به رسول الله صلى الله عليه وسلم فروختم، ولی شرط کردم تا رسيدن به منزلم بر آن سوار شوم؛ وقتی به منزل رسيدم شتر را نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آوردم و ايشان نيز پولش را نقد به من پرداخت نمود. آنگاه برگشتم که ايشان نيز شخصی را به دنبال من فرستاد و سپس فرمود: «أَتُرَانِي مَاكَسْتُكَ لآخُذَ جَمَلَكَ؟ خُذْ جَمَلَكَ وَدَرَاهِمَكَ، فَهُوَ لَكَ»: «آيا فکر می کنی من با تو چانه زدم تا شترت را از تو بگيرم، شترت و پولت را بردار، هر دوی آنها مال توست».
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح
جابر بن عبدالله رضی الله عنهما در یکی از غزوات همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم سوار بر شتری می باشد که شترش لاغر شده و از فرط خستگی می ایستد و توان همراهی و حرکت با سپاه مسلمانان را ندارد؛ تا جایی که جابر تصمیم می گیرد آن را به حال خودش رها کند، چون دیگر سودی ندارد؛ رسول الله صلی الله علیه وسلم از رافت و مهربانی که نسبت به اصحاب و امتش داشت، در انتهای لشکر حرکت می کرد تا به ضعیفان و افراد ناتوان کمک کند؛ در این میان چون به جابر می رسد که سوار بر شتر لاغرش می باشد، برای او دعا می کند و ضربه ای به شترش می زند که در اثر آن شترِ ناتوانِ جابر قوت می گیرد و چنان حرکت می کند که تا آن زمان چنان حرکت نکرده بود؛ و به این ترتیب رسول الله صلی الله علیه وسلم از بزرگواری و اخلاق نیکی که داشت، تصمیم می گیرد دل جابر را به دست آورده و کمی با وی سخن گوید تا سفر کوتاه شود؛ بنابراین به وی می گوید: شتر را به یک اوقیه به من بفروش؛ اما جابر که به فضل الله امیدوار است و می داند که اگر از معامله ی با رسول الله صلی الله علیه وسلم خوداری کند، نقصی متوجه دینش نمی گردد، چون این کار از مصادیق اطاعت واجب نیست و امر مذکور بر وجه الزام نمی باشد، از این معامله صرف نظر می کند. با این همه رسول الله صلی الله علیه وسلم دوباره از وی می خواهد که شترش را به یک اوقیه به ایشان بفروشد؛ این بار جابر می پذیرد و شرط می کند که باید تا رسیدن به منزلش در مدینه بر آن سوار شود؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم شرط وی را می پذیرد؛ وقتی به مدینه می رسند، جابر شتر را به رسول الله صلی الله علیه وسلم تحویل می دهد و رسول الله صلی الله علیه وسلم قیمت آن را به وی می پردازد؛ زمانی که جابر قیمت شترش را می گیرد و باز می گردد، رسول الله صلی الله علیه وسلم کسی را به دنبال وی می فرستد و جابر باز می گردد و رسول الله صلی الله علیه وسلم به وی می فرماید: «آیا گمان می کنی با تو معامله نمودم تا شترت را از تو بگیرم؟ شترت را به همراه پول هایت بگیر که هر دو برای تو می باشند». و این رفتار بزرگوارانه و بزرگ منشانه و لطف و اخلاق والا از رسول الله صلی الله علیه وسلم بعید نیست؛ و از این موارد در سیرت ایشان بسیار به چشم می خورد.
مرجع
- صحيح البخاري –الجامع الصحيح-؛ للإمام أبي عبد الله محمد بن إسماعيل البخاري، عناية محمد زهير الناصر، دار طوق النجاة، الطبعة الأولى، 1422هـ.
- صحيح مسلم؛ للإمام مسلم بن الحجاج، حققه ورقمه محمد فؤاد عبد الباقي، دار عالم الكتب-الرياض، الطبعة الأولى، 1417هـ.
- الإلمام بشرح عمدة الأحكام للشيخ إسماعيل الأنصاري-مطبعة السعادة-الطبعة الثانية 1392ه.
- تيسير العلام شرح عمدة الأحكام-عبد الله البسام-تحقيق محمد صبحي حسن حلاق- مكتبة الصحابة- الشارقة- الطبعة العاشرة- 1426ه.
این حدیث در HadeethEnc.comعَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ رضي الله عنه أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلَّى الله عليه وسلم قال: «ما مِنْ أحَدٍ يُسلِّمُ علي إلا ردَّ اللهُ عليَّ رُوحي حتى أردَّ عليه السَّلامَ».
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «ما مِنْ أحَدٍ يُسلِّمُ علي إلا ردَّ اللهُ عليَّ رُوحي حتى أردَّ عليه السَّلامَ»: «کسی نیست که بر من سلام بفرستد، مگر اینکه الله متعال روحم را به من باز میگرداند تا جواب سلامش را بدهم».
به روایت ابوداوود و احمددرجهسند آن حسن است
شرح
پیامبر صلی الله علیه وسلم خبر میدهد که روح ایشان به ایشان بازگردانده میشود تا پاسخ سلام کسانی را بدهد که بر او سلام میفرستند، دور باشند یا نزدیک. زندگی برزخی و قبر، امری غیبی است که حقیقت آن را کسی جز الله نمیداند و او بر هر چیزی تواناست.
فواید
- تشویق به درود و سلام بسیار بر پیامبر صلی الله علیه وسلم.
- زندگی پیامبر صلی الله علیه وسلم در قبرشان، کاملترین زندگی یک انسان در برزخ است، بنابراین کسی جز الله تعالی حقیقت این زندگی و چگونگی آن را نمیداند.
- این حدیث دلیلی برای کسانی نیست که میگویند زندگی پیامبر صلی الله علیه وسلم در قبرشان همانند زندگی کنونی ماست، تا آنکه کسی از مشرکان برای استغاثه و فریادخواهی از ایشان بدان استدلال نکند، بلکه آن یک زندگی برزخی است.
مرجع
سنن أبي داود (3/ 384) (2041).
مسند أحمد (16/ 477) (10815).
بهجة الناظرين شرح رياض الصالحين، لسليم الهلالي (2/ 486).
شرح رياض الصالحين، لابن عثيمين (5/ 477).
نزهة المتقين شرح رياض الصالحين، لمجموعة من الباحثين (2/ 964).
