پرش به محتوا
احادیث با شرح

داستان‌ها و رخدادهاى امت‌هاى پيشين

۹ حدیث

پيش از ما، اموال غنيمت برای هيچکس حلال نبوده است؛ اما خداوند كه ضعف و ناتوانی ما را ديد، غنايم را برای ما حلال نمود.

عن أبي هريرة رضي الله عنه مرفوعًا: «غَزَا نَبِيٌّ مِن الأَنبِيَاء -صلوات الله وسلامه عليهم- فقال لقومه: لاَ يَتبَعَنِّي رجُل مَلَك بُضْعَ امرَأَةٍ وَهُوَ يُرِيدُ أنْ يَبنِي بِهَا وَلَمَّا يَبْنِ بِهَا، وَلاَ أحَدٌ بَنَى بُيُوتًا لم يَرفَع سُقُوفَهَا، ولاَ أَحَدٌ اشتَرَى غَنَمًا أو خَلِفَات وهو يَنتظِرُ أَولاَدَها، فَغَزَا فَدَنَا مِنَ القَريَةِ صَلاةَ العَصر أو قَرِيباً مِن ذلك، فَقَال للشَّمسِ: إِنَّك مَأمُورَة وأَنَا مَأمُور، اللَّهُمَّ احْبِسْهَا عَلَينَا، فَحُبِسَتْ حَتَّى فَتَحَ الله عليه، فَجَمَع الغَنَائِم فَجَاءَت -يعني النار- لِتَأكُلَهَا فَلَم تَطعَمها، فقال: إِنَّ فِيكُم غُلُولاً، فَليُبَايعنِي مِنْ كُلِّ قَبِيلَة رجل، فَلَزِقَت يد رجل بِيَدِهِ فقال: فِيكُم الغُلُول فلتبايعني قبيلتك، فلزقت يد رجلين أو ثلاثة بيده، فقال: فيكم الغلول، فَجَاؤوا بِرَأس مثل رأس بَقَرَةٍ من الذَّهَب، فَوَضَعَهَا فجاءت النَّارُ فَأَكَلَتهَا، فَلَم تَحِلَّ الغَنَائِم لأحَدٍ قَبلَنَا، ثُمَّ أَحَلَّ الله لَنَا الغَنَائِم لَمَّا رَأَى ضَعفَنَا وَعَجزَنَا فَأَحَلَّهَا لَنَا».
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «غزا نَبِيٌّ مِنَ الأَنْبِياءِ صلواتُ اللَّه وسلامُهُ علَيهِمْ فَقَالَ لقوْمِه: لايتْبَعَنِّي رَجُلٌ ملَكَ بُضْعَ امْرَأَةٍ. وَهُوَ يُرِيدُ أَن يَبْنِيَ بِهَا وَلَمَّا يَبْنِ بِها، ولا أَحدٌ بنَى بيُوتاً لَمْ يرفَع سُقوفَهَا، ولا أَحَدٌ اشْتَرى غَنَماً أَوْ خَلِفَاتٍ وهُو يَنْتَظرُ أوْلادَهَا. فَغزَا فَدنَا مِنَ الْقَرْيَةِ صلاةَ الْعصْرِ أَوْ قَريباً مِنْ ذلك، فَقَال للشَّمس: إِنَّكِ مَأمُورةٌ وأَنا مأمُور، اللهمَّ احْبسْهَا علَينا، فَحُبِسَتْ حَتَّى فَتَحَ اللَّهُ عليْه، فَجَمَعَ الْغَنَائِم، فَجاءَتْ - يَعْنِي النَّارَ - لِتَأكُلَهَا فَلَمْ تطْعمْهَا، فقال: إِنَّ فِيكُمْ غُلُولاً، فليُبَايعنِي منْ كُلِّ قبِيلَةٍ رجُل، فَلَزِقَتْ يدُ رَجُلٍ بِيدِهِ فَقال: فِيكُم الْغُلول، فليبايعنِي قبيلَتُك، فلزقَتْ يدُ رجُليْنِ أو ثلاثَةٍ بِيَدِهِ فقال: فِيكُمُ الْغُلُول، فَجاؤوا برَأْسٍ مِثْلِ رَأْس بَقَرَةٍ مِنْ الذَّهب، فوضَعها فَجَاءَت النَّارُ فَأَكَلَتها، فلمْ تَحل الْغَنَائِمُ لأحدٍ قَبلَنَا، ثُمَّ أَحَلَّ اللَّهُ لَنا الغَنَائِمَ لمَّا رأَى ضَعفَنَا وعجزنَا فأحلَّها لنَا»: «يکی از پيامبران صلوات الله وسلامه عليهم می خواست به جنگ برود؛ به قومش گفت: كسی كه زنی را نكاح كرده و مالک همبستری با او شده، ولی هنوز با او همبستر نشده و می خواهد با او همبستر شده و زفاف داشته باشد و نيز كسی كه خانه ای ساخته و هنوز سقفش را درست نکرده است، همچنين كسی كه شترهای آبستنی خريده و منتظر زاييدن آنهاست، با من نيايد. سپس عازم جنگ شد. هنگام نماز عصر يا نزديک به عصر بود که به نزديکی روستای مورد نظر رسيد. خطاب به خورشيد گفت: تو مأموری و من نيز مأمورم. بارالها، آن را برای ما متوقف کن؛ و خورشيد متوقف شد تا آن كه خداوند او را پيروز گردانيد؛ آنگاه به جمع آوری غنايم پرداخت. سپس آتشی آمد تا اموال غنيمت را بخورد و نابود كند؛ ولی به آنها نزديك نشد. آن پيامبر گفت: حتماً در ميان شما خيانت يا سرقتی از مال غنيمت صورت گرفته است. از هر قبيله يك نفر با من بيعت كند. (هنگام بيعت) دست يك نفر از آنان به دست او چسبيد. گفت: سرقت در قبيله ی شما انجام شده است. همه ی افراد قبيله ات بايد با من بيعت كنند. آنگاه دست دو يا سه نفر از افراد آن قبيله، به دست پيامبر چسبيد. گفت: شما سرقت كرده ايد. آنها (اعتراف کردند و) چيزی مانند سرِ گاو كه از طلا ساخته شده بود، آوردند و پيامبر آن را (روی ساير غنايم) گذاشت. سپس آتش آمد و همه ی اموال را خورد و نابود کرد. پيش از ما، اموال غنيمت برای هيچکس حلال نبوده است؛ اما خداوند كه ضعف و ناتوانی ما را ديد، غنايم را برای ما حلال نمود».
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح

رسول الله صلی الله علیه وسلم از یکی از پیامبران - عليهم الصلاة والسلام - خبر می دهد که با قومی وارد جنگ شد که به جهاد با آنان ماموریت یافته بود؛ اما قبل از آغاز جنگ سه نفر را از همراهی با خود منع کرد؛ کسی که زنی را به ازدواج خود درآورده و با او همبستر نشده است، کسانی که خانه ای را ساخته اند و سقف آن را درست نکرده اند و کسی که گوسفند یا شتران آبستنی خریده و منتظر زاییدن آنهاست؛ چون این سه دسته ذهن شان مشغول به مواردی است که ذکر شد؛ کسی که تازه ازدواج کرده ذهن وی مشغول همسرش می باشد که با او همبستر نشده است؛ و مشتاق آن می باشد؛ همچنین مردی که خانه ای ساخته و سقف آن را کامل نکرده، ذهنش مشغول خانه ای است که قرار است به همراه خانواده اش در آن سکونت کند. و کسی که شتران و گوسفندان آبستنی دارد و منتظر زاییدن آنهاست ذهنش درگیر این مساله می باشد. این درحالی است که برای جهاد ذهنی آزاد و انسانی فارغ بال لازم است؛ کسی که دغدغه ای جز جهاد نداشته باشد. سپس این پیامبر عازم نبرد با آن قوم شد و بعد از نماز عصر به آنها رسید؛ زمانی که شب در پیش است و ترس آن می رود با تاریک شدن هوا، پیروزی از دست برود. بنابراین خطاب به خورشید می گوید: تو ماموری و من نیز مامور هستم؛ با این تفاوت که امر خورشید تکوینی بوده و امر وی شرعی می باشد. این پیامبر مامور به جهاد است و خورشید مامور است که به هر کجا الله متعال امر نموده حرکت نماید؛ الله متعال می فرماید: «وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ»: «و خورشید [نیز پیوسته] به سوی قرارگاهش در حرکت است. این تقدیرِ [پروردگارِ] شکست ناپذیرِ داناست». از وقتی که الله متعال خورشید را خلق کرده است، به سویی که امر شده در حال حرکت می باشد بدون اینکه تقدیم و تاخیری داشته باشد و پایین آمده و اوج بگیرد. آن پیامبر در این وضعیت گفت: بار الها، آن را برای ما متوقف کن. بنابراین الله متعال خورشید را متوقف نمود و در وقت خود غروب نکرد؛ تا اینکه این پیامبر با آن قوم وارد جنگ شد و غنایم زیادی به دست آورد. این درحالی بود که غنایم در امت های گذشته برای مجاهدان حلال نبود بلکه حلال بودن غنایم از ویژگی های این امت می باشد. اما امت های گذشته غنایم را جمع می کردند و آتشی از آسمان می آمد و آنها را می بلعید؛ و این زمانی بود که الله متعال آنها را قبول می کرد؛ پس از پایان جنگ، غنایم جمع شد و آتش نازل شد اما آنها را از بین نبرد و نبلعید؛ پس آن پیامبر گفت: در میان شما از مال غنایم دزدی شده است. بنابراین به هر قبیله دستور داد تا یکی از آنها با او بیعت کند که دزدی نکرده است؛ زمانی که با او بر سر این مساله بیعت کردند دست یکی از آنها به دست آن پیامبر - عليه الصلاة والسلام - چسبید؛ وقتی دست وی به دست او چسبید گفت: دزدی در میان قبیله ی شما رخ داده است؛ سپس دستور داد تک تک افراد آن قبیله با او بیعت کنند که دست دو یا سه نفر از افراد این قبیله به دست پیامبر چسبید؛ بنابراین فرمود: دزدی از اموال غنیمت کار شما بوده است. آنچه دزدیدید بیاورید؛ آنها که چیزی مثل سر گاو از طلا پنهان کرده بودند، آوردند؛ وقتی آن را در میان سایر غنایم گذاشتند، آتش همه ی غنایم را خورد.

مرجع

بهجة الناظرين شرح رياض الصالحين، لسليم الهلالي، ط1، دار ابن الجوزي، الدمام، 1415هـ. رياض الصالحين، للنووي، ط1، تحقيق: ماهر ياسين الفحل، دار ابن كثير، دمشق، بيروت، 1428هـ. رياض الصالحين، ط4، تحقيق: عصام هادي، وزارة الأوقاف والشؤون الإسلامية القطرية، دار الريان، بيروت، 1428هـ. كنوز رياض الصالحين، مجموعة من الباحثين برئاسة حمد بن ناصر العمار، ط1، كنوز إشبيليا، الرياض، 1430هـ. شرح رياض الصالحين، للشيخ ابن عثيمين، دار الوطن للنشر، الرياض، 1426هـ. صحيح البخاري، تحقيق: محمد زهير بن ناصر الناصر، ط1، دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم: محمد فؤاد عبد الباقي)، 1422هـ. صحيح مسلم، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، دار إحياء التراث العربي، بيروت. نزهة المتقين شرح رياض الصالحين، لمجموعة من الباحثين، ط14، مؤسسة الرسالة، 1407هـ.