این حدیث در HadeethEnc.comعن أنس قال: قال أبو طَلحَة لأم سليم: قد سمعت صوت رسول الله صلى الله عليه وسلم ضعيفًا أعرف فيه الجُوع، فهل عندك من شيء؟ فقالت: نعم، فَأَخْرَجَت أَقْرَاصًا من شَعير، ثم أَخَذْتْ خِمَارًا لها، فَلفَّت الخُبْزَ بِبَعْضِه، ثم دسَّتْهُ تحت ثوبي ورَدَّتني ببعضِه، ثم أرسَلَتني إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فَذَهَبَتُ به، فوجدت رسول الله صلى الله عليه وسلم جالسًا في المسجد، ومعه الناس، فَقُمتُ عليهم، فقال لي رسول الله صلى الله عليه وسلم : «أرسلك أبو طلحة؟» فقلت: نعم، فقال: « أَلِطَعَام؟» فقلت: نعم، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : «قوموا» فانْطَلَقُوا وانطَلَقتُ بين أيديهم حتى جئت أبا طَلَحة فَأَخْبَرتُهُ، فقال أبو طلحة: يا أم سليم، قد جاء رسول الله صلى الله عليه وسلم بالناس وليس عندنا ما نُطعِمُهُم؟ فقالت: الله ورسوله أعلم. فانطلق أبو طلحة حتى لقي رسول الله صلى الله عليه وسلم فأقبل رسول الله صلى الله عليه وسلم معه حتى دخلا، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : « هَلُمِّي ما عندك يا أم سليم» فأتت بذلك الخبز، فأمر به رسول الله صلى الله عليه وسلم فَفُتَّ، وَعَصَرَتْ عليه أم سليم عُكَّةً فَآدَمَتْهُ ، ثم قال فيه رسول الله صلى الله عليه وسلم ما شاء الله أن يقول، ثم قال: «ائْذن لعشرة» فَأَذِنَ لَهُم فأكلوا حتى شَبِعُوا ثم خرجوا، ثم قال: «ائْذَن لعشرة» فأذن لهم حتى أكل القُوم كلُّهم وشَبِعُوا والقوم سبعون رجلا أو ثمانون. متفق عليه. وفي رواية: فما زال يَدخُل عشرة، ويخرج عشرة حتى لم يبق منهم أحد إلا دخل، فأكل حتى شَبِع، ثم هَيَّأهَا فإذا هي مِثْلُهَا حين أكلوا منها. وفي رواية: فأكلوا عشرة عشرة، حتى فعل ذلك بثمانين رجلا، ثم أكل النبي صلى الله عليه وسلم بعد ذلك وأهل البيت، وتركوا سُؤْرَا. وفي رواية: ثم أفْضَلُوا ما بَلَغُوا جِيرانهم. وفي رواية عن أنس، قال: جئت رسول الله صلى الله عليه وسلم يوما، فوجدته جالسا مع أصحابه، وقد عَصَبَ بَطنه، بِعُصَابة، فقلت لبعض أصحابه: لِم عَصَبَ رسول الله صلى الله عليه وسلم بطنه؟ فقالوا: من الجُوع، فذهبت إلى أبي طلحة، وهو زوج أم سليم بنت مِلْحَان، فقلت: يا أبَتَاه، قد رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم عَصَبَ بطنه بِعِصَابَة، فسألت بعض أصحابه، فقالوا: من الجُوع. فدخل أبو طلَحَة على أمي، فقال: هل من شيء؟ قالت: نعم، عندي كِسَرٌ من خُبزٍ وتمرات، فإن جاءنا رسول الله صلى الله عليه وسلم وحده أشْبَعنَاه، وإن جاء آخر معه قَلَّ عنهم... وذكر تمام الحديث.
از انس رضی الله عنه روایت است که می گوید: ابوطلحه به ام سُلَيم گفت: صدای رسول الله صلى الله عليه وسلم را خيلی ضعيف و آهسته شنيدم و گمان می کنم علتش گرسنگی است. آيا نزد تو چيزی برای خوردن يافت می شود؟ ام سليم پاسخ داد: بله؛ آنگاه چند نان جو آورد و نان را در قسمتی از چارقدش پيچيد و سپس آن را زير لباسم پنهان کرد و قسمت ديگر چارقد را روی من انداخت و مرا نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم فرستاد. من بسته ی نان را نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم بردم و ديدم که ايشان با تعدادی از مردم در مسجد نشسته اند. بالای سرشان ايستادم. رسول الله صلى الله عليه وسلم به من فرمود: «أَرْسَلَكَ أَبُو طَلْحَة؟»: «آيا ابوطلحه تو را فرستاده است؟» گفتم: بله. پرسيد: «أَلِطَعَام»: «آيا برای غذا؟» گفتم: بله. رسول الله صلى الله عليه وسلم به مردم فرمود: «قُومُوا»: «برخيزيد». و همه به راه افتادند و من پيشاپيش آنها رفتم تا اينکه نزد ابوطلحه آمدم و به او خبر دادم (که رسول الله صلى الله عليه وسلم با تعدادی از مردم می آيند). ابوطلحه گفت: ای ام سُلَيم! رسول الله صلى الله عليه وسلم با مردم می آید حال آنکه غذایی نداريم که از آنها پذيرايی کنيم. ام سليم گفت: الله و پيامبرش داناترند. پس ابوطلحه به استقبال رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت تا اينکه ايشان را ديد و با هم آمدند و وارد خانه شدند. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «هَلُمِّي ما عِندَكِ يا أُمَّ سُلَيْمٍ»: «ای ام سليم! آن چه داری بياور». و ام سليم همان نان را آورد و رسول الله صلى الله عليه وسلم دستور داد که نان را خُرد کنند. ام سليم خيک روغن را فشار داد و نان را چرب کرد. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم دعايی که الله می داند بر روی نان چرب خواند و فرمود: «ائذَن لِعَشَرَةٍ»: «به ده نفر اجازه ی ورود بده». و ابوطلحه به آنها اجازه ی ورود داد و آنها وارد خانه شدند، شکمِ سير غذا خوردند و بيرون رفتند. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «ائذَن لِعَشَرَةٍ»: «به ده نفرِ ديگر اجازه ی ورود بده». ابوطلحه ده نفر را به داخل خانه خواند؛ آنها نيز سير خوردند و بيرون رفتند و بدين ترتيب همه ی همراهان رسول الله صلى الله عليه وسلم که هفتاد يا هشتاد نفر بودند، غذا خوردند و سير شدند. متفق علیه
و در روایت دیگری آمده است: مرتب ده نفر وارد می شدند و ده نفر بيرون می رفتند تا اينکه کسی از آنها باقی نماند، مگر آن که وارد خانه شده و شکم سير غذا خورده بود. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم آن غذا را جمع کرد و ديد که تغييری نکرده و مثلِ زمانی است که از آن خوردند.