این حدیث در HadeethEnc.com

داستان نوجوان و ساحر و راهب

عَنْ صُهَيْبٍ رَضيَ اللهُ عنه أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: "كَانَ مَلِكٌ فِيمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ، وَكَانَ لَهُ سَاحِرٌ، فَلَمَّا كَبِرَ، قَالَ لِلْمَلِكِ: إِنِّي قَدْ كَبِرْتُ، فَابْعَثْ إِلَيَّ غُلَامًا أُعَلِّمْهُ السِّحْرَ، فَبَعَثَ إِلَيْهِ غُلَامًا يُعَلِّمُهُ، فَكَانَ فِي طَرِيقِهِ إِذَا سَلَكَ رَاهِبٌ فَقَعَدَ إِلَيْهِ وَسَمِعَ كَلَامَهُ، فَأَعْجَبَهُ، فَكَانَ إِذَا أَتَى السَّاحِرَ مَرَّ بِالرَّاهِبِ وَقَعَدَ إِلَيْهِ، فَإِذَا أَتَى السَّاحِرَ ضَرَبَهُ، فَشَكَا ذَلِكَ إِلَى الرَّاهِبِ، فَقَالَ: إِذَا خَشِيتَ السَّاحِرَ، فَقُلْ: حَبَسَنِي أَهْلِي، وَإِذَا خَشِيتَ أَهْلَكَ فَقُلْ: حَبَسَنِي السَّاحِرُ، فَبَيْنَمَا هُوَ كَذَلِكَ إِذْ أَتَى عَلَى دَابَّةٍ عَظِيمَةٍ قَدْ حَبَسَتِ النَّاسَ، فَقَالَ: الْيَوْمَ أَعْلَمُ آلسَّاحِرُ أَفْضَلُ أَمِ الرَّاهِبُ أَفْضَلُ؟ فَأَخَذَ حَجَرًا، فَقَالَ: اللهُمَّ إِنْ كَانَ أَمْرُ الرَّاهِبِ أَحَبَّ إِلَيْكَ مِنْ أَمْرِ السَّاحِرِ فَاقْتُلْ هَذِهِ الدَّابَّةَ، حَتَّى يَمْضِيَ النَّاسُ، فَرَمَاهَا فَقَتَلَهَا، وَمَضَى النَّاسُ، فَأَتَى الرَّاهِبَ فَأَخْبَرَهُ، فَقَالَ لَهُ الرَّاهِبُ: أَيْ بُنَيَّ أَنْتَ الْيَوْمَ أَفْضَلُ مِنِّي، قَدْ بَلَغَ مِنْ أَمْرِكَ مَا أَرَى، وَإِنَّكَ سَتُبْتَلَى، فَإِنِ ابْتُلِيتَ فَلَا تَدُلَّ عَلَيَّ، وَكَانَ الْغُلَامُ يُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ، وَيُدَاوِي النَّاسَ مِنْ سَائِرِ الْأَدْوَاءِ، فَسَمِعَ جَلِيسٌ لِلْمَلِكِ كَانَ قَدْ عَمِيَ، فَأَتَاهُ بِهَدَايَا كَثِيرَةٍ، فَقَالَ: مَا هَاهُنَا لَكَ أَجْمَعُ، إِنْ أَنْتَ شَفَيْتَنِي، فَقَالَ: إِنِّي لَا أَشْفِي أَحَدًا إِنَّمَا يَشْفِي اللهُ، فَإِنْ أَنْتَ آمَنْتَ بِاللهِ دَعَوْتُ اللهَ فَشَفَاكَ، فَآمَنَ بِاللهِ فَشَفَاهُ اللهُ، فَأَتَى الْمَلِكَ فَجَلَسَ إِلَيْهِ كَمَا كَانَ يَجْلِسُ، فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ: مَنْ رَدَّ عَلَيْكَ بَصَرَكَ؟ قَالَ: رَبِّي، قَالَ: وَلَكَ رَبٌّ غَيْرِي؟ قَالَ: رَبِّي وَرَبُّكَ اللهُ، فَأَخَذَهُ فَلَمْ يَزَلْ يُعَذِّبُهُ حَتَّى دَلَّ عَلَى الْغُلَامِ، فَجِيءَ بِالْغُلَامِ، فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ: أَيْ بُنَيَّ قَدْ بَلَغَ مِنْ سِحْرِكَ مَا تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ، وَتَفْعَلُ وَتَفْعَلُ، فَقَالَ: إِنِّي لَا أَشْفِي أَحَدًا، إِنَّمَا يَشْفِي اللهُ، فَأَخَذَهُ فَلَمْ يَزَلْ يُعَذِّبُهُ حَتَّى دَلَّ عَلَى الرَّاهِبِ، فَجِيءَ بِالرَّاهِبِ، فَقِيلَ لَهُ: ارْجِعْ عَنْ دِينِكَ، فَأَبَى، فَدَعَا بِالْمِئْشَارِ، فَوَضَعَ الْمِئْشَارَ فِي مَفْرِقِ رَأْسِهِ، فَشَقَّهُ حَتَّى وَقَعَ شِقَّاهُ، ثُمَّ جِيءَ بِجَلِيسِ الْمَلِكِ فَقِيلَ لَهُ: ارْجِعْ عَنْ دِينِكَ، فَأَبَى فَوَضَعَ الْمِئْشَارَ فِي مَفْرِقِ رَأْسِهِ، فَشَقَّهُ بِهِ حَتَّى وَقَعَ شِقَّاهُ، ثُمَّ جِيءَ بِالْغُلَامِ فَقِيلَ لَهُ ارْجِعْ عَنْ دِينِكَ، فَأَبَى فَدَفَعَهُ إِلَى نَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: اذْهَبُوا بِهِ إِلَى جَبَلِ كَذَا وَكَذَا، فَاصْعَدُوا بِهِ الْجَبَلَ، فَإِذَا بَلَغْتُمْ ذُرْوَتَهُ، فَإِنْ رَجَعَ عَنْ دِينِهِ، وَإِلَّا فَاطْرَحُوهُ، فَذَهَبُوا بِهِ فَصَعِدُوا بِهِ الْجَبَلَ، فَقَالَ: اللهُمَّ اكْفِنِيهِمْ بِمَا شِئْتَ، فَرَجَفَ بِهِمِ الْجَبَلُ فَسَقَطُوا، وَجَاءَ يَمْشِي إِلَى الْمَلِكِ، فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ: مَا فَعَلَ أَصْحَابُكَ؟ قَالَ: كَفَانِيهِمُ اللهُ، فَدَفَعَهُ إِلَى نَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: اذْهَبُوا بِهِ فَاحْمِلُوهُ فِي قُرْقُورٍ، فَتَوَسَّطُوا بِهِ الْبَحْرَ، فَإِنْ رَجَعَ عَنْ دِينِهِ وَإِلَّا فَاقْذِفُوهُ، فَذَهَبُوا بِهِ، فَقَالَ: اللهُمَّ اكْفِنِيهِمْ بِمَا شِئْتَ، فَانْكَفَأَتْ بِهِمِ السَّفِينَةُ فَغَرِقُوا، وَجَاءَ يَمْشِي إِلَى الْمَلِكِ، فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ: مَا فَعَلَ أَصْحَابُكَ؟ قَالَ: كَفَانِيهِمُ اللهُ، فَقَالَ لِلْمَلِكِ: إِنَّكَ لَسْتَ بِقَاتِلِي حَتَّى تَفْعَلَ مَا آمُرُكَ بِهِ، قَالَ: وَمَا هُوَ؟ قَالَ: تَجْمَعُ النَّاسَ فِي صَعِيدٍ وَاحِدٍ، وَتَصْلُبُنِي عَلَى جِذْعٍ، ثُمَّ خُذْ سَهْمًا مِنْ كِنَانَتِي، ثُمَّ ضَعِ السَّهْمَ فِي كَبِدِ الْقَوْسِ، ثُمَّ قُلْ: بِاسْمِ اللهِ رَبِّ الْغُلَامِ، ثُمَّ ارْمِنِي، فَإِنَّكَ إِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ قَتَلْتَنِي، فَجَمَعَ النَّاسَ فِي صَعِيدٍ وَاحِدٍ، وَصَلَبَهُ عَلَى جِذْعٍ، ثُمَّ أَخَذَ سَهْمًا مِنْ كِنَانَتِهِ، ثُمَّ وَضَعَ السَّهْمَ فِي كَبْدِ الْقَوْسِ، ثُمَّ قَالَ: بِاسْمِ اللهِ، رَبِّ الْغُلَامِ، ثُمَّ رَمَاهُ فَوَقَعَ السَّهْمُ فِي صُدْغِهِ، فَوَضَعَ يَدَهُ فِي صُدْغِهِ فِي مَوْضِعِ السَّهْمِ فَمَاتَ، فَقَالَ النَّاسُ: آمَنَّا بِرَبِّ الْغُلَامِ، آمَنَّا بِرَبِّ الْغُلَامِ، آمَنَّا بِرَبِّ الْغُلَامِ، فَأُتِيَ الْمَلِكُ فَقِيلَ لَهُ: أَرَأَيْتَ مَا كُنْتَ تَحْذَرُ؟ قَدْ وَاللهِ نَزَلَ بِكَ حَذَرُكَ، قَدْ آمَنَ النَّاسُ، فَأَمَرَ بِالْأُخْدُودِ فِي أَفْوَاهِ السِّكَكِ، فَخُدَّتْ وَأَضْرَمَ النِّيرَانَ، وَقَالَ: مَنْ لَمْ يَرْجِعْ عَنْ دِينِهِ فَأَحْمُوهُ فِيهَا، أَوْ قِيلَ لَهُ: اقْتَحِمْ، فَفَعَلُوا حَتَّى جَاءَتِ امْرَأَةٌ وَمَعَهَا صَبِيٌّ لَهَا فَتَقَاعَسَتْ أَنْ تَقَعَ فِيهَا، فَقَالَ لَهَا الْغُلَامُ: يَا أُمَّهْ اصْبِرِي فَإِنَّكِ عَلَى الْحَقِّ".
از صهیب رومی رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «كَانَ مَلِكٌ فيِمَنْ كَانَ قبْلَكُمْ، وَكَانَ لَهُ سَاحِر، فَلَمَّا كَبِرَ قَالَ لِلْمَلِك: إِنِّي قَدْ كَبِرْتُ فَابعَثْ إِلَيَّ غُلاَماً أُعَلِّمْهُ السِّحْر، فَبَعَثَ إِلَيْهِ غُلاَماً يعَلِّمُه، وَكَانَ في طَريقِهِ إِذَا سَلَكَ رَاهِبٌ، فَقَعَدَ إِلَيْهِ وَسَمِعَ كَلاَمهُ فأَعْجَبَهُ، وَكَانَ إِذَا أَتَى السَّاحِرَ مَرَّ بالرَّاهِب وَقَعَدَ إِلَيْه، فَإِذَا أَتَى السَّاحِرَ ضَرَبَه، فَشَكَا ذَلِكَ إِلَى الرَّاهِبِ فقال: إِذَا خَشِيتَ السَّاحِر فَقُل: حبَسَنِي أَهْلي، وَإِذَا خَشِيتَ أَهْلَكَ فَقُلْ: حَبَسَنِي السَّاحر. فَبيْنَمَا هُو عَلَى ذَلِكَ إذْ أتَى عَلَى دابَّةٍ عظِيمَة قدْ حَبَسَت النَّاس، فقال: اليوْمَ أعْلَمُ السَّاحِرُ أفْضَل أم الرَّاهبُ أفْضَل؟ فأخَذَ حجَراً، فقال: اللهُمَّ إنْ كان أمْرُ الرَّاهب أحَبَّ إلَيْكَ مِنْ أَمْرِ السَّاحِرِ فاقتُلْ هَذِهِ الدَّابَّة حتَّى يمْضِيَ النَّاس، فرَماها فقتَلَها ومَضى النَّاسُ، فأتَى الرَّاهب فَأَخبَرَهُ. فَقَالَ لَهُ الرَّاهِبُ: أىْ بُنيَّ أَنْتَ اليوْمَ أفْضلُ منِّي، قدْ بلَغَ مِنْ أمْركَ مَا أَرَى، وإِنَّكَ ستُبْتَلَى، فإنِ ابْتُليتَ فَلاَ تدُلَّ عَلَيَّ؛ وكانَ الغُلامُ يبْرئُ الأكْمَهَ والأَبرَصَ، ويدَاوي النَّاس مِنْ سائِرِ الأدوَاء. فَسَمعَ جلِيسٌ للملِكِ كانَ قدْ عمِىَ، فأتَاهُ بِهَدَايَا كثيرَةٍ، فقال: ما ها هُنَا لك أجْمَعُ إنْ أنْتَ شفَيْتني، فقال إنِّي لا أشفِي أحَداً، إِنَّمَا يشْفِي اللهُ تعَالَى، فإنْ آمنْتَ بِاللَّهِ تعَالَى دعوْتُ الله فشَفاك، فآمَنَ باللَّه تعَالى فشفَاهُ اللَّهُ تَعَالَى، فأتَى المَلِكَ فجَلَس إليْهِ كما كانَ يجْلِسُ، فقالَ لَهُ المَلكُ: منْ ردَّ علَيْك بَصَرَكَ؟ قال: ربِّي. قَالَ: ولكَ ربٌّ غيْرِي؟ قال: رَبِّي وربُّكَ اللهُ، فأَخَذَهُ فلَمْ يزلْ يُعذِّبُهُ حتَّى دلَّ عَلَى الغُلاَمِ، فَجئَ بِالغُلاَم، فَقَالَ لَهُ المَلكُ: أىْ بُنَيَّ، قدْ بَلَغَ منْ سِحْرِك مَا تبْرئُ الأكمَهَ والأبرَصَ وتَفْعلُ وَتفْعَلُ؟! فَقَالَ: إِنَّي لا أشْفي أَحَداً، إنَّما يشْفي الله تَعَالَى، فأخَذَهُ فَلَمْ يزَلْ يعذِّبُهُ حتَّى دلَّ عَلَى الرَّاهبِ؛ فَجِيءَ بالرَّاهِبِ فَقيلَ لَه: ارجَعْ عنْ دِينكَ، فأبَى، فدَعا بالمنْشَار فوُضِع المنْشَارُ في مَفْرقِ رأْسِهِ، فشقَّهُ حتَّى وقَعَ شِقَّاه، ثُمَّ جِئ بجَلِيسِ المَلكِ فقِيلَ لَه: ارجِعْ عنْ دينِكَ، فأبَى، فوُضِعَ المنْشَارُ في مَفْرِقِ رَأسِه، فشقَّهُ به حتَّى وقَع شِقَّاه، ثُمَّ جِيء بالغُلامِ فقِيل لَه: ارجِعْ عنْ دينِك، فأبَى، فدَفعَهُ إِلَى نَفَرٍ منْ أصْحابِهِ، فقال: اذهبُوا بِهِ إِلَى جبَلِ كَذَا وكذَا فاصعدُوا بِهِ الجَبَل، فإذَا بلغتُمْ ذِروَتَهُ فإنْ رجعَ عنْ دينِهِ وإِلاَّ فاطرَحوهُ. فَذَهَبُوا بِهِ فَصَعِدُوا بهِ الجَبَل، فقال: اللَّهُمَّ اكفنِيهمْ بمَا شِئْتَ، فرجَف بِهمُ الجَبَلُ فسَقطُوا، وجَاءَ يمْشي إِلَى المَلِك، فقالَ لَهُ المَلك: ما فَعَلَ أَصحَابك؟ فَقَالَ: كَفَانيهِمُ الله تعالَى، فَدَفَعَهُ إِلَى نَفَرَ منْ أصْحَابِهِ فقال: اذهبُوا بِهِ فاحملُوه في قُرقُور وَتَوسَّطُوا بِهِ البحْر، فإنْ رَجَعَ عنْ دينِهِ وإلاَّ فَاقْذِفُوهُ، فذَهبُوا بِهِ، فَقَالَ: اللَّهُمَّ اكفنِيهمْ بمَا شِئْتَ، فانكَفَأَتْ بِهِمُ السَّفينةُ فَغَرِقُوا، وَجَاءَ يمْشِي إِلَى المَلِك. فقالَ لَهُ الملِك: ما فَعَلَ أَصحَابك؟ فقال: كَفَانِيهمُ الله تَعَالَى. فَقَالَ للمَلِكِ إنَّك لسْتَ بقَاتِلِي حتَّى تفْعلَ ما آمُركَ بِه. قال: ما هُو؟ قال: تجْمَعُ النَّاس في صَعيدٍ واحد، وتصلُبُني عَلَى جِذْع، ثُمَّ خُذ سهْماً مِنْ كِنَانَتِي، ثُمَّ ضعِ السَّهْمَ في كَبدِ القَوْسِ ثُمَّ قُل: بسْمِ اللَّهِ ربِّ الغُلاَمِ، ثُمَّ ارمِنِي، فإنَّكَ إذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ قَتَلْتنِي. فَجَمَع النَّاسَ في صَعيدٍ واحِد، وَصَلَبَهُ عَلَى جِذْع، ثُمَّ أَخَذَ سهْماً منْ كِنَانَتِه، ثُمَّ وضَعَ السَّهمَ في كبِدِ القَوْسِ، ثُمَّ قال: بِسْم اللَّهِ رَبِّ الغُلام، ثُمَّ رمَاهُ فَوقَعَ في صُدْغِهِ، فَوضَعَ يَدَهُ في صُدْغِهِ فمَات. فقَالَ النَّاس: آمَنَّا بِرَبِّ الغُلاَم، فَأُتِىَ المَلكُ فَقِيلُ لَه: أَرَأَيْت ما كُنْت تحْذَرُ قَدْ وَاللَّه نَزَلَ بِك حَذَرُكَ، قدْ آمَنَ النَّاس. فَأَمَرَ بِالأُخدُودِ بأفْوَاهِ السِّكك فخُدَّتْ وَأضْرِمَ فِيها النيرانُ وَقَالَ: مَنْ لَمْ يرْجَعْ عنْ دينِهِ فأقْحمُوهُ فِيهَا، أوْ قيلَ لَه: اقْتَحِم، فَفَعَلُوا حتَّى جَاءتِ امرَأَةٌ وَمَعَهَا صَبِيٌّ لهَا، فَتقَاعَسَت أنْ تَقعَ فِيهَا، فَقَالَ لَهَا الغُلاَم: يا أمه اصبِرِي فَإِنَّكِ عَلَی الحَقِّ»: «در ميان امت های پيش از شما پادشاهی بود که ساحری داشت. وقتی ساحر پير شد، به پادشاه گفت: من پير شده ام؛ نوجوانی نزدم بفرست تا به او جادوگری بیاموزم. پادشاه نوجوانی نزدش فرستاد تا نزد ساحر آموزش ببیند. در مسير اين نوجوان به سوی ساحر، راهبی بود؛ باری نوجوان نزد راهب رفت و به سخنانش گوش داد و به او علاقه مند شد. از آن پس، هرگاه تصمیم داشت نزد ساحر برود، در مسيرش به راهب سر می زد و نزدش می نشست. و چون (با تأخير) نزد ساحر می رفت، ساحر کتکش می زد. نوجوان از اين بابت نزد راهب دردِ دل کرد. راهب به او گفت: چون از ساحر ترسيدی، بگو: خانواده ام مرا معطل کردند و هنگامی که از خانواده ات ترسيدی، بگو: ساحر مرا نگه داشت. نوجوان به همين منوال عمل می کرد تا اينکه روزی جانور بزرگی ديد که راه مردم را بسته بود. با خود گفت: امروز برايم روشن می شود که راهب بهتر است يا ساحر. پس سنگی برداشت و گفت: خدایا، اگر کار راهب نزد تو پسنديده تر از کار ساحر است، اين جانور را بکُش تا مردم عبور کنند. سپس سنگ را به سوی جانور پرتاب کرد و او را کشت و مردم عبور کردند. سپس نزد راهب رفت و ماجرا را برايش بازگو کرد. راهب به او گفت: پسر جان، تو امروز از من بهتری؛ می بينم که کارَت پيشرفت کرده است و به زودی امتحان خواهی شد. اگر امتحان شدی، مرا معرفی نکن. نوجوان کورِ مادرزاد و پيس و ساير بيماری های مردم را درمان می کرد. يکی از نديمان پادشاه که کور شده بود، اين خبر را شنيد و با هديه های فراوانی نزد اين نوجوان آمد و به او گفت: اگر مرا شفا دهی، هرچه اين جاست، از آنِ تو خواهد بود. نوجوان گفت: من کسی را شفا نمی دهم؛ فقط الله متعال شفا می بخشد. اگر به الله متعال ايمان بياوری، دعا می کنم تو را شفا دهد. نديم شاه به الله ايمان آورد و الله متعال شفايش داد. سپس نزد پادشاه رفت و مثل گذشته کنارش نشست. پادشاه از او پرسيد: چه کسی بينايی ات را به تو برگرداند؟ پاسخ داد: پروردگارم. شاه گفت: مگر پروردگاری جز من داری؟ نديمش پاسخ داد: پروردگار من و تو، الله است. پادشاه او را بازداشت کرد و آن قدر شکنجه نمود که سرانجام از آن نوجوان نام برد. (به دستور پادشاه) آن نوجوان را نزدش آوردند. پادشاه به او گفت: پسر جان! سحر تو به آنجا رسيده که کورِ مادرزاد و پيس را شفا می دهی و چنين و چنان می کنی؟ نوجوان گفت: من هيچکس را شفا نمی دهم؛ شفادهنده فقط الله متعال است. بنابراین پادشاه او را بازداشت نموده و همواره شکنجه کرد تا اينکه راهب را معرفی نمود. (به فرمان پادشاه) راهب را نزدش آوردند و به او گفتند: از دينت برگرد؛ ولی او قبول نکرد. پادشاه دستور داد ارّه ای بياورند و آن را روی سرش گذاشتند و او را دو نيمه کردند؛ به گونه ای که دو نيمه اش به زمين افتاد. سپس نديمش را آوردند و به او گفتند: از دينت برگرد؛ ولی او نپذيرفت. ارّه را روی سرش گذاشتند و او را دو نيمه کردند و دو نيمه اش به زمين افتاد. آنگاه نوجوان را آوردند و به او گفتند: از دينت برگرد؛ ولی او قبول نکرد. پادشاه او را به تعدادی از يارانش سپرد و گفت: او را به بالای فلان کوه ببريد و وقتی به قلّه ی کوه رسيديد، اگر از دينش برنگشت، او را به پايين پرتاب کنيد. به این ترتیب او را بالای کوه بردند. وی دعا کرد: يا الله، هرگونه که می خواهی، شرّشان را از سرم کوتاه کن. پس کوه به لرزه درآمد و همه ی آنها سقوط کردند. آنگاه نوجوان نزد پادشاه بازگشت. پادشاه از او پرسيد: همراهانت چه شدند؟ پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد. پادشاه دوباره او را به چند نفر از يارانش سپرد و گفت: او را سوار قايق کنيد و به وسط دريا ببريد. اگر از دينش برنگشت، او را درون دريا بيندازيد. بدين ترتيب او را بردند. نوجوان دعا کرد: يا الله، هرگونه می خواهی، مرا از شرشان حفظ کن. قايق واژگون شد و آنها در دريا غرق شدند. دوباره نوجوان نزد پادشاه برگشت. پادشاه از او پرسيد: همراهانت چه شدند؟ پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد. آنگاه به پادشاه گفت: تو فقط در صورتی می توانی مرا بکُشی که کاری که می گويم، انجام دهی. پادشاه پرسيد: چه کاری؟ نوجوان گفت: مردم را در ميدانی جمع کن و مرا به دار بکش؛ سپس تيری از تيردان خودم بردار و آن را در وسط کمان بگذار و بگو: به نام الله، پروردگار اين جوان؛ و سپس مرا هدف بگير. اگر چنين کنی، می توانی مرا بکشی. پادشاه مردم را در ميدان (زمين همواری) جمع کرد و نوجوان را بر شاخه ای از درخت خرما به دار کشيد. سپس تيری از تيردان نوجوان برداشت و در وسط کمان گذاشت و گفت: به نام الله، پروردگار اين نوجوان؛ و آنگاه تير را رها کرد که تير به شقيقه ی نوجوان خورد و دستش را روی شقيقه اش گذاشت و جان باخت. مردم گفتند: به پروردگار اين نوجوان ايمان آورديم. عده ای نزد پادشاه رفتند و گفتند: ديدی؛ آنچه از آن بيم داشتی اتفاق افتاد؛ به خدا سوگند که آنچه از آن می ترسيدی، بر سرت آمد و مردم ايمان آوردند. پادشاه فرمان داد چاله هايی بر سرِ راه ها حفر کنند. چاله هايی حفر کردند و در آنها آتش افروختند. پادشاه گفت: هرکس از دينش برنگشت، او را در آتش بيندازيد يا مجبورش کنيد وارد آتش شود. همه اين کار را کردند تا اينکه زنی با کودکش پيش آمد و خودش را عقب کشيد تا در آتش نيفتد. کودک به او گفت: مادر جان، صبور باش که تو برحقی».
به روایت مسلمدرجهصحیح است
شرح