و در روایتی آمده است: ده نفر ده نفر غذا خوردند و به همين ترتيب به هشتاد نفر غذا داد و سپس خودِ رسول الله صلى الله عليه وسلم و خانواده ی ابوطلحه غذا خوردند و غذايی به اندازه ی غذای يک ميهمانی باقی گذاشتند.
در روایتی آمده است: به اندازه ای غذا گذاشتند که از اين غذا به همسايه ها نيز دادند.
و در روایتی از انس رضی الله عنه آمده است که می گوید: روزی نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آمدم و ديدم که با يارانش نشسته و شکمش را با پارچه ای بسته است. از يارانش پرسيدم: چرا رسول الله صلى الله عليه وسلم شکمش را بسته است؟ گفتند: به علت گرسنگی. لذا نزد ابوطلحه رفتم که شوهرِ مادرم، ام سليم دختر ملحان بود و گفتم: ای پدر! رسول الله صلى الله عليه وسلم را ديدم که با پارچه ای شکمش را بسته بود. علتش را از يارانش پرسيدم، گفتند: به علت گرسنگی است. پس ابوطلحه نزد مادرم رفت و گفت: آيا چيزی برای خوردن هست؟ مادرم گفت: بله؛ چند پاره نان و چند دانه خرما. اگر رسول الله صلى الله عليه وسلم تنها نزدمان بيايد، می توانيم از ايشان پذيرایی کنيم تا سير شوند؛ اما اگر کسی ديگر با او بيايد، برای شان کم است. و سپس بقيه ی حديث را ذکر کرد.
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح
رسول الله صلی الله علیه وسلم به شدت گرسنه بود و ابوطلحه رضی الله عنه از طریق صدای ضعیف رسول الله صلی الله علیه وسلم متوجه وضعیت ایشان شد، از این رو ماجرا را به همسرش ام سلیم گفت و او را در جریان حال رسول الله صلی الله علیه وسلم قرار داد و از وی پرسید: آیا چیزی برای خوردن داری؟ ام سلیم گفت: بله، یعنی در حدی که گرسنگی رسول الله صلی الله علیه وسلم را رفع نماید داریم، در نتیجه چند قرص نان جو بیرون آورد، سپس آنها را در بخشی از چارقدی پیچید و زیر لباس انس رضی الله عنه گذاشت و باقی آن چارقد را به عنوان ردائی برای پوشش او قرار داد. وقتی انس رضی الله عنه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفت، ایشان را در میان یارانش دید. پس بالای سر آنها ایستاد. رسول الله صلی الله علیه وسلم به او گفت: ابوطلحه تو را فرستاده است؟ انس گفت: بله. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: آیا برای غذا؟ یعنی آیا تو را فرستاده تا ما را به صرف غذا دعوت نمایی؟ انس گفت: بله. و انس رضی الله عنه نتوانست غذا را به رسول الله صلی الله علیه وسلم بدهد، زیرا تعداد زیادی از اصحاب پیرامون ایشان بودند و عادت رسول الله صلی الله علیه وسلم را می دانست که خودش را بر اصحابش ترجیح نمی دهد. درنتیجه در پاسخ به این سوال که آیا برای دعوت به غذا اینجا آمده ای؟ گفت: بله، تا اینکه ایشان به تنهایی بلند شود و به خانه ابوطلحه بیاید و آنها به هدف خود، یعنی غذا دادن به رسول الله صلی الله علیه وسلم برسند. اینجا بود که رسول الله صلی الله علیه وسلم خطاب به اصحاب خود فرمود: «بلند شوید» در نتیجه همگی براه افتادند؛ انس می گوید: من پیشاپیش آنها می رفتم. و در روایتی آمده که انس گفت: من بخاطر تعداد زیادی که همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم بودند، نگران بودم. تا اینکه به ابوطلحه رسیدم و او را در جریان گذاشتم. ابوطلحه گفت: ای ام سلیم، رسول الله صلی الله علیه وسلم همراه با مردم در حال آمدن است و ما چیزی نداریم تا از آنان پذیرایی کنیم؟ ام سلیم گفت: الله و رسولش بهتر می دانند. ام سلیم رضی الله عنها موضوع را به الله و رسولش می سپارد. گویا می داند رسول الله صلی الله علیه وسلم عمدا این کار را کرده تا کرامتی از ایشان در باب افزایش غذا نمایان گردد. و این نشان از زیرکی ام سلیم و هوش بالای او دارد.
بنابراین ابوطلحه به استقبال رسول الله صلی الله علیه وسلم می رود و همراه یکدیگر وارد خانه ابوطلحه می شوند و رسول الله صلی الله علیه وسلم به ام سلیم می گوید: «آنچه داری بیاور».
و در روایتی آمده است که: ابوطلحه به استقبال رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده و گفت: یا رسول الله جز یک قرص نان که ام سلیم درست کرده چیز دیگری نداریم.
و در روایتی آمده: ابوطلحه گفت: فقط یک قرص نان است. و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «إن الله سَيُبَارك فيه»: «الله در آن برکت قرار خواهد داد».
و در روایتی آمده: ابوطلحه گفت: یا رسول الله، من انس را فرستادم تا فقط شما را دعوت کند و ما به اندازه ای غذا نداریم تا کسانی را که می بینم سیر کند. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «ادخل فإن الله سَيُبَارك فيما عندك»: «وارد شو، زیرا خداوند در آنچه داری برکت قرار خواهد داد».
وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم وارد خانه ابوطلحه شد، فرمود: «ای ام سلیم آنچه داری بیاور». و ام سلیم نیز آن نان را آورد و رسول الله صلى الله عليه وسلم دستور داد که نان را خُرد کنند. و ام سليم خيک روغن را فشار داد و نان را چرب کرد. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم دعايی که الله می داند بر روی نان چرب خواند، یعنی دعا کرد که خداوند در این غذای اندک برکت نهد. و در روایتی آمده است: آن را آوردم، ایشان گره را باز کرد و فرمود: «بسم الله اللهم أعْظِمْ فيها البركة»: «به نام الله، پروردگارا در آن برکت بسیاری قرار بده». سپس فرمود: «به ده نفر اجازه ورود بده». و ابوطلحه به آنها اجازه ی ورود داد و از غذا خوردند تا اینکه سیر شدند، سپس بیرون رفتند؛ آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «به ده نفر دیگر اجازه ورود بده». و به آنها اجازه داد، وارد شدند؛ و در نهایت همگی از آن خوردند و سیر شدند و تعداد آنها هفتاد یا هشتاد نفر بود. متفق علیه
و در روایتی آمده است: پیوسته این افراد وارد شده و خارج می شدند تا اینکه هیچکس باقی نماند، مگر اینکه همگی غذا خوردند و سیر شدند. سپس رسول الله صلى الله عليه وسلم غذای مذکور را جمع کرد که تغييری نکرده و همچون زمانی بود که از آن می خوردند.
و در روایتی آمده است: ده نفر ده نفر از آن غذا خوردند، تا اینکه هشتاد مرد از آن خوردند. و سپس خودِ رسول الله صلى الله عليه وسلم و خانواده ی ابوطلحه غذا خوردند و غذايی به اندازه ی غذای يک ميهمانی باقی گذاشتند.
در روایتی آمده است: به اندازه ای غذا گذاشتند که از اين غذا به همسايه ها نيز دادند.
مرجع
بهجة الناظرين، تأليف: سليم بن عيد الهلالي، الناشر: دار ابن الجوزي، سنة النشر: 1418 هـ- 1997م.
كنوز رياض الصالحين، تأليف: حمد بن ناصر بن العمار، الناشر: دار كنوز أشبيليا، الطبعة الأولى: 1430 هـ.
نزهة المتقين، تأليف: جمعٌ من المشايخ، الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة الأولى: 1397 هـ الطبعة الرابعة عشر 1407 هـ.
صحيح البخاري، تأليف: محمد بن إسماعيل البخاري، تحقيق: محمد زهير الناصر، الناشر: دار طوق النجاة الطبعة: الأولى، 1422ه.ـ
صحيح مسلم، تأليف: مسلم بن الحجاج النيسابوري، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي الناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.
رياض الصالحين، تأليف: محيي الدين يحيى بن شرف النووي، تحقيق: د. ماهر بن ياسين الفحل، الطبعة: الأولى، 1428 هـ.
دليل الفالحين، تأليف: محمد بن علان، الناشر: دار الكتاب العربي، نسخة الكترونية، لا يوجد بها بيانات نشر.
این حدیث در HadeethEnc.comعن عبد الله بن مسعود رضي الله عنه مرفوعاً: انشقَّ القمر على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم فِلْقَتين، فستر الجبل فِلْقَة، وكانت فِلْقَة فوق الجبل، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : «اللهمَّ اشهَدْ».
از عبدالله بن مسعود رضی الله عنه روایت است که می گوید: در زمان رسول الله صلی الله علیه وسلم ماه به دو نیم شد؛ یک نیم آن پشت کوه و نیم دیگر آن بالای کوه قرار گرفت. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «اللهمَّ اشهَدْ»: «پروردگارا شاهد باش».
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح
در زمان رسول الله صلی الله علیه وسلم ماه به دو نیمه ی مجزا تقسیم شد چنانکه هر بخشی در مکانی قرار گرفت؛ پس رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «پرودرگارا شاهد باش» یعنی: پروردگارا شاهد باش که من دلیل و حجت راست بودن نبوت خود را به آنها نشان دادم.
مرجع
صحيح البخاري، نشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)، الطبعة: الأولى، 1422ه.
صحيح مسلم، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، نشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.
كشف المشكل من حديث الصحيحين، لجمال الدين أبي الفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد الجوزي، المحقق: علي حسين البواب، الناشر: دار الوطن – الرياض.
مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، لعلي بن سلطان الملا الهروي القاري، الناشر: دار الفكر، بيروت – لبنان، الطبعة: الأولى، 1422هـ - 2002م.
این حدیث در HadeethEnc.comعن أنس بن مالك رضي الله عنه قال: جاء زيدُ بنُ حارثة يشكو، فجعل النبيُّ صلى الله عليه وسلم يقول: «اتَّقِ اللهَ، وأمسِكْ عليك زوجَك»، قال أنس: لو كان رسولُ الله صلى الله عليه وسلم كاتمًا شيئًا لكتم هذه، قال: فكانت زينبُ تَفْخرُ على أزواج النبي صلى الله عليه وسلم تقول: زوَّجَكنَّ أهاليكنَّ، وزوَّجني اللهُ تعالى من فوق سبع سموات، وعن ثابت: {وتُخفي في نفسِك ما اللهُ مُبْدِيهِ وتخشى الناسَ} [الأحزاب: 37]، «نزلت في شأن زينبَ وزيد بن حارثة».
از انس بن مالک رضی الله عنه روایت است که می گوید: زید بن حارثه آمده و شکایت نمود. و رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود: «اتَّقِ اللهَ، وأمسِكْ عليك زوجَك»: «از الله بترس و همسرت را برای خود نگه دار». انس گفت: اگر رسول الله صلی الله علیه وسلم می خواست چیزی را کتمان نماید، این را پنهان می کرد. راوی می گوید: زینب بر همسران رسول الله صلی الله علیه وسلم فخر نموده و می گفت: شما را خانواده های تان به ازدواج درآورده اند و مرا الله متعال از بالای هفت آسمان. و از ثابت روایت است که می گوید: «وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ» [الأحزاب: 37] «و در دل خویش چیزی را [در مورد ازدواج با زینب پس از طلاقش] پنهان می داشتی که الله آشکارکننده ی آن بود و [چون این ازدواج، با سنت های جاهلى مغایربود] از [سرزنشِ] مردم می ترسیدی» در شأن زینب و زید بن حارثه نازل شده است.
به روایت بخاریدرجهصحیح است
شرح
زید بن حارثه رضی الله عنه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمد تا از همسرش زینب بنت جحش رضی الله عنها شکایت نموده و در رابطه با طلاق دادن او با ایشان مشورت نماید؛ و الله متعال پیش از اینکه زید همسرش را طلاق دهد، به پیامبرش وحی کرده بود که بزودی با زینب ازدواج خواهد کرد. وقتی زید نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده و در مورد طلاق زینب با ایشان مشورت کرد، رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود: «ای زید از الله بترس و و همسرت را نزد خود نگه دار»؛ پس الله متعال ایشان را سرزنش نموده و فرمود: «وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا» [احزاب: 37] «[به یاد آور] وقتی به [زید بن حارثه] - كسى که الله به او نعمت [اسلام] داده بود و تو نعمت [آزادى] به او بخشیده بودى [به نصیحت] مى گفتى: همسرت را نزد خویش نگه دار و از الله بترس و در دل خود چیزی را [در مورد ازدواج با زینب پس از طلاقش] پنهان می داشتی که الله آشکارکننده ی آن بود و [چون این ازدواج، با سنت های جاهلى مغایر بود] از [سرزنشِ] مردم می ترسیدی؛ حال آنکه الله سزاوارتر است که از او بترسی. پس هنگامی که زید نیازش را از وی به پایان بُرد [و طلاقش داد]، او را به ازدواج تو درآوردیم».
چیزی که رسول الله پنهان می کرد این بود که از ترس سخنان مردم نمی خواست با او ازدواج کند، زیرا مردم بر ایشان خرده می گرفتند که با زن فرزندخوانده ی خود ازدواج کرده است.