این حدیث داستان عجیبی دارد که از این قرار است: در گذشته پادشاهی بود که مشاور ساحری داشت و از وی در مواردی که مصلحتش را به دنبال داشت و لو به حساب دین، استفاده می کرد؛ توجه پادشاه فقط به چیزی بود که مصلحتش را به دنبال داشت؛ مستبدی بود که مردم را بنده و برده ی خود کرده بود. وقتی ساحر پا به سن گذاشت، به پادشاه گفت: من پیر شدم، نوجوانی را نزدم بفرست تا به او سحر و جادوگری بیاموزم. بنابراین پادشاه نوجوانی را برای این کار انتخاب کرد، چون نوجوانان در این سن و سال مشتاق آموزش بوده و آنچه فرا می گیرند در ذهن شان باقی مانده و فراموش نمی شود. اما الله متعال در مورد این نوجوان اراده ی خیر و خوبی کرده بود. روزی از روزهایی که نزد ساحر می رفت، در راه به راهبی برخورد و سخنان وی را شنید که توجه وی را به خود جلب نمود. چون این راهب - به معنای عابد - الله عزوجل را عبادت می کرد و جز سخن نیک نمی گفت؛ و چه بسا راهبی عالم بوده، اما بیشتر مشغول عبادت بوده و به دلیل غلبه ی عبادت راهب نامیده شده است؛ پس از این آشنایی، هر بار که نوجوان خانواده اش را به قصد ساحر ترک می کرد، ابتدا نزد راهب می رفت و با تاخیر در جلسه ی ساحر حاضر می شد و به همین دلیل ساحر او را می زد که چرا تاخیر کرده است؟ این بود که نوجوان از این مساله نزد راهب شکایت کرد و راه حلی خواست تا از این تنگنا نجات یابد. راهب به وی گفت: هرگاه نزد ساحر رفتی و ترسیدی که تو را تنبیه کند، بگو: خانواده ام باعث تاخیرم شدند. و چون نزد خانواده ات رفتی و از تاخیرت سوال کردند، بگو: ساحر باعث تاخیرت شده است تا از هر دوی آنها نجات یابی. راهب نوجوان را به این موارد که دروغ بود امر کرد؛ چه بسا معتقد بوده مصلحتی که در این دروغ می باشد بیش از مفسده ای است که به دنبال دارد یا قصد وی توریه بوده است؛ خداوند متعال به حقیقت آن داناتر است. به هر حال نوجوان چنین عمل کرد و ارتباط خود را با راهب حفظ نمود و نزد وی رفته و از او می شنید. سپس نزد ساحر می رفت و چون به علت تاخیر قصد تنبیه او می کرد، می گفت: خانواده ام سبب تاخیرم شدند. و چون نزد خانواده اش بازمی گشت و در مسیر به راهب سر می زد، به خانواده اش می گفت: ساحر سبب تاخیرش شده است. وضع به همین منوال بود تا اینکه روزی حیوان بزرگی - که شیر بوده - مانع عبور و مرور مردم شده و مردم نمی توانستند به راه خود ادامه دهند؛ نوجوان که با این صحنه مواجه شد، فرصت را غنیمت شمرد تا از این طریق بداند ساحر برای او بهتر است یا راهب؛ بنابراین سنگی را برداشت و به درگاه الهی دست دعا بلند کرد که اگر راه و روش و گفته های راهب برای او بهتر است، آن حیوان با این سنگ بمیرد؛ سپس سنگ را پرتاب کرد و حیوان در اثر آن مرد؛ و مردم به راه خود ادامه دادند. و به این ترتیب نوجوان دانست که آموزه های راهب بهتر از آموزش های ساحر است؛ بنابراین این مساله را با راهب در میان گذاشت که راهب به وی گفت: امروز تو از من بهتری؛ می بینم که پیشرفت کرده ای؛ بدان که ابتلا و آزمایش خواهی شد و چون مورد آزمایش قرار گرفتی، از من چیزی نگو؛ کار نوجوان به جایی رسیده بود که کور مادرزاد و پیس و سایر بیماری های مردم را مداوا می کرد. چون خبر وی به ندیمی از ندیمان پادشاه رسید که کور بود، با هدایای زیادی نزد نوجوان رفت و گفت: اگر مرا شفا دهی، آنچه اینجا انباشته شده، برای تو خواهد بود. نوجوان گفت: من کسی را شفا نمی دهم؛ فقط الله است که شفا می دهد؛ اگر به الله ایمان بیاوری، از الله می خواهم که شفایت دهد. بنابراین وی ایمان آورد و الله متعال او را شفا داد. با متوجه شدن پادشاه از ایمان مرد کور که از ندیمان وی بود و به الله ایمان آورده بود و به پادشاه کافر شده بود، به دستور پادشاه او را بازداشت کرده و آوردند و از او خواستند که از دینش بازگردد؛ اما وی دست رد به سینه ی آنها زد و خواسته ی آنان را نپذیرفت؛ و این بر آن دلالت دارد که بر انسان واجب است صبر کند. پس از وی، راهب را بازداشت کرده و به او گفتند: از دینت بازگرد که او هم دست رد به سینه ی آنها زد و خواسته ی آنها را نپذیرفت؛ بنابراین اره ای آوردند و بر فرق سرش گذاشتند و او را به دونیم تقسیم کردند چنانکه دو نیمه ی بدنش بر زمین افتاد. و همین کار را با ندیم پادشاه کردند. سپس نوجوان را آوردند و به او گفتند: از دینت بازگرد؛ اما او نپذیرفت؛ پادشاه او را به تنی چند از یارانش سپرد و به آنها گفت: او را به بالای کوه فلان ببرید و چون به قله رسیدید، در صورتی که از دینش بازنگشت پرتش کنید؛ آنان نیز چنین کردند و با وی از کوه بالا رفتند؛ نوجوان دعا کرد: خدایا، چنانکه خود می خواهی، شرّشان را از سرم کوتاه کن. این بود که کوه به لرزه درآمد و از کوه پرت شدند و نوجوان سالم و سلامت به نزد پادشاه آمد و پادشاه به او گفت: همراهانت چه شدند؟ نوجوان پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد. برای بار دوم او را به تنی چند از یارانش سپرد و دستور داد او را با قایقی به وسط دریا ببرند و چون از دینش برنگشت، او را به دریا بیندازند؛ پس نوجوان را بردند و وی همچون بار قبل دعا کرد: خدایا، هرگونه که خود می خواهی، شرّشان را از سرم کوتاه کن. پس قایق واژگون شده و غرق شدند و نوجوان سالم و سلامت به نزد پادشاه آمد و پادشاه به وی گفت: همراهانت چه شدند؟ وی پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد. این بار نوجوان به پادشاه گفت: تو نمی توانی مرا بکشی مگر اینکه آنچه می گویم انجام دهی؛ پادشاه گفت: چه کنم؟ نوجوان گفت: مردم را در مکانی جمع کن و مرا از شاخه ی نخلی به دار آویز، سپس تیری از تیردان من بردار و تیر را در وسط کمان قرار ده و بگو: به نام الله پروردگار نوجوان؛ سپس به سوی من تیراندازی کن؛ اگر چنین کنی مرا می کشی. بنابراین پادشاه مردم را در مکانی جمع نمود و نوجوان را از شاخه ی نخلی به دار آویخت و تیری از تیردان او برداشت و در وسط کمان گذاشت و سپس گفت: به نام الله پروردگار نوجوان؛ و آنگاه تیر را رها کرد که به شقیقه ی نوجوان اصابت کرد و نوجوان دست بر شقیقه اش گذاشت و جان باخت. چنین بود که مردم گفتند: به پروردگار نوجوان ایمان آوردیم. پس عده ای نزد پادشاه رفتند و گفتند: ديدی؛ آنچه از آن بيم داشتی، اتفاق افتاد؛ به خدا سوگند آنچه از آن می ترسيدی بر سرت آمد و مردم ايمان آوردند. پادشاه که وضعیت را چنین دید، دستور داد چاله هایی بر سر راه ها حفر کنند و در آنها آتش بیفروزند و هرکس از دینش بازنگشت، او را در آنها بیندازند. یا مجبورش کنند وارد آتش شود. تا جایی که مادری به همراه کودکش آورده شد و از سر دلسوزی نسبت به فرزندش خود را عقب کشید تا در آتش نیفتد که فرزندش به او گفت: مادرم، صبر کن که تو بر حقی.

مرجع

صحيح مسلم (4/ 2299) (3005). بهجة الناظرين شرح رياض الصالحين، لسليم الهلالي (1/ 86). تطريز رياض الصالحين، لفيصل آل مبارك (ص39). كنوز رياض الصالحين، لمجموعة من الباحثين (1/ 412). شرح رياض الصالحين، لابن عثيمين (1/ 210). نزهة المتقين شرح رياض الصالحين، لمجموعة من الباحثين (1/ 62).

این حدیث در HadeethEnc.com

هر آنچه كه از آن نهى كرده ام از آن دورى كنيد، و هر آنچه كه به آن امر كرده ام به اندازه ی توانايى هايتان آن را انجام دهيد، به طور قطعى آنچه كه مردمان قبل از شما را نابود كرده است؛ پرسش هاى زيادشان و مخالفت هايشان با پيامبرانشان بوده است.

عن أبي هريرة رضي الله عنه قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: «ما نهيتكم عنه فاجتنبوه، وما أمرتكم به فأْتُوا منه ما استطعتم، فإنما أَهلَكَ الذين من قبلكم كثرةُ مسائلهم واختلافهم على أنبيائهم».
ابو هريره - رضى الله عنه - گفته اند: شنيدم رسول الله - صلى الله عليه و سلم - مى فرمايند: "هر آنچه كه از آن نهى كرده ام از آن دورى كنيد، و هر آنچه كه به آن امر كرده ام به اندازه توانايى هايتان آن را انجام دهيد، به طور قطعى آنچه كه مردمان قبل از شما را نابود كرده است؛ پرسش هاى زيادشان و مخالفت هايشان با پيامبرانشان بوده است".
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح

رسول الله - صلى الله عليه و سلم - ما را راهنمايى فرموده اند كه اگر مرا از چيزى نهى كرده اند بر ما واجب است كه بدون استثناء از آن دورى كنيم، و اگر مرا به انجام چيزى امر كرده اند بر ما واجب است آن را به اندازه توانايى هايمان انجام دهيم. سپس به ما هشدار داده اند تا مانند بعضى از امت هاى گذشته نباشيم هنگامى كه پرسش ها و درخواست هاى فراوانى از پيامبرانشان مى كردند و همراه با اين پرسش ها با آنان مخالفت مى كردند، بنابراين الله متعال آنان را با انواع و اقسام وسيله ها نيست و نابود كردند، به همين خاطر لازم است كه مانند آنان نباشيم تا همان طور كه آنان نابود شدند ما هم نابود شويم.