انس رضی الله عنه می گوید: "اگر رسول الله صلی الله علیه وسلم می خواست چیزی را کتمان نماید، این مساله را کتمان می کرد" یعنی: اگر به فرض محال شرعا می توانست چیزی از وحی را کتمان نماید، این آیه را کتمان می کرد؛ اما این مسئله اتفاق نیفتاد و از نظر شرعی رخ دادن آن ممتنع و محال است. و این آیه یکی از بزرگترین دلایل صدق و راستی رسالت رسول الله صلی الله علیه وسلم برای کسی است که در آن تامل کند. زیرا الله متعال از چیزی خبر می دهد که از ترس مردم در ضمیر ایشان نهان بود؛ اما رسول الله صلی الله علیه وسلم با وجود سرزنشی که در این آیه نسبت به ایشان وجود دارد، آن را چنانکه الله متعال فرموده، ابلاغ می کند. بر خلاف انسان دروغگو که سعی می کند تا هر چیز ناپسندی را از خود دور نماید. همانند این آیه، آیه ی «عَبَسَ وَتَوَلَّى» و آیات مشابه آن در قرآن کریم می باشد.
انس رضی الله عنه می گوید: "زینب بر همسران رسول الله صلی الله علیه وسلم فخر می نمود"؛ زینب ازدواج خود با رسول الله صلی الله علیه وسلم را به فرمان الله دانسته و آن را از بزرگترین فضایل خود به شمار می آورد و بر این باور بود که هیچیک از زنان پیامبر از چنین فضیلتی برخوردار نیست. به این سبب می گفت: "شما را خانواده های تان به ازدواج درآورده اند و مرا الله متعال از بالای هفت آسمان"؛
از این بخش حدیث، صفت علو و بالا بودن الله متعال ثابت می شود و اینکه مؤمنان به این صفت ایمان داشتند و این یک امر مسلم و واضح در میان مسلمانان، بلکه در میان عموم مخلوقات است، مگر در مورد کسی که فطرتش تغییر کرده باشد. این صفت از جمله صفاتی است که هم نقل، هم عقل و هم فطرت بر آن تصریح دارند، البته نزد همه ی کسانی که فطرت شان منحرف نشده باشد.
و اینکه می گوید: "مرا الله به ازدواج رسول در آورده است" یعنی: الله متعال به رسولش فرمان داد که او را به ازدواج خویش درآورد، آنجا که فرمود: «فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا»؛ و الله متعال متولی عقد ازدواج زینب با رسول الله صلی الله علیه وسلم بود.
مرجع
صحيح البخاري، نشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)، الطبعة: الأولى، 1422ه.
شرح كتاب التوحيد من صحيح البخاري، لعبد الله بن محمد الغنيمان، الناشر: مكتبة الدار، المدينة المنورة، الطبعة: الأولى، 1405 هـ.
این حدیث در HadeethEnc.comعن عمران بن حصين رضي الله عنهما قال: كنا في سفر مع النبي صلى الله عليه وسلم، وإنا أَسْرَيْنا حتى كنا في آخر الليل، وَقَعْنا وَقْعَة، ولا وَقْعَة أحلى عند المسافر منها، فما أيقظنا إلا حَرُّ الشمس، وكان أول من استيقظ فلان، ثم فلان، ثم فلان، ثم عمر بن الخطاب، وكان النبي صلى الله عليه وسلم إذا نام لم يوقظ حتى يكون هو يستيقظ، لأنا لا ندري ما يحدث له في نومه، فلما استيقظ عمر ورأى ما أصاب الناس وكان رجلا جليدا، فكبَّر ورفع صوته بالتكبير، فما زال يكبر ويرفع صوته بالتكبير حتى استيقظ بصوته النبي صلى الله عليه وسلم، فلما استيقظ شكوا إليه الذي أصابهم، قال: «لا ضير -أو لا يضير- ارتحلوا». فارتحل، فسار غير بعيد، ثم نزل فدعا بالوَضوء، فتوضأ، ونُودِيَ بالصلاة، فصلَّى بالناس، فلما انفتل من صلاته إذا هو برجل معتزل لم يُصَلِّ مع القوم، قال: «ما منعك يا فلان أن تصلي مع القوم؟». قال: أصابتني جنابة ولا ماء، قال: «عليك بالصعيد، فإنه يكفيك». ثم سار النبي صلى الله عليه وسلم، فاشتكى إليه الناس من العطش، فنزل فدعا فلانا، ودعا عَلِيًّا فقال: «اذهبا، فابتغيا الماء». فانطلقا، فتلقيا امرأة بين مزادتين -أو سطيحتين- من ماء على بعير لها، فقالا لها: أين الماء؟ قالت: عهدي بالماء أمسِ هذه الساعةَ، ونَفَرُنا خُلُوف. قالا لها: انطلقي. إذًا قالت: إلى أين؟ قالا: إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم. قالت: الذي يقال له: الصابئ؟ قالا: هو الذي تَعْنين، فانطلقي، فجاءا بها إلى النبي صلى الله عليه وسلم، وحدثاه الحديث، قال: فاستَنْزَلوها عن بعيرها، ودعا النبي صلى الله عليه وسلم بإناء، ففرَّغ فيه من أفواه المزادتين -أو سطيحتين- وأَوْكَأ أفواههما وأطلق العَزَالِيَ، ونودي في الناس: اسقوا واستقوا، فسقى مَن شاء واستقى مَن شاء، وكان آخر ذاك أن أعطى الذي أصابته الجنابة إناء من ماء، قال: «اذهب فأفرغه عليك». وهي قائمة تنظر إلى ما يُفْعَل بمائها، وايمُ الله لقد أقلع عنها، وإنه ليُخَيَّل إلينا أنها أشد مَلَأَة منها حين ابتدأ فيها، فقال النبي صلى الله عليه وسلم: «اجمعوا لها». فجمعوا لها من بين عَجْوة ودقيقة وسويقة حتى جمعوا لها طعاما، فجعلوها في ثوب وحملوها على بعيرها، ووضعوا الثوب بين يديها، قال لها: «تعلمين، ما رزئنا من مائك شيئا، ولكنَّ الله هو الذي أسقانا». فأتت أهلها وقد احتبست عنهم، قالوا: ما حبسك يا فلانة؟ قالت: العجب، لقيني رجلان، فذهبا بي إلى هذا الذي يقال له الصابئ، ففعل كذا وكذا، فوالله إنه لأسحر الناس من بين هذه وهذه، وقالت بإصبعيها الوسطى والسبابة، فرفعتهما إلى السماء –تعني: السماء والأرض- أو إنه لرسول الله حقا، فكان المسلمون بعد ذلك يَغِيرون على من حولها من المشركين، ولا يصيبون الصِّرْم الذي هي منه، فقالت يوما لقومها: ما أرى أن هؤلاء القوم يدعونكم عمدا، فهل لكم في الإسلام؟ فأطاعوها، فدخلوا في الإسلام.