فواید
  1. امر شده تا به اوامر عمل كنيم، و از نواهى دورى گزينيم.
  2. در مورد نهى مرتكب شدن چيزى از آن استثناء نشده است، ولى امر به انجام كارى را وابسته به توانايى كرده است؛ زيرا انجام ندادن امكان پذير است، اما انجام دادن فعل امر شده نياز به توانايى ايجاد آن فعل را دارد.
  3. از مطرح كردن پرسش هاى فراوان نهى شده است، و علما پرسش ها را به دو قسمت تقسيم كرده اند: اولين آنها: آنچه براى يادگيرى امور دين باشد كه پرسشگر به آن نياز دارد و اين نوع به آن امر شده و پرسش هاى صحابه شامل اين قسمت مى شوند، دومين آنها: آنچه كه براى سخت گیری، مشقت و خلاف عادت باشد، و اين موارد از آن نهى شده است.
  4. هشدار دادن به امت در مورد مخالفت با پيامبرش، همانند آنكه امت هاى گذشته دچار آن شده اند.
  5. آنچه كه از آن نهى شده شامل كم و زيادش مى شود، زيرا دورى كردن از آن ممكن نيست مگر با دورى كردن از كم و زيادش، مانند: ما را از ربا نهى كردند و اين شامل كم و زيادش مى شود.
  6. ترک اسبابى كه باعث رسيدن به حرام مى شوند؛ زيرا اين از معانى دورى كردن است.
  7. انسان داراى توانايى و قدرت است، بدليل: "مَا استَطَعْتُمْ" به اندازه توانايى هايتان، و اين ردى بر جبريه است كه مى گويند: همانا انسان داراى توانايى نيست، زيرا بر انجام كارهايش مجبور است، حتى اگر انسان دستانش را در هنگام سخن گفتن تكان داد، مى گويند: تكان دادن دست در توانايى او نيست، بلكه مجبور است، و شكى نيست كه اين سخن باطل است و مفاسد بسيار بزرگى بر آن مترتب مى شود.
  8. براى انسان مسلمان شايسته نيست هنگامى كه امر رسول الله - صلى الله عليه و سلم - را شنيد، بگويد: آيا واجب است يا مستحب؟ به دليل این گفته: "فَأْتُوا مِنْهُ مَا استَطَعْتُمْ"، به اندازه توانايى هايتان آن را انجام دهيد.
  9. هر آنچه كه پيامبر - صلى الله عليه و سلم - به آن امر نموده يا نهى فرموده، از شريعت است، چه آن مورد در قرآن باشد يا در آن نباشد (در سنت باشد) بايد به اين سنت افزون تر از قرآن، امر باشد يا نهى، عمل كرد.
  10. پرسش هاى زياد سببى براى نابود شدن هستند، مخصوصاً در امورى كه نمى توان به آنها رسيد، مانند: مسائل غيبى، مثل: نام ها و صفات الهى، و حالت هاى روز قيامت، در باره ی آنها زياد نپرسيد چون باعث نابودى خودت مى شوند، و تو را به سوى سخت گيرى و ژرفگرايى (بى فايده) مى كشاند.
  11. امت هاى گذشته به سبب زياد پرسيدن، و مخالفت كردن با پيامبرانشان نيست و نابود شده اند.
مرجع

-التحفة الربانية في شرح الأربعين حديثًا النووية، مطبعة دار نشر الثقافة، الإسكندرية، الطبعة: الأولى، 1380 هـ. -شرح الأربعين النووية، للشيخ ابن عثيمين، دار الثريا للنشر. -فتح القوي المتين في شرح الأربعين وتتمة الخمسين، دار ابن القيم، الدمام المملكة العربية السعودية، الطبعة: الأولى، 1424هـ/2003م. -الفوائد المستنبطة من الأربعين النووية، للشيخ عبد الرحمن البراك، دار التوحيد للنشر، الرياض. -شرح الأربعين النووية، للشيخ صالح آل الشيخ، دار الحجاز، الطبعة: الثانية، 1433هـ. -الأربعون النووية وتتمتها رواية ودراية، للشيخ خالد الدبيخي، ط. مدار الوطن. -الجامع في شروح الأربعين النووية، للشيخ محمد يسري، ط. دار اليسر. -صحيح البخاري، نشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمد فؤاد عبد الباقي)، الطبعة: الأولى، 1422هـ. -صحيح مسلم، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، نشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

این حدیث در HadeethEnc.com

بنی‌اسرائیل را پیامبرانشان سیاست (و رهبری) می‌کردند؛ هرگاه پیامبری از دنیا می‌رفت، پیامبری دیگر جانشین او می‌شد. و همانا پس از من پیامبری نیست، و به زودی جانشینانی خواهند بود و تعدادشان زیاد خواهد شد

عَنْ أَبِي حَازِمٍ قَالَ: قَاعَدْتُ أَبَا هُرَيْرَةَ رضي الله عنه خَمْسَ سِنِينَ، فَسَمِعْتُهُ يُحَدِّثُ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، قَالَ: «كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ تَسُوسُهُمُ الأَنْبِيَاءُ، كُلَّمَا هَلَكَ نَبِيٌّ خَلَفَهُ نَبِيٌّ، وَإِنَّهُ لاَ نَبِيَّ بَعْدِي، وَسَيَكُونُ خُلَفَاءُ فَيَكْثُرُونَ» قَالُوا: فَمَا تَأْمُرُنَا؟ قَالَ: «فُوا بِبَيْعَةِ الأَوَّلِ فَالأَوَّلِ، أَعْطُوهُمْ حَقَّهُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ سَائِلُهُمْ عَمَّا اسْتَرْعَاهُمْ».
از ابوحازم روایت است که گفت: پنج سال با ابوهریره رضی الله عنه همنشینی کردم و از او شنیدم که از پیامبر صلی الله علیه و سلم حدیث می‌گفت، که فرمودند: «كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ تَسُوسُهُمُ الأَنْبِيَاءُ، كُلَّمَا هَلَكَ نَبِيٌّ خَلَفَهُ نَبِيٌّ، وَإِنَّهُ لاَ نَبِيَّ بَعْدِي، وَسَيَكُونُ خُلَفَاءُ فَيَكْثُرُونَ» قَالُوا: فَمَا تَأْمُرُنَا؟ قَالَ: «فُوا بِبَيْعَةِ الأَوَّلِ فَالأَوَّلِ، أَعْطُوهُمْ حَقَّهُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ سَائِلُهُمْ عَمَّا اسْتَرْعَاهُمْ». یعنی: «بنی‌اسرائیل را پیامبرانشان سیاست (و رهبری) می‌کردند؛ هرگاه پیامبری از دنیا می‌رفت، پیامبری دیگر جانشین او می‌شد. و همانا پس از من پیامبری نیست، و به زودی جانشینانی خواهند بود و تعدادشان زیاد خواهد شد» گفتند: پس به ما چه دستوری می‌دهید؟ فرمودند: «به بیعتِ اولی و سپس اولی وفا کنید، حقشان را به آنان بدهید، زیرا خداوند از آنان دربارهٔ آنچه به آنان سپرده است، سؤال خواهد کرد».
بخارى و مسلم در روايت آن اتفاق دارنددرجهصحیح است
شرح

پیامبر صلی الله علیه و سلم خبر داده‌اند که بنی‌اسرائیل را پیامبرانشان رهبری می‌کردند و امورشان را بر عهده می‌گرفتند، همان‌گونه که امیران و والیان با رعیت رفتار می‌کنند. و هرگاه در میانشان فسادی پدیدار می‌شد، خداوند برایشان پیامبری می‌فرستاد تا امورشان را به سامان آورد و احکامی را که تغییر داده بودند، بزداید. و همانا پس از من پیامبری نیست تا کاری را که آنان می‌کردند، انجام دهد، و به زودی پس از من جانشینانی خواهند بود که تعدادشان زیاد خواهد شد و میانشان درگیری و اختلاف رخ خواهد داد. پس اصحاب رضی الله عنهم از رسول خدا صلی الله علیه و سلم پرسیدند: پس به ما چه دستوری می‌دهید؟ پس فرمودند: هرگاه پس از خلیفه‌ای، با خلیفه‌ای دیگر بیعت شد، بیعت اولی صحیح است و وفا به آن واجب است، و بیعت دومی باطل است و طلب کردن آن بر او حرام است. و حقشان را به آنان بدهید، و از آنان اطاعت کنید و با شنیدن و فرمانبرداری در غیر از گناه، با آنان رفتار کنید، زیرا خداوند از آنان دربارهٔ آنچه با شما می‌کنند، سؤال و محاسبه خواهد کرد.

فواید
  1. رعیت ناگزیر از داشتن پیامبر یا خلیفه‌ای است که امورشان را برپا دارد و آنان را بر راه راست بدارد.
  2. همانا پس از پیامبر ما محمد صلی الله علیه و سلم، پیامبری نیست.
  3. هشدار نسبت به خروج بر کسی که ولایتش از راه شرعی ثابت شده است.
  4. عقد بیعت برای دو خلیفه در یک زمان جایز نیست.
  5. بزرگیِ مسئولیت امام، زیرا خداوند متعال از او دربارهٔ رعیتش سؤال خواهد کرد.
  6. ابن حجر گفته است: [در این حدیث] مقدم داشتن امر دین بر امر دنیا [آمده است]؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و سلم به ادای حق حاکم امر کردند، به دلیل آنچه در آن از برافراشتن کلمهٔ دین و جلوگیری از فتنه و شر وجود دارد؛ و به تأخیر انداختن مطالبهٔ حق [رعیت]، آن را ساقط نمی‌کند، و خداوند به او وعده داده است که حقش را بازمی‌ستاند و به طور کامل به او می‌دهد، هرچند در سرای آخرت باشد.
  7. این حدیث، علامتی از علامات نبوت ایشان صلی الله علیه و سلم است، چرا که پس از ایشان تعداد خلفا زیاد شد و نیکوکاران و بدکارانشان پی در پی بر امت حاکم شدند.
مرجع

صحيح البخاري (4/ 169) (3455). صحيح مسلم (3/ 1471) (1842). بهجة الناظرين شرح رياض الصالحين، لسليم الهلالي (1/ 707). نزهة المتقين شرح رياض الصالحين، لمجموعة من الباحثين (1/ 544).

این حدیث در HadeethEnc.com

الله متعال اراده نمود سه نفر از بنی اسرائيل را که يکی بيماری پِيسی داشت و ديگری کچل بود و سومی نابينا، مورد آزمايش قرار دهد؛ بنابراین مَلَکی را به سوی آنان فرستاد.

عن أبي هريرة رضي الله عنه أنه سمع النبي صلى الله عليه وسلم ، يقول: "إنّ ثلاثة من بني إسرائيل: أبرص وأقرع وأعمى، فأراد الله أن يَبْتَلِيَهم، فبعث إليهم ملَكًا، فأتى الأبرص؛ فقال: أيُّ شيء أحب إليك؟ قال: لون حسن، وجلد حسن، ويذهب عني الذي قد قَذِرَني النَّاس به. قال: فمسحه فذهب عنه قَذَرُه، فأُعْطِيَ لوناً حسناً وجلداً حسناً. قال: فأي المال أحب إليك؟ قال: الإبل أو البقر -شك إسحاق-. فأُعْطي ناقة عُشَرَاءَ، وقال: بارك الله لك فيها. قال: فأتى الأقرع؛ فقال: أي شيء أحب إليك؟ قال شعر حسن، ويذهب عني الذي قد قَذِرَني الناس به. فمسحه فذهب عنه، وأُعْطِيَ شعراً حسناً. فقال: أي المال أحب إليك؟ قال: البقر أو الإبل. فأُعْطِيَ بقرة حاملاً، قال: بارك الله لك فيها. فأتى الأعمى؛ فقال: أي شيء أحب إليك؟ قال: أن يَرُدَّ الله إليَّ بصري فأبصر به الناس. فمسحه فردَّ الله إليه بصره. قال: فأي المال أحب إليك؟ قال: الغنَم، فأُعْطِي شاة والدًا. فأُنْتِجَ هذان، ووَلَّد هذا، فكان لهذا وادٍ مِن الإبل، ولهذا وادٍ مِن البقر، ولهذا وادٍ من الغنم. قال: ثم إنه أتى الأبرص في صورته وهيئته، فقال: رجل مسكين قد انقطعت بي الحِبال في سفري، فلا بلوغ لي اليوم إلا بالله ثم بك، أسألك بالذي أعطاك اللون الحسن والجلد الحسن والمال بعيرا أَتَبَلَّغُ به في سفري. فقال: الحقوق كثيرة. فقال: كأني أعرفك، ألم تكن أبرص يَقْذَرُك الناس، فقيرًا فأعطاك الله المال؟ فقال: إنما ورثت هذا المال كابرًا عن كابرٍ. فقال: إن كنت كاذباً فصيَّرك الله إلى ما كنت. وأتى الأقرعَ في صورته فقال له مثل ما قال لهذا، وردَّ عليه مثل ما ردَّ عليه هذا. فقال: إن كنت كاذباً فصيّرك الله إلى ما كنت. قال: وأتى الأعمى في صورته، فقال: رجل مسكين وابن سبيل قد انقطعت بي الحِبال في سفري، فلا بلاغ لي اليوم إلا بالله ثم بك، أسألك بالذي ردَّ عليك بصرك شاة أَتَبَلَّغُ بها في سفري. فقال: قد كنت أعمى فردَّ الله إليَّ بصري، فخُذْ ما شِئْت ودَعْ ما شِئْت، فوالله لا أَجْهَدُك اليوم بشيء أخذته لله. فقال: أَمْسِكْ مالك؛ فإنما ابتُلِيتُم؛ فقد رضِيَ الله عنك، وسَخِط على صاحبيك".
از ابوهريره رضی الله عنه روایت است که از رسول الله صلی الله علیه وسلم شنیده که فرمودند: «إِنَّ ثَلاَثَةً فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ، أَبْرَصَ وَأَقْرَعَ وَأَعْمَى، فَأَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَبْتَلِيَهُمْ، فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ مَلَكًا، فَأَتَى الأَبْرَصَ؛ فَقَالَ: أَىُّ شَىْءٍ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: لَوْنٌ حَسَنٌ، وَجِلْدٌ حَسَنٌ، وَيَذْهَبُ عَنِّى الَّذِي قَدْ قَذِرَنِى النَّاسُ به. قَالَ: فَمَسَحَهُ فَذَهَبَ عَنْهُ قَذَرُهُ، فَأُعْطِىَ لَوْنًا حَسَنًا وَجِلْدًا حَسَنًا. قَالَ: فَأَىُّ الْمَالِ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: الإِبِلُ، أَو الْبَقَرُ - شَكَّ إِسْحَاقُ ـ. فَأُعْطِىَ نَاقَةً عُشَرَاءَ، وَقَالَ: بَارَكَ اللَّهُ لَكَ فِيهَا. قَالَ: فَأَتَى الأَقْرَعَ؛ فَقَالَ: أَىُّ شَىْءٍ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: شَعَرٌ حَسَنٌ، وَيَذْهَبُ عَنِّى الَّذِي قَذِرَنِى النَّاسُ به. فَمَسَحَهُ فَذَهَبَ عَنْهُ، وَأُعْطِىَ شَعَرًا حَسَنًا. فَقَالَ: أَىُّ الْمَالِ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: الْبَقَرُ، أو الإبل. فَأُعْطِىَ بَقَرَةً حَامِلاً، قَالَ: بَارَكَ اللَّهُ لَكَ فِيهَا. فَأَتَى الأَعْمَى؛ فَقَالَ: أَىُّ شَىْءٍ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: أَنْ يَرُدَّ اللَّهُ إِلَيَّ بَصَرِي فَأُبْصِرَ بِهِ النَّاسَ. فَمَسَحَهُ فَرَدَّ اللَّهُ إِلَيْهِ بَصَرَهُ. قَالَ: فَأَىُّ الْمَالِ أَحَبُّ إِلَيْكَ؟ قَالَ: الْغَنَمُ، فَأُعْطِىَ شَاةً وَالِدًا. فَأُنْتِجَ هَذَانِ، وَوَلَّدَ هَذَا، فَكَانَ لِهَذَا وَادٍ مِنَ الإِبِلِ، وَلِهَذَا وَادٍ مِنَ الْبَقَرِ، وَلِهَذَا وَادٍ مِنَ الْغَنَمِ. قَالَ: ثُمَّ إِنَّهُ أَتَى الأَبْرَصَ فِي صُورَتِهِ وَهَيْئَتِهِ، فَقَالَ: رَجُلٌ مِسْكِينٌ قَدِ انْقَطَعَتْ بِي الْحِبَالُ فِي سَفَرِى، فَلاَ بَلوغَ لِي الْيَوْمَ إِلاَّ بِاللَّهِ ثُمَّ بِكَ، أَسْأَلُكَ بِالَّذِى أَعْطَاكَ اللَّوْنَ الْحَسَنَ وَالْجِلْدَ الْحَسَنَ وَالْمَالَ بَعِيرًا أَتَبَلَّغُ بهِ فِي سَفَرِى. فَقَالَ: الْحُقُوقُ كَثِيرَةٌ. فَقَالَ: كَأَنِّي أَعْرِفُكَ، أَلَمْ تَكُنْ أَبْرَصَ يَقْذَرُكَ النَّاسُ، فَقِيرًا فَأَعْطَاكَ اللَّهُ المال؟ فَقَالَ: إِنَّمَا وَرِثْتُ هَذَا الْمَالَ كَابِرًا عَنْ كَابِرٍ. فَقَالَ: إِنْ كُنْتَ كَاذِبًا فَصَيَّرَكَ اللَّهُ إِلَى مَا كُنْتَ. وَأَتَی الأَقْرَعَ فِي صُورَتِهِ فَقَالَ لَهُ مِثْلَ مَا قَالَ لِهَذَا، وَرَدَّ عَلَيْهِ مِثْلَ مَا رَدَّ عَلَیه هَذَا. فَقَالَ: إِنْ كُنْتَ كَاذِبًا فَصَيَّرَكَ اللَّهُ إِلَى مَا كُنْتَ. قَالَ: وَأَتَي الأَعْمَى فِي صُورَتِهِ، فَقَالَ: رَجُلٌ مِسْكِينٌ وَابْنُ سَبِيلٍ، قد انْقَطَعَتْ بِي الْحِبَالُ فِي سَفَرِى، فَلاَ بَلاَغَ لِي الْيَوْمَ إِلاَّ بِاللَّهِ ثُمَّ بِكَ، أَسْأَلُكَ بِالَّذِى رَدَّ عَلَيْكَ بَصَرَكَ شَاةً أَتَبَلَّغُ بِهَا فِي سَفَرِى. فَقَالَ: قَدْ كُنْتُ أَعْمَى فَرَدَّ اللَّهُ إِلَيَّ بَصَرِى، فَخُذْ مَا شِئْتَ، وَدَعْ مَا شِئْتَ، فَوَاللَّهِ لاَ أَجْهَدُكَ الْيَوْمَ شَيْئًا أَخَذْتَهُ لِلَّهِ، فَقَالَ: أَمْسِكْ مَالَكَ، فَإِنَّمَا ابْتُلِيتُمْ، فَقَدْ رضِىَ الله عَنْكَ وَسَخِطَ عَلَى صَاحِبَيْكَ»: «الله متعال اراده نمود سه نفر از بنی اسرائيل را که يکی بيماري پِيسی داشت و ديگری کچل بود و سومی نابينا، مورد آزمايش قرار دهد؛ پس مَلَکی را به سوی آنان فرستاد؛ ملک مذکور نزد فرد پِيس آمد و گفت: محبوب ترين چيز نزد تو چيست؟ گفت: رنگ زيبا و پوست زيبا؛ و برطرف شدن اين عيب كه باعث نفرت و دوری مردم از من شده است. ملک دستی بر او کشيد و بيماری اش برطرف شد و رنگ و پوست زيبايی به او عطا گرديد. سپس ملک پرسيد: محبوب ترين مال نزد تو چيست؟ گفت: شتر یا گاو؛ - شک مذکور در این مورد از اسحاق می باشد -.پس شتری ده ماهه آبستن به او داده شد و گفت: الله در آن برايت بركت دهد. سپس ملک نزد مرد کَل آمد و گفت: محبوب ترين چيز نزد تو چيست؟ گفت: موی زيبا و برطرف شدن اين عيب كه باعث نفرت و دوری مردم از من شده است. پس ملک دستی به سرش کشيد. درنتیجه کچلی اش برطرف شد و مويی زيبا به او عطا گرديد. آنگاه ملک پرسيد: كدامين مال نزد تو محبوب تر است؟ گفت: گاو یا شتر. پس گاوی آبستن به او داده شد و گفت: الله در آن برايت برکت دهد. سرانجام نزد نابينا آمد و گفت: محبوب ترين چيز نزد تو چيست؟ گفت: اينكه الله بينايی ام را به من بازگرداند تا مردم را ببينم. ملک دستی بر چشمانش كشيد و خداوند بينايی اش را به او بازگرداند. آنگاه ملک پرسيد: محبوب ترين مال نزد تو چيست؟ گفت: گوسفند. پس گوسفندی آبستن به او عطا كرد. سپس آن شتر و گاو وگوسفند، زاد و ولد كردند؛ به گونه ای كه نفر اول، صاحب يك دره پر از شتر و دومی، صاحب يك دره پر از گاو و سومی، صاحب يك دره پر از گوسفند شد. سپس ملک به شكل آدمِ پيس نزد اولی رفت و گفت: فقير و مسافری غريب و درراه مانده ام و چيزی ندارم که به مقصد برسم. امروز، پس از الله اميدم به توست تا به من كمك کنی که به مقصد برسم. از تو می خواهم به خاطر همان ذاتی كه به تو رنگ و پوست زيبا و مال فراوان عنايت كرده است، شتری به من بدهی تا به وسيله ی آن به مقصد برسم. آن مرد گفت: تعهدات و حقوق زيادی بر عهده ی من است- و نمی توانم به تو کمک کنم-. ملک گفت: گويا تو را می شناسم؛ آيا تو همان فرد پيس و فقير نيستی كه مردم از تو متنفر بودند و الله متعال همه چيز به تو عنايت كرد؟ گفت: اين اموال را پشت به پشت از نياكانم به ارث برده ام. پس ملک گفت: اگر دروغ می گويی، خداوند تو را به همان وضعيت اول برگرداند. آنگاه ملک به شکل فرد مبتلا به کچلی، نزد دومين نفر رفت و سخنانی را كه به اولی گفته بود، به او نيز گفت. و او همان پاسخی را داد که اولی داده بود. ملک گفت: اگر دروغ می گويی، الله تو را به وضعيت اول برگرداند. سپس ملک به شكل همان مرد نابينا نزد او رفت و گفت: مردی مسكين و مسافری غريبم و چيزی ندارم که به مقصد برسم. امروز بعد از خدا، اميدم به توست که به من کمک کنی تا به مقصد برسم. به خاطر همان ذاتی كه بينايی ات را به تو برگرداند، گوسفندی به من بده تا با آن به مقصد برسم. آن مرد گفت: من نابينا بودم؛ الله بينايی ام را به من بازگرداند. هرچه می خواهی بردار و هرچه می خواهی، بگذار. سوگند به الله كه امروز هرچه برداری، به خاطر رضای الله از تو دريغ نخواهم كرد. پس ملک گفت: مالت را نگه دار. شما مورد آزمايش قرار گرفتيد؛ الله از تو خشنود و بر دوستانت خشمگین شد».
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح

رسول الله صلی الله علیه وسلم در مورد سه نفر از بنی اسرائیل خبر می دهد که هریک از آنها دچار یک بیماری جسمی بود و همگی فقیر بودند؛ یکی از آنها پیس بود و یکی موهای سرش یا بخشی از آنها ریخته بود و دیگری کور بود؛ الله متعال اراده نمود تا اینان را مورد آزمایش و امتحان قرار داده و ایمان و میزان شکرگزاری آنان را بیازماید؛ بنابراین ملکی در صورت انسان به سوی آنها فرستاد. ملک مذکور ابتدا نزد فرد پیس آمد، چون بیماری وی بدتر و زشت تر و بزرگ تر از دیگران بود؛ به وی گفت: محبوب ترین خواسته ات چیست؟ وی گفت: رنگ زیبا و پوست نیکو؛ و اینکه بیماری ام بر طرف شود چون مردم به سبب آن از من دوری می کنند. و تنها به رنگ زیبا اکتفا نکرد، چون پوست پیسِ وی بسیار او را زشت و کریه کرده بود. سپس ملک به وی گفت: محبوب ترین مال نزد تو چیست؟ وی گفت: شتر؛ یا اینکه گفت: گاو؛ راوی شک دارد که شتر شنیده یا گاو؛ و شتر ترجیح دارد چون در ادامه می گوید: شتری آبستن به وی داده شد که ده ماه از حاملگی وی می گذشت که از گرانبها ترین شتران است. و ملک گفت: الله در آن برای تو برکت دهد. و چنانکه در ادامه ی حدیث می آید، دعای وی اجابت شد. سپس نزد فرد کَل رفت و گفت: محبوب ترین خواسته ات چیست؟ وی گفت: موی زیبا؛ و اینکه کل بودنم بر طرف شود چون مردم به سبب آن از من دوری می کنند و تنفر دارند. پس ملک مذکور بر او دست کشید؛ یا محل بیماری اش را دست کشید که این دیدگاه به صواب نزدیک تر است و یا اینکه همه ی بدنش را دست کشید تا برکت آن وجودش را شامل شود. و به این ترتیب بیماری وی بر طرف شد و موی زیبایی به وی داده شد؛ ملک به او گفت: محبوب ترین مال نزد تو چیست؟ وی گفت: گاو؛ پس گاو آبستنی به وی داده شد؛ و ملک گفت: خداوند برای تو در آن برکت نهد. و چنانکه در ادامه ی حدیث می آید، دعایش اجابت شد. سپس نزد فرد کور رفت و گفت: محبوب ترین خواسته ات چیست؟ وی گفت: اینکه الله متعال بینایی ام را به من بازگرداند و مردم را ببینم؛ بنابراین ملک مذکور دستش را بر چشمانش کشید و احتمال دارد دستش را به همه ی بدنش کشیده باشد؛ اما دیدگاه اول به صواب نزدیک تر است؛ و الله متعال بینایی وی را به او بازگرداند؛ سپس ملک گفت: محبوب ترین مال نزد تو چیست؟ وی گفت: گوسفند؛ بنابراین گوسفند آبستنی به وی داده شد. و به این ترتیب شتر و گاو و گوسفند هریک از این سه نفر وضع حمل کردند و به همین ترتیب رشد نمودند تا اینکه نفر اول صاحب دره ای پر از شتر و نفر دوم صاحب دره ای پر از گاو و نفر سوم صاحب دره ای پر از گوسفند شد. در این هنگام بود که ملک مذکور در چهره ی فردی پیس و با ظاهر و لباسی مندرس نزد همان فرد پیسی رفت که سلامتی خود را به دست آورده بود و ثروتمند شده بود و گفت: مردی فقیر و نیازمند هستم که در سفرم و همه ی درها به رویم بسته شده اند و همه ی اسباب و ابزار کسب رزق و روزی از من گرفته شده اند؛ و جز با کمک الله و سپس کمک تو نمی توانم امروز به مقصد خود برسم؛ چرا که ظاهرا تو اهل خیر و ثروتمند هستی؛ و این تعبیر ملک از جمله کنایه هایی بود که مقصود وی از آن، تفهیم مقصود بدون بیان حقیقت آن بود. و در ادامه گفت: تو را به کسی سوگند می دهم که رنگ و پوست زیبا و مال و اموال به تو داده است، بعد از اینکه دچار فقر و بیماری بودی، تنها یک شتر به من بده تا در این سفر مرا کفایت کند؛ اما فرد پیس گفت: تعهدات زیادی دارم و چیزی بیش از نیاز ندارم که به تو بدهم؛ نزد کسی دیگر برو؛ آنگاه ملک گفت: گویا من تو را می شناسم؛ آیا تو همان فرد پیس نیستی که مردم از تو متنفر بودند و الله تو را شفا داد و سلامتی را به تو بازگرداند، فقیر بودی و الله به تو مال و ثروت داد؟ وی در پاسخ گفت: من این مال را از پدر و جدم به ارث بردم؛ و به این ترتیب گذشته ی بد خود را انکار نمود و ادعا کرد که در شرایط خوب و نیکویی رشد یافته و زندگی کرده است؛ و این مصداق انکار نعمت ها و کفر ورزیدن به کسی است که به انسان نعمت می بخشد. و باعث همه ی اینها بخل بود. چنین بود که ملک گفت: اگر دروغ می گویی و ادعای دروغ داری، الله تو را به همان وضعیتی بازگرداند که قبلا داشتی. سپس ملک مذکور در همان شکل و شمایل فرد کَل نزد وی می رود که مردم به سبب قیافه ی زشت و قبیحش از وی متنفر بودند؛ و به این ترتیب فرد کل ادعا می کند که مال وی از پدرش به او رسیده است و علاوه بر این دروغ، ادعاهای زشت دیگری می کند که نشان می دهد حقارت و پستی و حماقت وی نهایت ندارد و تا جایی است که کسی بدان دست نیافته است. بنابراین ملک به وی همان سخنانی را می گوید که فرد پیس گفته بود و فرد کل همان پاسخ فرد پیس را به وی می دهد. لذا ملک می گوید: اگر در ادعایت دروغ می گویی، الله تو را به همان وضعیتی بازگرداند که پیش از این داشتی و به همان کَلی و فقر دچار شوی. و در پایان ملک مذکور در چهره ی انسانی کور نزد فرد کور می رود و می گوید: مردی فقیر و مسافرم؛ در سفر اسبابی که رزق و روزی با آنها کسب کنم، از دست داده ام و امروز به مقصدم نمی رسم مگر با کمک الله و سپس تو؛ تو را به کسی سوگند می دهم که بینایی ات را بازگرداند، با دادن گوسفندی به من، مرا در سفرم کفایت کن؛ بنابراین مرد کوری که شفا یافته بود، نعمت های الله متعال بر خود و شفا یافتنش را متذکر می شود و می گوید: من کور بودم که الله متعال بینایی ام را به من بازگرداند، هر اندازه مال و اموال می خواهی بردار؛ به الله سوگند امروز بر بازگرداندن آنچه بر می داری به تو سخت نمی گیرم؛ این بود که ملک گفت: مالت را نزد خود نگه دار؛ الله که عالم به همه ی امور است شما را امتحان و آزمایش نمود تا اثر عمل تان را بر شما ترتیب دهد چون الله متعال در عالم شهادت، جزا و پاداش را بر اساس آنچه آشکار می گردد، قرار داده است نه بر مبنای علمی که خود در مورد آن از ازل داشته است؛ الله از تو راضی گشت و بر دو دوست پیس و کل تو خشم گرفت.