از عمران بن حصین رضی الله عنهما روایت است که می گوید: در سفری همراه رسول الله صلى الله عليه وسلم بوديم. تمام شب راه رفتيم و در پايان شب، وقتی كه خواب و استراحت برای مسافر از هر چيز ديگری شيرين تر است، توقف نموده، خوابيديم. (هنگام صبح، بعلت خستگی) بيدار نشديم تا اينكه حرارت آفتاب، ما را بيدار كرد. اولين كسانی كه بيدار شدند، فلان و فلان و فلان بودند. و نفر چهارم عمر بن خطاب بود. در مورد رسول الله صلى الله عليه وسلم عادت بر اين بود كه كسی او را از خواب بيدار نمی كرد تا اينكه خودش بيدار می شد. زيرا ما نمی دانستيم كه در خواب، برای رسول الله صلى الله عليه وسلم چه پيش می آيد. اما چون عمر مردی جدی بود، هنگامی كه بيدار شد و مردم را در این وضعیت دید، با صدای بلند تكبير گفت و آرام آرام صدايش را بلندتر كرد تا اينكه رسول الله صلى الله عليه وسلم با صدای او بيدار شد. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم بیدار شد، مردم از وضعیتی که برای آنها پیش آمده بود، اظهار نارضایتی کردند؛ این بود که رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «لا ضَيْرَ أَوْ لا يَضِيرُ ارْتَحِلُوا»: «اشكالی ندارد كوچ نماييد». كاروان براه افتاد. پس از طی مسافت كوتاهی، توقف نمود؛ آنگاه رسول الله صلى الله عليه وسلم آب خواست و وضو گرفت. و برای نماز اذان گفته شد و رسول الله صلى الله عليه وسلم با مردم نماز را اقامه كرد. پس از اتمام نماز، مردی را ديد كه در گوشه ای نشسته و در نماز شركت نكرده بود؛ پس از وی پرسيد: «مَا مَنَعَكَ يَا فُلانُ أَنْ تُصَلِّيَ مَعَ الْقَوْمِ»: «ای فلانی، چه چیزی تو را نماز خواندن با مردم بازداشت؟» وی گفت: من جنب شده ام (و نياز به غسل دارم) اما آب نیست. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «عَلَيْكَ بِالصَّعِيدِ فَإِنَّهُ يَكْفِيكَ»: «با خاک تيمم كن. همين برايت كافی است». كاروان دوباره براه خود ادامه داد. این بار مردم از تشنگی نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم شكايت كردند. و رسول الله صلى الله عليه وسلم علی و يكی ديگر از صحابه را صدا زد و فرمود: «اذْهَبَا فَابْتَغِيَا الْمَاءَ»: «برويد آب پيدا كنيد». آن دو نفر به جستجوی آب رفتند. در راه، زنی را ديدند كه دو مشک بزرگ و پر از آب را بر شتری حمل می كرد و خود نيز سوار آن بود. از او پرسيدند: آب ها را از كجا آورده ای؟ زن گفت: ديروز همين موقع در محل آب بودم و از آنجا بسوی خانه براه افتادم. مردان ما اينجا نيستند. گفتند: با ما بيا. گفت: كجا؟ گفتند: نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم. زن گفت: همان كسی كه درباره او می گويند از دين خود برگشته است؟ گفتند: آری، نزد همان كسی كه درباره او چنين می انديشی. پس حركت كن. سرانجام، او را نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم آوردند و ماجرا را برای ایشان بازگو كردند. (عمران) می گويد: از آن زن خواستند كه از شتر پياده شود. و رسول الله صلى الله عليه وسلم ظرف آبی طلبيد و از دهانه هر دو مشک، درآن ظرف آب ريخت. سپس دهانه ی بزرگ مشک ها را بست و دهانه كوچک آنها را باز كرد و اعلام فرمود كه: آب بنوشيد و شترها و اسب ها را نيز آب دهيد. تمام كاروان آب نوشيدند و به شتران خود نيز آب دادند. و در پايان به آن يک نفر كه جُنُب بود، ظرف آبی داده شد و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «اذْهَبْ فَأَفْرِغْهُ عَلَيْكَ»: «برو و با این آب ها غسل کن». آن زن همچنان ايستاده بود و آنچه را كه بر سر مشكهای آبش می آوردند، نظاره می كرد. راوی می گويد: سوگند به الله كه آب مشك ها تمام شد ولی ما می ديديم كه مشك ها، پر تر از قبل بود. پس از آن، رسول الله صلى الله عليه وسلم دستورداد تا چيزی برای آن زن جمع آوری كنند. صحابه، مقداری آرد، خرما و سويق برای او جمع آوری کردند و آنها را در پارچه ای بستند. آنگاه، دوباره زن را سوار شتر كرده، مواد غذایی ياد شده را روی شتر و در جلوی او نهادند. رسول الله صلى الله عليه وسلم خطاب به آن زن فرمود: «تَعْلَمِينَ مَا رَزِئْنَا مِنْ مَائِكِ شَيْئًا وَلَكِنَّ اللَّهَ هُوَ الَّذِي أَسْقَانَا»: «تو خود ديدی كه ما چيزی از آب مشك های تو را كم نكرديم و پروردگار ما، ما را سيراب نمود». وقتی آن زن نزد خانواده اش رفت و دیر کرده بود، از او پرسيدند: چرا دير كردی؟ گفت: چيز شگفت انگيزی ديدم. در مسير راه دو مرد جلوی مرا گرفتند و پيش كسی بردند كه وی را صابئی و از دین برگشته می گویند. آن شخص چنين و چنان كرد. به الله سوگند كه او يا بزرگترين جادوگر ميان اين و آن است - و با انگشت سبابه و وسط خود به آسمان اشاره نمود، یعنی بین زمين و آسمان - و يا پيامبر بر حق الله می باشد. راوی می گويد: مسلمانان بعدها به دهكده های اطراف يورش می بردند اما به روستای آن زن تعرض نمی كردند. چنین بود که روزی آن زن به مردان طايفه خود گفت: مسلمانان عمداً به شما تعرض نمی كنند. آيا باز هم درباره ی اسلام، شک و ترديد داريد؟! سرانجام تمام مردم طايفه به پيروی از آن زن مسلمان شدند.