مرجع

صحيح البخاري، المحقق : محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة، الطبعة: الأولى 1422هـ. صحيح مسلم بن الحجاج، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقي، الناشر: دار إحياء التراث العربي، بيروت. القول المفيد على كتاب التوحيد، للشيخ محمد بن صالح العثيمين دار ابن الجوزي، المملكة العربية السعودية، الطبعة: الثانية، محرم 1424هـ. الملخص في شرح كتاب التوحيد، للشيخ صالح الفوزان دار العاصمة الرياض، الطبعة: الأولى 1422هـ- 2001م. الجديد في شرح كتاب التوحيد، للشيخ محمد بن عبد العزيز القرعاوي، مكتبة السوادي، جدة، المملكة العربية. دليل الفالحين لطرق رياض الصالحين لمحمد علي بن محمد بن علان، ط4، اعتنى بها: خليل مأمون شيحا، دار المعرفة، بيروت، 1425 هـ.

این حدیث در HadeethEnc.com

فقط سه نفر در گهواره سخن گفتند.

عن أبي هريرة رضي الله عنه عن النبي صلى الله عليه وسلم قال: «لم يتكلَّم في المهد إلا ثلاثة: عيسى ابن مريم، وصاحب جرَيج، وكان جُريج رجلًا عابِدا، فاتخذ صَوْمَعَة فكان فيها، فأتته أمه وهو يصلي، فقالت: يا جريج، فقال: يا رَبِّ أُمِّي وصلاتي فأقبل على صلاته فانْصَرفت. فلمَّا كان من الغَدِ أتَتْهُ وهو يصلي، فقالت: يا جُريج، فقال: أي رَبِّ أمِّي وصلاتي، فأقبل على صلاته، فلمَّا كان من الغَدِ أتَتْهُ وهو يصلي، فقالت: يا جُريج، فقال: أي رَبِّ أمِّي وصلاتي، فأقبل على صلاته، فقالت: اللَّهُمَّ لاَ تُمِتْهُ حتى يَنظر إلى وجوه المُومِسَاتِ. فتذاكر بَنُو إسرائيل جُريجا وعبادته، وكانت امرأة بَغِيٌّ يُتَمَثَّلُ بحُسنها، فقالت: إن شِئتم لأَفْتِنَنَّهُ، فتَعرَّضت له، فلم يَلتَفت إليها، فأتت راعِيا كان يَأوِي إلى صَوْمَعَتِهِ، فَأَمْكَنَتْه من نَفسِها فوقع عليها، فحملت، فلمَّا ولدت، قالت: هو من جُريج، فَأتَوْهُ فَاسْتَنْزَلُوهُ وهدَمُوا صَومَعتَه، وجَعَلوا يَضربونه، فقال: ما شَأنُكم؟ قالوا: زَنَيْتَ بهذه البَغِيِّ فولَدَت منك. قال: أين الصَّبي؟ فجاؤَوا به فقال: دَعوني حتى أُصلَّي، فصلَّى فلمَّا انْصرف أتى الصَّبي فَطَعن في بَطنه، وقال: يا غُلام مَنْ أبوك؟ قال: فلانٌ الراعي، فأقبلوا على جُريج يقبلونه ويَتمسَّحون به، وقالوا: نَبْنِي لك صَوْمَعَتَكَ من ذهب. قال: لا، أعِيدُوها من طين كما كانت، ففعلوا. وبينا صبي يَرضع من أُمِّهِ فمرَّ رجل راكب على دابة فَارِهة وَشَارَةٍ حسَنَة، فقالت أمه: اللهم اجعل ابْني مثل هذا، فَترك الثَّدْي وأقْبَلَ إليه فنَظَر إليه، فقال: اللَّهم لا تجعلني مثْلَه، ثم أقْبَلَ على ثَدْيه فجعل يَرتضع»، فكأني أنظر إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم وهو يَحكي ارتْضَاعه بِأصْبَعِهِ السَّبَّابَة في فِيه، فجعل يَمُصُّهَا، قال: «ومَرُّوا بجارية وهم يَضْرِبُونها، ويقولون: زَنَيْتِ سَرقت، وهي تقول: حَسبي الله ونعم الوكيل. فقالت أمه: اللَّهم لا تجعل ابني مِثلها، فترك الرَّضاع ونظر إليها، فقال: اللَّهم اجعلني مِثْلَها، فَهُنَالك تَرَاجَعَا الحديث، فقالت: مرَّ رجلٌ حَسَنُ الهَيْئَةِ ، فقلت: اللَّهم اجعل ابْنِي مِثْلَه، فقلت: اللَّهم لا تَجْعَلْنِي مِثْله، ومَرُّوا بهذه الأَمَة وهم يَضربونها ويقولون: زَنَيْتِ سَرقت، فقلت: اللَّهم لا تجعل ابني مِثلها، فقلت: اللَّهم اجعلني مِثلها؟! قال: إن ذلك الرَّجُل كان جبَّارا، فقلت: اللَّهم لا تجعلني مِثْله، وإن هذه يقولون: زَنَيْتِ، ولم تَزْنِ وسَرقْتِ، ولم تَسْرِقْ، فقلت: اللَّهم اجْعَلْنِي مِثْلَهَا».
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «لَمْ يَتَكَلَّمْ فِي المَهْدِ إِلاَّ ثَلاثَةٌ: عِيسى ابْنُ مرْيَم، وصَاحِبُ جُرَيْج، وكَانَ جُرَيْجٌ رَجُلاً عَابِدًا، فَاتَّخَذَ صَوْمَعَةً فَكانَ فِيهَا، فَأَتَتْهُ أُمُّهُ وَهَو يُصَلِّي. فَقَالَت: يا جُرَيْج، فقال: يَارَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي فَأَقْبلَ عَلَى صلاتِهِ فَانْصرفَتْ. فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ أَتَتْهُ وهُو يُصَلِّي، فقَالَت: يَا جُرَيْج، فقال: أَيْ رَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي. فَأَقْبَلَ عَلَى صَلاتِه، فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَد أَتَتْهُ وَهُو يُصَلِّي، فَقَالَت: يَا جُرَيْجُ، فقال: أَيْ رَبِّ أُمِّي وَصَلاتِي، فَأَقْبَلَ عَلَى صَلاتِه، فَقَالَت: اللَّهُمَّ لا تُمِتْه حَتَّى ينْظُرَ إِلَى وُجُوه المومِسَاتِ. فَتَذَاكَّرَ بَنُو إِسْرائِيلَ جُريْجاً وَعِبَادَته، وَكَانَتِ امْرَأَةٌ بغِيٌّ يُتَمَثَّلُ بِحُسْنِهَا، فَقَالَت: إِنْ شِئْتُمْ لأَفْتِنَنَّهُ، فتعرَّضَتْ لَه، فَلَمْ يلْتَفِتْ إِلَيْهَا، فَأَتتْ رَاعِيًا كَانَ يَأَوي إِلَى صَوْمَعَتِهِ، فَأَمْكنَتْهُ مِنْ نَفسِهَا فَوقَع علَيْهَا. فَحملَت، فَلَمَّا وَلدتْ، قَالَت: هُوَ مِن جُرَيْج، فَأَتَوْهُ فَاسْتَنْزلُوهُ وهدَمُوا صَوْمَعَتَه، وَجَعَلُوا يَضْرِبُونه، فقال: مَا شَأْنُكُم؟ قالوا: زَنَيْتَ بِهذِهِ الْبغِيِّ فَولَدتْ مِنْك. قال: أَيْنَ الصَّبِي؟ فَجاءَوا بِهِ فقال: دَعُونِي حَتَّى أُصَلَّي، فَصلىَّ، فَلَمَّا انْصَرَفَ أَتَى الصَّبِيَّ فَطَعنَ فِي بطْنِهِ، وقال: يا غُلامُ مَنْ أَبُوك؟ قال: فُلانٌ الرَّاعِي، فَأَقْبلُوا علَى جُرَيْجُ يُقَبِّلُونَهُ وَيَتَمَسَّحُونَ بِهِ، وقَالُوا: نَبْنِي لَكَ صوْمَعَتَكَ مِنْ ذَهَبٍ. قال: لا، أَعيدُوهَا مِنْ طِينٍ كَمَا كَانَت، فَفَعَلُوا. وَبيْنَا صَبِيٌّ يرْضعُ مِنْ أُمِّهِ، فَمَرَّ رَجُلٌ رَاكِبٌ عَلَى دابَّةٍ فَارِهَةٍ وَشَارةٍ حَسَنَةٍ، فَقالت أُمُّه: اللَّهُمَّ اجْعَل ابْنِي مثْلَ هَذَا، فَتَرَكَ الثَّدْيَ وَأَقْبَلَ إِلَيْهِ فَنَظَرَ إِلَيْهِ، فقال: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْنِي مِثْله، ثُمَّ أَقَبَلَ عَلَى ثَدْيِهِ فَجَعْلَ يَرْتَضِعُ»: «فقط سه نفر در گهواره سخن گفتند: عيسی بن مريم و پسربچه ی داستانِ جُريج؛ جريج مردی عابد بود که برای عبادت در صومعه ای گوشه نشين شد. باری درحالی که نماز می خواند، مادرش نزد وی آمد و صدا زد: ای جريج؛ (جريج) گفت: پروردگارا، جواب مادرم را بدهم يا نمازم را بخوانم؟ و به نمازش ادامه داد. لذا مادرش برگشت و فردای آن روز دوباره به ديدن جريج رفت که جريج مشغول نماز بود. صدا زد: ای جريج؛ جريج گفت: پروردگارا، جواب مادرم را بدهم يا نمازم را بخوانم؟ و باز به نمازش ادامه داد. مادرش روز بعد نيز به صومعه آمد و او را صدا زد که وی مشغول نماز بود و به جای اينکه جوابِ مادرش را بدهد، به نمازش ادامه داد. اين بار مادرش دعا کرد: خدايا، تا زمانی که نگاهش به چهره ی زنان بدکار نيفتد، او را نميران. بنی اسرائيل همواره از جريج و عبادتش سخن می گفتند. در آن زمان زنی بدکار وجود داشت که در جمال و زيبايی زبان زد بود؛ اين زن گفت: اگر بخواهيد او را فريب می دهم. لذا نزد جريج رفت و خود را در اختيار او گذاشت؛ ولی جريج توجهی به او نکرد. آنگاه نزد چوپانی رفت که در صومعه ی جريج بود و خود را در اختيارش گذاشت. درنتيجه باردار شد و پسری به دنيا آورد و گفت: اين نوزاد، فرزند جريج است. بنی اسرائيل نزد جريج رفتند و او را از صومعه پايين آوردند و صومعه اش را خراب کردند و شروع به زدن او نمودند. جريج پرسيد: چه شده است؟ گفتند: با اين زنِ زناکار زنا کرده ای و در اثر آن پسر بچه ای متولد شده است. جریج گفت: پسر به دنیا آمده کجاست؟ پس او را آوردند؛ آنگاه جریج گفت: به من اجازه دهيد تا نماز بخوانم و وقتی نمازش تمام شد، نزد نوزاد رفت و بر شکم او زد و گفت: ای پسر، پدرت کيست؟ پاسخ داد: فلان چوپان. چنین بود که بنی اسرائيل به جريج روی آورده و شروع به بوسیدن و دست کشیدن به وی کردند؛ و گفتند: صومعه ات را از طلا بازسازی می کنيم. گفت: خير؛ بلکه مانند گذشته آن را از گل و خاک بسازيد. و آنها نيز چنین کردند. (و اما سومين کودکی که سخن گفت) کودکی بود که از مادرش شير می خورد؛ در اين ميان، مردی سوار بر اسبی زيبا و گران بها از آنجا عبور کرد. مادر اين نوزاد دعا کرد: پروردگارا، فرزندم را مثلِ اين مرد بگردان. پسربچه پستان مادرش را رها کرد و به سوی آن مرد نگريست و گفت: پروردگارا، مرا مثل او مگردان؛ و دوباره پستان را گرفت و به شيرخوردن مشغول شد». ابوهريره رضی الله عنه می گويد: گويا اينک به رسول الله صلى الله عليه وسلم نگاه می کنم که با قرار دادن انگشت اشاره اش در دهان و مکيدن آن، شيرخوردن آن کودک را برای ما حکايت می کند. (و در ادامه) فرمود: «وَمَرُّوا بِجَارِيَةٍ وَهُمْ يَضْرِبُونَهَا، وَيَقُولُون: زَنَيْتِ سَرَقْتِ، وَهِي تَقُول: حَسْبِيَ اللَّهُ وَنِعْمَ الْوكِيل. فقالت أُمُّه: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهَا، فَتَركَ الرِّضَاعَ وَنَظَرَ إِلَيْهَا، فقال: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِثْلَهَا، فَهُنالِكَ تَرَاجَعَا الحَدِيثَ، فقالَت: مَرَّ رَجُلٌ حَسَنُ الهَيْئَةِ، فَقُلْتُ: اللَّهُمَّ اجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهُ، فَقُلْتَ: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلنِي مِثْلَه، وَمَرُّوا بِهَذِهِ الأَمَةِ وَهُم يَضْربُونَهُا وَيَقُولُون: زَنَيْتِ سَرَقْتِ، فَقُلْتُ: اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ابْنِي مِثْلَهَا، فَقُلْتَ: اللَّهُمَّ اجعَلْنِي مِثْلَهَا؟! قال: إِنَّ ذلِكَ الرَّجُلَ كَانَ جَبَّاراً، فَقُلتُ: اللَّهُمَّ لا تجْعَلْنِي مِثْلَه، وإِنَّ هَذِهِ يَقُولُونَ: زَنَيْتِ، وَلَمْ تَزْنِ وَسَرقْتِ، وَلَمْ تَسْرِقْ، فَقُلْت: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِثْلَهَا»: «کنيزی از آنجا می بردند و او را می زدند و می گفتند: زنا و دزدی کرده ای. و او می گفت: الله برای من کافی است و او بهترين کارساز است. مادرِ پسربچه دعا کرد و گفت: يا الله، پسرم را مثلِ اين کنيز نگردان. کودک پستان مادرش را رها کرد و به سوی کنيز نگريست و گفت: پروردگارا، مرا مثلِ اين بگردان. در آن هنگام مادر و فرزند درباره ی اين ماجرا با هم به گفتگو پرداختند. مادر پرسيد: مردی خوش قيافه عبور کرد؛ گفتم: پروردگارا، فرزندم را مثلِ اين مرد بگردان و تو دعا کردی: پروردگارا، مرا مثلِ اين مرد مگردان؟! کنيزی از اينجا می بردند و او را می زدند و به او می گفتند: زنا و دزدی کرده ای. دعا کردم که خداوند تو را مثل او نگرداند؛ ولی تو گفتی: پروردگارا، مرا مثلِ او بگردان؟! کودک پاسخ داد: آن مرد ظالم و ستمگر بود؛ لذا دعا کردم: خدايا، مرا مثلِ او نگردان. و اين زن که او را به زنا و دزدی متهم می کردند، نه زنا کرده بود و نه دزدی؛ لذا گفتم: پروردگارا، مرا مثل او بگردان».
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح

از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که پیامبرمان صلی الله علیه وسلم فرمودند: «تنها سه نفر در گهواره سخن گفتند». یعنی فقط سه نفر در ایامی که نوزاد بودند، سخن گفته اند که عبارتند از: 1- عیسی بن مریم صلی الله علیه وسلم که نشانه ای از نشانه های الله متعال بود و در گهواره سخن گفت. 2- دوست جریج؛ جریج مردی عابد بود که الله متعال او را از اتهام زنایی که متوجه وی کرده بودند، مبرا داشت؛ و سخن گفتن کودک در رفع اتهام مذکور از وی را به عنوان کرامتی برای او نمایان نمود. جریج مکانی را برای خلوت کردن و عبادت انتخاب کرده بود که روزی مادرش به دیدار وی آمد و جریج در حال نماز بود؛ وقتی مادرش او را صدا زد و گفت: ای جریج؛ جریج با خود گفت: پروردگارا، پاسخ مادرم را بدهم یا نمازم را ادامه دهم؛ و به این ترتیب تردید داشت که نمازش را قطع کند و پاسخ مادرش را بدهد یا اینکه نمازش را ادامه داده و کامل کند. بنابراین به نمازش روی آورده و آن را ادامه می دهد و مادرش می رود. فردای آن روز دوباره مادرش به دیدن او می آید که جریج درحال نماز است؛ و همان ماجرای دیروز اتفاق می افتد. فردای آن روز و برای سومین روز متوالی مادرش به دیدن او می آید که جریج درحال نماز است؛ و این بار هم ماجرای دو روز گذشته تکرار می شود؛ بنابراین مادرش می گوید: پروردگارا، او را نمیران تا چشمش به صورت زنان زناکار بیفتد. جریج در بین بنی اسرائیل از جایگاه خاصی برخوردار بود، چنانکه از او و عبادتش سخن می گفتند؛ و در میان آنها زنی زناکار بود که زیبایی او زبان زد بود؛ این زن گفت: اگر بخواهید او را فریب می دهم تا نمازش را رها کند و مرتکب زنا شود؛ بنابراین خود را به جریج عرضه می کند و جریج اهمیتی نمی دهد؛ پس نزد چوپانی می رود و خود را در اختیار او قرار می دهد و چوپان با وی زنا می کند و در اثر آن باردار می شود؛ وقتی وضع حمل می کند و بچه به دنیا می آید، می گوید: این بچه از جریج است؛ بنابراین مردم نزد جریج رفته و او را از محل عبادتش پایین آورده و عبادتگاهش را ویران کرده و خودش را به باد کتک می گیرند؛ جریج در این وضعیت می گوید: چه شده است، چرا چنین رفتار می کنید؟ می گویند: با این زن زناکار زنا کرده ای و بچه ای در اثر آن متولد شده است؛ آنگاه جریج می گوید: کودک متولد شده کجاست؟ پس او را می آورند؛ جریج می گوید: مرا رها کنید تا نماز بخوانم؛ آنگاه نماز می خواند و پس از نماز نزد کودک رفته و با انگشتش ضربه ای به شکم کودک می زند و می گوید: ای پسر، پدرت کيست؟ می گوید: فلان چوپان؛ بنابراین مردم به جریج روی آورده و شروع به بوسیدن و دست کشیدن به او می کنند و می گویند: صومعه ات را از طلا بازسازی می کنيم. اما جریج می گوید: نه، به همان صورتی که قبلا بود، با گل آن را بسازید. و آنان چنین می کنند. 3- طفل شیرخواره ای که مشغول شیرخوردن از مادرش می باشد؛ در این هنگام مردی سوار بر اسبی گرانبها و ظاهری زیبا می گذرد؛ - و رسول الله صلی الله علیه وسلم شیرخوردن این طفل از پستان مادرش را با قرار دادن انگشت سبابه اش در دهان و مکیدن آن توصیف می کند؛ - در این وضعیت مادرش می گوید: یا الله، پسرم را مانند او بگردان؛ و طفل مذکور می گوید: یا الله، مرا مانند او مگردان؛ سپس کنیزی را می آورند و او را می زنند و به وی می گویند: زنا کردی و دزدی نمودی؛ و کنیز مذکور می گوید: الله برای من کافی بوده و بهترین کارساز است. مادر این طفل که مشغول شیر دادن پسرش می باشد، با دیدن این صحنه می گوید: یا الله، پسرم را مانند او مگردان؛ پس طفل شیرخوار پستان را رها کرده و به آن کنیز چشم می دوزد و می گوید: یا الله مرا مانند او بگردان؛ سپس مادر و فرزند با هم صحبت می کنند و طفل شیرخواره با مادرش سخن می گوید. مادر می گوید: مردی از کنار ما گذشت که بسیار زیبا بود، گفتم: یا الله، پسرم را مانند او بگردان، اما تو گفتی: یا الله، مرا مانند او نگردان؛ طفل شیرخوار می گوید: بله؛ این مرد، فردی ستمگر و سرکش بود، از الله خواستم که مرا مانند او نگرداند. اما آن زن، مردم به وی می گفتند: زنا کردی و دزدی نمودی و او می گفت: الله برای من کافی بوده و بهترین کارساز است. گفتم: یا الله مرا مانند او بگردان؛ یعنی مرا از زنا و دزدی پاک و طاهر بگردان؛ و مانند او امور خود را به الله سپردم.

مرجع

كنوز رياض الصالحين، تأليف: حمد بن ناصر بن العمار، الناشر: دار كنوز أشبيليا، الطبعة الأولى: 1430 هـ. بهجة الناظرين، تأليف: سليم بن عيد الهلالي، الناشر: دار ابن الجوزي ، سنة النشر: 1418 هـ- 1997م. نزهة المتقين، تأليف: جمعٌ من المشايخ، الناشر: مؤسسة الرسالة، الطبعة الأولى: 1397 هـ، الطبعة الرابعة عشر 1407 هـ. شرح رياض الصالحين، تأليف: محمد بن صالح العثيمين، الناشر: دار الوطن للنشر، الطبعة: 1426 هـ. رياض الصالحين، تأليف: محيي الدين يحيى بن شرف النووي، تحقيق: د. ماهر بن ياسين الفحل ، الطبعة: الأولى، 1428 هـ. دليل الفالحين، تأليف: محمد بن علان، الناشر: دار الكتاب العربي، نسخة الإلكترونية ، لا يوجد بها بيانات نشر. صحيح البخاري، تأليف: محمد بن إسماعيل البخاري، تحقيق: محمد زهير الناصر، الناشر: دار طوق النجاة الطبعة: الأولى، 1422هـ. صحيح مسلم، تأليف: مسلم بن الحجاج النيسابوري، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي الناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت. دروس وعبر من صحيح القصص النبوي، تأليف: شحاتة محمد صقر، الناشر: مكتبة دار العلوم، البحيرة، مصر.

این حدیث در HadeethEnc.com

ابراهيم عليه السلام، مادر اسماعيل و پسرش اسماعيل را كه کودکی شيرخوار بود، با خود آورد و در نزديكی بيت الله، زير درختی بزرگ، بالاتر از زمزم در قسمت بالای مسجدالحرام رها کرد. در آن زمان هيچکس در مكه نبود و در آن آبی وجود نداشت.