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح
این حدیث شریف بیانگر برخی از احکام و معجزاتی است که برای صحابه رضوان الله علیهم آشکار شد؛
1- صحابه در سفری بودند که خواب بر آنها غلبه نمود و وقت نماز صبح خارج شد. بنابراین رسول الله صلی الله علیه وسلم برای آنان توضیح داد که در چنین حالتی باید برای بجا آوردن قضای نماز فوت شده مبادرت ورزید و آن را به تاخیر نینداخت.
2- یکی از صحابه جنب شد، اما چون آبی به همراه کاروان نبود، رسول الله صلی الله علیه سلم به او دستور داد تا تیمم کند؛ و به این ترتیب روشن شد که در صورت نبود آب، تیمم جایگزین غسل می باشد.
3- مورد دیگر آشکار شدن یکی از معجزه های رسول الله صلی الله علیه وسلم است؛ چنانکه مردم به شدت تشنه بودند و نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفته و این مساله را در نبود آب مطرح نمودند. بنابراین رسول الله صلی الله علیه وسلم دو نفر را در جستجوی آب می فرستد که آبی نمی یابند، فقط با زنی برخورد می کنند که دو مشک آب به همراه دارد. پس او را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می برند. و ایشان مشک آب را گرفته و دعا می کند و آب از آن جاری می شود و صحابه از آب آن استفاده می کنند حتی به مرد جنب نیز آب می دهند تا با آن غسل نماید. سپس آن زن مشک های خود را که گویا از قبل نیز پُرتر است، می گیرد و رسول الله صلی الله علیه وسلم دستور می دهد برای او غذا و خوراکی جمع شود و همین امر باعث می شود که بعدها این زن و قومش مسلمان شوند.
مرجع
صحيح البخاري، أبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن إبراهيم الجعفي البخاري, تحقيق محمد زهير بن ناصر الناصر - الناشر: دار طوق النجاة - الطبعة: الأولى 1422هـ.
توضيح الأحكام من بلوغ المرام، عبدالله بن عبد الرحمن البسام، مكتبة الأسدي، مكة، ط الخامسة، 1423هـ.
منحة العلام في شرح بلوغ المرام، تأليف : عبد الله بن صالح الفوزان، ط 1، 1427هـ، دار ابن الجوزي.
صحيح مسلم؛ للإمام مسلم بن الحجاج، حققه ورقمه محمد فؤاد عبدالباقي، دار عالم الكتب-الرياض، الطبعة الأولى، 1417هـ.
عمدة القاري شرح صحيح البخاري؛ تأليف بدر الدين العيني الحنفي، طبعة إحياء التراث العربي، بيروت، بدون تاريخ.
این حدیث در HadeethEnc.comعن أبي هريرة رضي الله عنه ، قال أبو جهل: هل يُعَفِّر محمدٌ وجهَه بين أَظْهُركم؟ قال فقيل: نعم، فقال: واللَّات والعُزَّى لَئِن رأيتُه يفعل ذلك لأَطَأَنَّ على رقبتَه، أو لأُعَفِّرنَّ وجهَه في التراب، قال: فأتى رسولَ الله صلى الله عليه وسلم وهو يصلِّي، زَعَم لَيَطَأ على رقبته، قال: فما فَجِئَهم منه إلا وهو يَنْكِصُ على عَقِبَيْه ويتَّقي بيديْه، قال: فقيل له: ما لك؟ فقال: إنَّ بيْني وبيْنه لخَنْدَقًا من نار وهَوْلًا وأجنِحة، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : «لو دنا منِّي لاخْتَطفَتْه الملائكةُ عُضْوًا عُضْوًا» قال: فأنزل اللهُ -عزَّ وجلَّ- -لا ندري في حديث أبي هريرة، أو شيء بلغه -: {كَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى، أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى، إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى، أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى، عَبْدًا إِذَا صَلَّى، أَرَأَيْتَ إِنْ كَانَ عَلَى الْهُدَى، أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوَى، أَرَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَتَوَلَّى} [العلق: 7]- يعني أبا جهل - {أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى، كَلَّا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِيَةِ، نَاصِيَةٍ كَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ، فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ، سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ، كَلَّا لَا تُطِعْهُ} [العلق: 14]، زاد عبيد الله -أحد الرواة- في حديثه قال: وأمره بما أمره به. وزاد ابن عبد الأعلى -راوٍ آخر-: {فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ} [العلق: 17]، يعني قومه.
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که می گوید: ابوجهل گفت: آيا محمد در ميان شما چهره اش را بر زمين می گذارد و سجده می کند؟ گفته شد: بله. ابوجهل گفت: سوگند به لات و عزی، اگر او را ببينم که اين کار را انجام می دهد، گردنش را زير پايم می گذارم يا چهره اش را به خاک می مالم. آنگاه، رسول الله صلی الله علیه وسلم مشغول نماز خواندن بود که ابوجهل با این تصور که می تواند پا بر گردن رسول الله صلی الله علیه وسلم بگذارد، نزد ایشان رفت؛ اما ناگهان مردم او را ديدند که به پشت سرش برمی گردد و با دستانش از خود محافظت می کند. مردم پرسيدند: چه اتفاقی برايت افتاده است؟ گفت: ميان من و او يک خندق آتش، امور وحشتناک و بالهايی وجود دارد. رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «لَوْ دَنَا مِنِّى لاَخْتَطَفَتْهُ الْمَلاَئِكَةُ عُضْوًا عُضْوًا»: «اگر نزديک من می شد، ملائکه اعضای بدنش را عضو عضو می ربودند». راوی می گوید: آنگاه الله متعال این آیات را نازل کرد - نمی دانیم در حدیث ابوهریره این بوده یا به او رسیده است -: «كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى (6) أَن رَأَىهُ اسْتَغْنَى (7) إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى (8) أَرَءَيْتَ الَّذِي يَنْهَى (9) عَبْدًا إِذَا صَلَّى (10) أَرَءَيْتَ إِن كَانَ عَلَى الْهُدَى (11) أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوَى (12) أَرَءَيْتَ إِن كَذَّبَ وَتَوَلَّى (13) أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى (14) كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِيَةِ (15) نَاصِيَةٍ كَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ (16) فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ (17) سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ (18) كَلَّا لَا تُطِعْه) [علق: 6-19] «چنین نیست [که شما می پندارید]؛ حقا که انسان طغیان [و سرکشی] می کند. [بعد] از اینکه خود را بی نیاز [و توانگر] ببیند. یقیناً بازگشت [همه] به سوی پروردگار توست. [ای پیامبر،] آیا دیده ای آن کسی [= ابوجهل] را که [از عبادت الله] باز می دارد. بنده ای [= محمد] را هنگامی که [کنار کعبه] نماز می خواند. به من خبر بده اگر این [بنده بازداشته شده] بر [راه] هدایت باشد یا [مردم را] به پرهیزگاری فرمان دهد، [سزای کسی که چنین بنده ای را بیازارد چیست؟] به من خبر بده اگر این [شخص سرکش، حق را] تکذیب کند و رویگردان شود [آیا سزاوار عذاب نیست؟]. آیا نمی داند که بی تردید، الله [همه اعمالش را] می بیند؟ چنین نیست [که او گمان می کند]؛ اگر باز نیاید [و دست از شرارت برندارد،] قطعاً موی پیشانیش را به سختی خواهیم گرفت [و به سوی دوزخ خواهیم کشاند]؛ موی پیشانیِ [همان] دروغگوی خطاکار را. پس باید هم مجلسانش را [به کمک] بخواند. ما [نیز] آتشبانان [دوزخ] را فرا خواهیم خواند؛ چنین نیست [که او می پندارد]؛ هرگز او را اطاعت مکن» عبید الله - یکی از راویان - می گوید: و او را فرمان داد به آنچه فرمان داد. و ابن عبدالاعلی - راوی دیگر - افزوده است: «فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ» یعنی قومش.
به روایت مسلمدرجهصحیح است
شرح
روزی ابوجهل به یارانش گفت: آیا محمد در برابر دیدگان شما نماز می خواند و بر خاک سجده می کند؟ یارانش گفتند: بله. بنابراین ابوجهل به لات و عزی سوگند خورد که اگر محمد صلی الله علیه وسلم را در حال سجده ببیند پایش را بر گردنش می نهد یا صورتش را به خاک می مالد؛ چنین بود که ابوجهل رسول الله صلی الله علیه وسلم را در حال سجده دید، پس نزدیک او شد تا گردن رسول الله را زیر پایش کند، اما ناگهان مردم ابوجهل را دیدند که با وحشت به عقب بر می گردد و دستانش را دراز کرده، چنانکه گویا از خود دفاع می کند. یارانش به او گفتند: تو را چه شد؟ وی بیان می کند که وقتی می خواست پایش را بر گردن رسول الله صلی الله علیه وسلم بگذارد، در میان خود و او گودالی از آتش، بالها و امر وحشتناکی دید که باعث شد به شدت بترسد و به عقب فرار نماید. پس از آن رسول الله صلی الله علیه وسلم خبر داد که اگر بیش از آن به ایشان نزدیک می شد، ملائکه اعضای بدنش را تکه تکه می کردند؛ پس الله متعال این آیات را نازل فرمود: «كَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى، أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى، إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى، أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى، عَبْدًا إِذَا صَلَّى، أَرَأَيْتَ إِنْ كَانَ عَلَى الْهُدَى، أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوَى، أَرَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَتَوَلَّى، أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى، كَلَّا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِيَةِ، نَاصِيَةٍ كَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ، فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ، سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ، كَلَّا لَا تُطِعْهُ» یعنی: انسان - و مقصودش در اینجا ابوجهل است - اگر خود را بی نیاز ببیند، در کفر و گناه و ستم زیاده روی می کند. ای محمد بازگشت این کافر بسوی پروردگار توست و الله عذاب دردناک خود را به او خواهد چشاند. ای محمد آیا ابوجهل را دیدی که تو را از خواندن نماز در کعبه باز می داشت، درحالی که از حق و حقیقت روی گردان بود و آن را تکذیب می کرد، چه چیزی از این عجیب تر است؟ آیا محمد را دیده ای که بر مسیر هدایت است و به تقوا امر می کند؟ آیا ابوجهل را دیده ای که حقی را که محمد بدان مبعوث شده تکذیب می کند و از آن روی گردان است و آن را تصدیق نمی کند. آیا ابو جهل نمی داند که الله اعمالش را دیده و در قیامت او را در برابر اعمالش مجازات می کند؟ اگر ابوجهل از تکذیب و دشنام دادن به محمد و اذیت و آزار او باز نیاید، پیشانی او را گرفته و بسوی آتش می کشانیم. صاحب این سَر، دروغگویی گناه کار است؛ پس اینجاست که ابوجهل باید همنشینان خود را فرا خواند تا به داد او برسند و از آنان کمک بگیرد، اگر او آنها را فرا خواند، ما ملائکه ی سختگیر و خشمگین را فرا می خوانیم. پس ای محمد در ترک نماز از او اطاعت نکن، بلکه برای الله نماز بخوان و با انجام عبادات به او نزدیکی بجوی.
مرجع
- صحيح مسلم، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، نشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.
- المنهاج شرح صحيح مسلم بن الحجاج، للنووي، نشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت، الطبعة: الثانية، 1392ه.
- النهاية في غريب الحديث والأثر، لابن الأثير، نشر: المكتبة العلمية - بيروت، 1399هـ - 1979م، تحقيق: طاهر أحمد الزاوى - محمود محمد الطناحي.
- مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، لعلي بن سلطان الملا الهروي القاري، الناشر: دار الفكر، بيروت – لبنان، الطبعة: الأولى، 1422هـ - 2002م.
- الإفصاح عن معاني الصحاح، ليحيى بن هبيرة بن محمد بن هبيرة الذهلي الشيباني، المحقق: فؤاد عبد المنعم أحمد، الناشر: دار الوطن، سنة النشر: 1417هـ.
- كشف المشكل من حديث الصحيحين، لجمال الدين أبي الفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد الجوزي، المحقق: علي حسين البواب، الناشر: دار الوطن – الرياض.
- تاج العروس من جواهر القاموس، للزبيدي، نشر: دار الهداية.
- تفسير الطبري = جامع البيان عن تأويل آي القرآن, محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب الآملي، أبو جعفر الطبري, تحقيق: الدكتور عبد الله بن عبد المحسن التركي, دار هجر, الطبعة: الأولى، 1422 هـ - 2001 م.
- إكمال المعلم بفوائد مسلم لعياض بن موسى بن عياض بن عمرون اليحصبي السبتي، المحقق: الدكتور يحيى إسماعيل، الناشر: دار الوفاء للطباعة والنشر والتوزيع، مصر، الطبعة: الأولى، 1419 هـ - 1998 م.
این حدیث در HadeethEnc.comهر حدیث، درجه، شرح و فایده در اینجا دقیقاً همانگونه که HadeethEnc.com منتشر میکند، بر پایهٔ شرایط بازنشر آن، نشان داده شده است. درجه نام کسی را که حکم داده است نمیآورد. ترجمهها و شرحها از نویسندگان خودِ آن است و برخی احکامی را بیان میکنند؛ بازبینان سبیل آنها را بررسی نکردهاند. حدیث عربی، متن اصلی است. منبع: HadeethEnc.com