عن ابن عباس رضي الله عنهما قال: جاء إبراهيم صلى الله عليه وسلم بأم إسماعيل وبابنها إسماعيل وهي ترضعه، حتى وضعها عند البيت، عند دَوْحَة فوق زمزم في أعلى المسجد، وليس بمكة يومئذ أحد، وليس بها ماء، فوضعهما هناك، ووضع عندهما جِرَابًا فيه تمر، وسِقاء فيه ماء، ثم قَفَّى إبراهيم منطلقا، فتبعته أم إسماعيل فقالت: يا إبراهيم، أين تذهب وتتركنا بهذا الوادي الذي ليس فيه أنيس ولا شيء؟ فقالت له ذلك مِرارا، وجعل لا يلتفت إليها، قالت له: آلله أمرك بهذا؟ قال: نعم، قالت: إذا لا يُضَيِّعُنَا؛ ثم رجعت، فانطلق إبراهيم صلى الله عليه وسلم حتى إذا كان عند الثَّنِيَّة حيث لا يرونه، استقبل بوجهه البيت، ثم دعا بهؤلاء الدَّعَوَات، فرفع يديه فقال: {رب إني أسكنت من ذريتي بواد غير ذِي زَرْعٍ} حتى بلغ {يشكرون} [إبراهيم: 37]. وجعلت أم إسماعيل ترضع إسماعيل وتشرب من ذلك الماء، حتى إذا نفد ما في السِّقَاء عطشت، وعطش ابنها، وجعلت تنظر إليه يتلوى -أو قال يَتَلَبَّطُ- فانطلقت كراهية أن تنظر إليه، فوجدت الصفا أقرب جبل في الأرض يليها، فقامت عليه، ثم استقبلت الوادي تنظر هل ترى أحدا؟ فلم تر أحدا. فَهَبَطَتْ من الصفا حتى إذا بلغت الوادي، رفعت طَرَفَ دِرْعِهَا، ثم سعَت سعي الإنسان المجهود حتى جاوزت الوادي، ثم أتت المروة فقامت عليها، فنظرت هل ترى أحدا؟ فلم تر أحدا، ففعلت ذلك سبع مرات. قال ابن عباس رضي الله عنهما: قال النبي صلى الله عليه وسلم: «فلذلك سعى الناس بينهما»، فلما أشرفت على المروة سمعت صوتا، فقالت: صَهْ -تريد نفسها- ثم تَسَمَّعَتْ، فسمعت أيضا، فقالت: قد أسمعت إن كان عندك غَوَاث، فإذا هي بالملك عند موضع زمزم، فبحث بعقبه -أو قال بجناحه- حتى ظهر الماء، فجعلت تُحَوِّضُهُ وتقول بيدها هكذا، وجعلت تَغْرِفُ من الماء في سِقائها وهو يفور بعد ما تَغْرِفُ. وفي رواية: بقدر ما تَغْرِفُ. قال ابن عباس رضي الله عنهما : قال النبي صلى الله عليه وسلم : «رحم الله أم إسماعيل لو تركت زمزم - أو قال لو لم تَغْرِفُ من الماء - لكانت زمزم عَيْنًا مَعِينًا» قال: فشربت وأرضعت ولدها، فقال لها الملك: لا تخافوا الضَّيْعَةَ فإن هاهنا بيتا لله يبنيه هذا الغلام وأبوه، وإن الله لا يضيع أهله، وكان البيت مرتفعا من الأرض كَالرَّابِيَةِ، تأتيه السيول، فتأخذ عن يمينه وعن شماله، فكانت كذلك حتى مرت بهم رُفْقَةٌ مِنْ جُرْهُم، أو أهل بيت من جُرْهُم مقبلين من طريق كَدَاءَ، فنزلوا في أسفل مكة؛ فرأوا طائرا عائِفًا، فقالوا: إنّ هذا الطائر ليدور على ماء، لعهدنا بهذا الوادي وما فيه ماء. فأرسلوا جَرِيًّا أَوْ جَرِيَّيْن، فإذا هم بالماء. فرجعوا فأخبروهم؛ فأقبلوا وأم إسماعيل عند الماء، فقالوا: أتأذنين لنا أن ننزل عندك؟ قالت: نعم، ولكن لا حق لكم في الماء، قالوا: نعم. قال ابن عباس: قال النبي صلى الله عليه وسلم : «فَألْفَى ذلك أم إسماعيل، وهي تحب الأنس» فنزلوا، فأرسلوا إلى أهلهم فنزلوا معهم، حتى إذا كانوا بها أهل أبيات، وشَبَّ الغلام وتعلم العربية منهم، وأنفسهم وأعجبهم حين شَبَّ، فلما أدرك زوجوه امرأة منهم: وماتت أم إسماعيل، فجاء إبراهيم بعدما تزوج إسماعيل يطالع تركته، فلم يجد إسماعيل؛ فسأل امرأته عنه فقالت: خرج يبتغي لنا - وفي رواية: يصيد لنا - ثم سألها عن عيشهم وهيئتهم، فقالت: نحن بشر، نحن في ضيق وشدة؛ وشكت إليه، قال: فإذا جاء زوجك اقرئي عليه السلام، وقولي له يغير عَتَبَةَ بابه. فلما جاء إسماعيل كأنه آنس شيئا، فقال: هل جاءكم من أحد؟ قالت: نعم، جاءنا شيخ كذا وكذا، فسألنا عنك فأخبرته، فسألني: كيف عيشنا، فأخبرته أنا في جَهْد وشدة. قال: فهل أوصاك بشيء؟ قالت: نعم، أمرني أن أقرأ عليك السلام، ويقول: غير عَتَبَةَ بابك، قال: ذاك أبي وقد أمرني أن أفارقك! الْحَقِي بأهلك. فطلقها وتزوج منهم أخرى، فلبث عنهم إبراهيم ما شاء الله، ثم أتاهم بعد فلم يجده، فدخل على امرأته فسأل عنه. قالت: خرج يبتغي لنا قال: كيف أنتم؟ وسألها عن عيشهم وهيئتهم، فقالت: نحن بخير وسَعَة، وأثنت على الله. فقال: ما طعامكم؟ قالت: اللحم، قال: فما شرابكم؟ قالت: الماء، قال: اللهم بارك لهم في اللحم والماء. قال النبي - صلى الله عليه وسلم: ولم يكن لهم يومئذ حَبّ، ولو كان لهم دعا لهم فيه، قال: فهما لا يخلو عليهما أحد بغير مكة إلا لم يوافقاه. وفي رواية: فجاء فقال: أين إسماعيل؟ فقالت امرأته: ذهب يصيد؛ فقالت امرأته: ألا تنزل، فتطعم وتشرب؟ قال: وما طعامكم وما شرابكم؟ قالت: طعامنا اللحم وشرابنا الماء، قال: اللهم بارك لهم في طعامهم وشرابهم. قال: فقال أبو القاسم - صلى الله عليه وسلم: بركة دعوة إبراهيم. قال: فإذا جاء زوجك فَاقْرَئِي عليه السلام مُرِيِهِ يُثَبِّتُ عَتَبَةَ بابه. فلما جاء إسماعيل قال: هل أتاكم من أحد؟ قالت: نعم، أتانا شيخ حسن الهيئة، وأثنت عليه، فسألني عنك فأخبرته، فسألني كيف عيشنا فأخبرته أنا بخير. قال: فأوصاك بشيء؟ قالت: نعم، يقرأ عليك السلام ويأمرك أن تُثَبِّتَ عَتَبَةَ بابك. قال: ذاك أبي، وأنت العَتَبة، أمرني أن أُمْسِكَك. ثم لبث عنهم ما شاء الله، ثم جاء بعد ذلك وإسماعيل يَبْرِي نَبْلًا له تحت دَوْحَةٍ قريبا من زمزم، فلما رآه قام إليه، فصنعا كما يصنع الوالد بالولد والولد بالوالد. قال: يا إسماعيل، إن الله أمرني بأمر، قال: فاصنع ما أمرك ربك؟ قال: وَتُعِينُنِي، قال: وأعينك، قال: فإن الله أمرني أن أبني بيتا هاهنا، وأشار إلى أكَمَة مرتفعة على ما حولها، فعند ذلك رفع القواعد من البيت، فجعل إسماعيل يأتي بالحجارة وإبراهيم يبني حتى إذا ارتفع البناء، جاء بهذا الحجر فوضعه له فقام عليه، وهو يبني وإسماعيل يناوله الحجارة وهما يقولان: {ربنا تَقَبَّلْ منا إنك أنت السميع العليم} [البقرة: 127]. وفي رواية: إن إبراهيم خرج بإسماعيل وأم إسماعيل، معهم شَنَّةٌ فيها ماء، فجعلت أم إسماعيل تشرب من الشَّنَّة فَيَدِرُّ لبنها على صبيها، حتى قدم مكة، فوضعها تحت دَوْحَة، ثم رجع إبراهيم إلى أهله، فاتبعته أم إسماعيل حتى لما بلغوا كَدَاءَ نادته من ورائه: يا إبراهيم إلى من تتركنا؟ قال: إلى الله، قالت: رضيتُ بالله، فرجعتْ وجعلتْ تشرب من الشَّنَّة ويدر لبنها على صبيها، حتى لما فني الماء قالت: لو ذهبت فنظرت لعلي أحس أحدا. قال: فذهبت فصعدت الصفا، فنظرت ونظرت هل تحس أحدا، فلم تحس أحدا، فلما بلغت الوادي سعت، وأتت المروة، وفعلت ذلك أشواطا، ثم قالت: لو ذهبت فنظرت ما فعل الصبي، فذهبت فنظرت فإذا هو على حاله، كأنه يَنْشَغُ للموت، فلم تُقِرَّهَا نفسها فقالت: لو ذهبت فنظرت لعلي أحس أحدا، فذهبت فصعدت الصفا، فنظرت ونظرت فلم تحس أحدا، حتى أتمت سبعا، ثم قالت: لو ذهبت فنظرت ما فعل، فإذا هي بصوت، فقالت: أَغِثْ إنْ كان عندك خير، فإذا جبريل فقال بِعقِبِهِ هكذا، وغمز بِعقِبِهِ على الأرض، فانبثق الماء فدهشت أم إسماعيل، فجعلت تَحْفِنُ ... وذكر الحديث بطوله".
از ابن عباس رضی الله عنهما روایت است که می گوید: ابراهيم عليه السلام، مادر اسماعيل و پسرش اسماعيل را كه کودکی شيرخوار بود، با خود آورد و در نزديكی بيت الله، زير درختی بزرگ، بالاتر از زمزم در قسمت بالای مسجدالحرام رها کرد. در آن زمان هيچکس در مكه نبود و آبی در آن وجود نداشت. ابراهيم عليه السلام نزد آن دو يک کيسه خرما و يك مشک آب گذاشت و سپس برگشت و به راه افتاد. مادر اسماعيل، به دنبال او رفت و گفت: ای ابراهيم! کجا می روی و ما را در اين بيابان كه هيچ مونس و هيچ چيزی نيست، رها می كنی؟ و اين جمله را چند بار تكرار نمود؛ اما ابراهيم عليه السلام به او توجه نمی كرد. آنگاه مادرِ اسماعيل پرسيد: آيا الله به تو چنين دستوری داده است؟ ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: آری. پس مادر اسماعيل گفت: در اين صورت، الله ما را ضايع نمی کند. و سپس برگشت. ابراهيم عليه السلام به راهش ادامه داد تا اينكه به گردنه ی كوه، جايی كه ديگر آنها او را نمی ديدند، رسيد. آنجا رو به سوی بيت الله كرد و برای گفتن اين دعاها دستانش را بلند نمود و گفت: «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ) [ابراهيم:37] «پروردگارا، من برخی فرزندانم [= اسماعیل و خاندانش] را در تنگه ای بى آب و كِشت، نزد خانۀ محترم [و شکوهمندِ] تو جای دادم. پروردگارا، [چنین کردم] تا نماز را برپا دارند؛ پس دل های برخى از مردم را چنان كن که به سوی آنان [و این سرزمین] متمایل گردد و از محصولات [مورد نیازشان] به آنان روزى ببخش؛ باشد كه سپاس گزارند». مادر اسماعيل مشغول شير دادن اسماعيل شد و از آب موجود در مشک می نوشيد تا اينكه آب مشک تمام شد و او و فرزندش تشنه شدند. وی فرزندش را می ديد كه از شدت تشنگی به خود می پيچيد - يا پاهايش را به زمين می زد -. مادر اسماعيل که توانایی ديدن اين صحنه را نداشت، به راه افتاد و بالای كوه صفا كه آن را نزديکتر يافت، رفت و آنجا ايستاد و به وادی - بستر رودخانه - نگاه كرد كه آيا كسی را می بيند؟ ولی كسی را نديد. سپس از كوه صفا پايين آمد تا به بستر رودخانه رسيد. آنگاه گوشه ی پيراهنش را بالا كشيد و مانند كسی كه دچار مشكل شده باشد، با شتاب حرکت کرد تا اينكه از بستر رودخانه گذشت. سپس بالای كوه مروه رفت و آنجا ايستاد و نگريست كه آيا كسی را می بيند؟ ولی كسی را نديد. و هفت بار اين عمل را تكرار نمود. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «فَلذَلِكَ سَعْيُ النَّاسِ بَيْنَهُمَا»: «سعی - يا حرکت پُرشتابِ - مردم در ميان صفا و مروه، از همين جاست». و چون - برای آخرين بار - به بالای مروه رسيد، صدایی شنيد. به خود گفت: ساكت باش! آنگاه خوب گوش داد. دوباره همان صدا را شنيد. سپس گفت: صدايت را به گوشم رساندی؛ اگر می توانی به من كمک كن. در آن هنگام ملکی را كنار جايگاه زمزم ديد كه با پا و يا بالش به زمين می زد تا اينكه آب بيرون آمد. سپس مادر اسماعيل شروع به جمع کردن آب كرد و با دستِ خود، جلوی آن را می گرفت و در مشک می ريخت. و هر بار که آب برمی داشت، آب همچنان فوران مي كرد. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «رَحِمَ اللهُ أُمَّ إسْمَاعِيلَ لَوْ تَرَكَتْ زَمْزَمَ»: «الله، مادر اسماعيل را رحمت كند! اگر او کاری به زمزم نمی گرفت» يا فرمود: «لَوْ لَمْ تَغْرِفْ مِنَ المَاءِ- لَكَانَتْ زَمْزَمُ عَيْناً مَعِيناً»: «اگر او از آن آب برنمی داشت، زمزم چشمه ای روان می شد». ابن عباس رضی الله عنهما می افزايد: او آب نوشيد و فرزندش را شير داد. ملک به او گفت: از هلاكت و نابودی نترسيد؛ زيرا اينجا خانه ی الله است كه اين پسر و پدرش، آن را خواهند ساخت. و الله دوستانش را ضايع و تباه نمی گرداند. گفتنی است: جای خانه ی كعبه، زمينی مرتفع و تپه مانند بود كه سيل، از چپ و راست آن می گذشت. مادر - با پسرش - در همين وضع بود تا اينكه عده ای از قبيله ی "جُرهُم" كه از راه "كَداء" می آمدند، در قسمت پايين مكه توقف كردند. و پرنده ای را كه غالباً پيرامون آب می گردد، در آنجا ديدند و گفتند: اين پرنده، اطراف آب می گردد و از زمانی كه ما اين وادی را می شناسيم، آبی در آن وجود نداشته است. سپس يک يا دو نفر را - برای بررسی - فرستادند. آنان آب ديدند و برگشتند و خبرش را برای همراهان خويش آوردند. آن گروه به سوی آب رفتند و در كنار آب، مادر اسماعيل را ديدند. به او گفتند: آيا به ما اجازه می دهی كه نزدت بمانيم؟ گفت: آری؛ اما شما هيچگونه حقی در مالکيت آب نداريد. گفتند: باشد. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «فَألْفَى ذَلِكَ أُمَّ إسْمَاعِيلَ، وهي تُحِبُّ الأنْسَ»: «مادر اسماعيل كه انس گرفتن با مردم را دوست داشت، پيشنهاد آنان را پذيرفت». آنها نيز آنجا ماندند و كسانی را برای آوردن خانواده های شان فرستادند. آنان نيز آمدند و در آنجا سكونت گزيدند؛ به گونه ای كه چند خانواده از قبيله ی جُرهُم در آنجا جمع شدند. پسربچه - يعنی اسماعيل عليه السلام نوجوانی رشيد شد و عربی را از آنان فرا گرفت و چون جوانی بالغ گرديد، شايستگی اش را پسنديدند و او را جوانی ممتاز و سرآمد يافتند؛ لذا هنگامی كه به سن ازدواج رسيد، يكی از دختران شان را به ازدواج او درآوردند. پس از مدتی مادر اسماعيل فوت كرد. پس از چندی که اسماعيل عليه السلام ازدواج کرده بود، ابراهيم عليه السلام برای سر زدن به خانواده اش - به مکه - آمد؛ اما اسماعيل را - در خانه - نيافت. لذا سراغ او را از همسرش گرفت. همسرش پاسخ داد: برای كسب روزی، بيرون رفته است.- و در روايتی آمده است که همسر اسماعيل گفت: رفته است تا چيزی برای ما شکار کند.- سپس ابراهيم عليه السلام از همسر پسرش درباره ی وضعيت زندگی و حال و روزشان پرسيد. آن زن گفت: وضع ما خيلی بد است و در تنگنا و سختی به سر می بريم. و نزد ابراهيم عليه السلام زبانِ شكوه گشود. ابراهيم عليه السلام فرمود: هنگامی كه شوهرت آمد، به او سلام برسان و بگو که آستانه ی درب خانه اش را تعويض کند. هنگامی كه اسماعيل عليه السلام آمد، بوی آشنايی احساس كرد؛ از اين رو پرسيد: آيا كسی نزد شما آمد؟ همسرش پاسخ داد: آری؛ پيرمردی که چنين و چنان بود نزدمان آمد و سراغ تو را گرفت. من هم جوابش را دادم. همچنين درباره ی وضع زندگی ما پرسيد. به او گفتم كه در سختی و تنگنا به سر می بريم. اسماعيل عليه السلام پرسيد: آيا به تو سفارشی هم كرد؟ گفت: بلی، از من خواست که سلامش را به تو برسانم و به تو بگويم: آستانه ی درب خانه ات را عوض كن. اسماعيل عليه السلام فرمود: او پدر من بوده و دستور داده است که از تو جدا شوم؛ پس نزد خانواده ات برو. و بدين سان او را طلاق داد و با زنی ديگر از قبيله ی جُرُهم، ازدواج كرد. ابراهيم عليه السلام در مدتی كه الله می خواست، نزدشان نيامد و پس از چندی به ديدارشان آمد؛ اما اسماعيل را - در خانه - نيافت؛ از اين رو نزد همسر اسماعيل رفت و سراغ او را گرفت که گفت: در طلب روزی، بيرون رفته است. پرسيد: حال و اوضاع شما چه طور است؟ و درباره ی وضعيت زندگی و حال و روزشان پرسيد. گفت: ما در رفاه و آسايشيم و الله متعال را ستايش نمود. ابراهيم عليه السلام پرسيد: غذای شما چيست؟ گفت: گوشت. پرسيد: آشاميدنی شما چيست؟ گفت: آب. ابراهيم عليه السلام دعا كرد و گفت: يا الله! برای آنان در گوشت و آب، بركت عنايت فرما. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «وَلَمْ يَكُنْ لَهُمْ يَوْمَئِذٍ حَبٌّ وَلَوْ كَانَ لَهُمْ دَعَا لَهُمْ فِيهِ»: «آن زمان آنان حبوبات نداشتند؛ و اگر می داشتند، برای برکت حبوبات شان نيز دعا می نمود». ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: از اين رو هرکه در غير مکه تنها به خوردن گوشت و آب اكتفا كند، برايش ناسازگار خواهد بود. و در روايتی آمده است: ابراهيم عليه السلام آمد و پرسيد: اسماعيل کجاست؟ همسر اسماعيل پاسخ داد: به شکار رفته است؛ و گفت: آيا نمی نشينی تا آب و غذايی بخوری؟ ابراهيم عليه السلام فرمود: آب و غذای شما چيست؟ زن پاسخ داد: غذای ما گوشت و نوشيدنی ما، آب است. ابراهيم عليه السلام دعا کرد: يا الله! در آب و غذای شان برکت ده. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: ابوالقاسم صلى الله عليه وسلم فرمود: «بَرَكَةُ دَعوَةِ إبْرَاهِيمَ - صلى الله عليه وسلم -»: «برکت دعای ابراهيم است (که در مکه می توانستند به گوشت و آب اکتفا کنند)». ابراهيم عليه السلام به همسر اسماعيل فرمود: هرگاه شوهرت آمد، به او سلام برسان و بگو که آستانه ی دربش را محکم نگه دارد. هنگامی كه اسماعيل عليه السلام - به خانه - آمد، پرسيد: آيا كسی نزدتان آمد؟ همسرش پاسخ داد: آری؛ پيرمردی خوش قيافه نزدمان آمد - و از وی تعريف کرد-؛ و سراغ تو را گرفت و من جوابش را دادم. سپس از وضع زندگی ما پرسيد. به او گفتم كه ما در آسايشيم. اسماعيل عليه السلام پرسيد: آيا به تو سفارشی هم کرد؟ گفت: بله، به تو سلام رساند و دستور داد که آستانه ی درب خانه ات را محكم نگه داری. اسماعيل عليه السلام فرمود: او پدرم بوده است و منظور از آستانه ی در، تویی. به من دستور داده است که تو را نگه دارم. ابراهيم عليه السلام در مدتی كه الله می خواست، نزدشان نيامد و پس از چندی به ديدارشان آمد؛ در آن هنگام اسماعيل عليه السلام نزديک زمزم و زير درختی بزرگ، مشغول تراشيدن و ساختن تيری بود. هنگامی كه پدرش را ديد، برخاست و به استقبالش رفت. آن دو رفتاری را كه شايسته ی پدر نسبت به فرزند و فرزند نسبت به پدر است، انجام دادند. ابراهيم عليه السلام فرمود: ای اسماعيل! الله مرا به انجام كاری امر نموده است. اسماعيل گفت: فرمان پروردگارت را انجام بده. ابراهيم عليه السلام پرسيد: آيا به من كمک می كنی؟ اسماعيل عليه السلام پاسخ داد: بله، کمکت می كنم. فرمود: الله به من دستور داده است که اينجا خانه ای بسازم. و به تپه ای مرتفع در آن اطراف، اشاره كرد و همان جا پايه های خانه را بنا نهادند. اسماعيل عليه السلام سنگ می آورد و ابراهيم عليه السلام ديوارها را بالا می برد. آنگاه که ديوارها بالا آمد، اسماعيل اين سنگ را - كه به مقام ابراهيم مشهور است - آورد و برای پدرش روی زمين گذاشت؛ ابراهيم عليه السلام روی آن ايستاد و بنّایی می كرد و اسماعيل عليه السلام به او سنگ می داد. و هر دو می گفتند: «رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» [البقرة: 127] «ای پروردگارمان! از ما بپذير؛ همانا تو شنوایِ دانايی». در روايتی آمده است: ابراهيم عليه السلام، اسماعيل و مادر اسماعيل را با خود - به سوی مکه - آورد و مشکی آب با خود داشتند؛ مادر اسماعيل از آب موجود در مشک می نوشيد و بچه اش را شير می داد تا به مکه رسيدند؛ ابراهيم عليه السلام - زن و فرزندِ - خود را زير درختی تنها گذاشت و به قصد بازگشت به نزد همسرش - ساره - به راه افتاد. مادر اسماعيل به دنبال وی رفت تا اينکه به "کَداء" رسيدند. آنجا ابراهيم را از پُشت سر صدا زد و گفت: ای ابراهيم! ما را به که می سپاری و با چه کسی تنهايمان می گذاری؟ ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: شما را به الله می سپارم. مادر اسماعيل گفت: به الله راضی ام؛ و سپس بازگشت و همچنان از مشک موجود در آب می نوشيد و به پسرش شير می داد تا اينکه آب تمام شد. با خود گفت: کاش بروم و نگاه کنم؛ شايد کسی را بيابم. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: مادر اسماعيل بالای کوه صفا رفت و چندين بار - به اطراف - نگاه کرد که شايد کسی را ببيند؛ اما نديد. - از صفا پايين آمد - و چون به پايينِ وادی رسيد، با شتاب حرکت کرد و بالای مروه رفت و رفتن به بالای صفا و مروه را چند بار تکرار نمود. سپس با خود گفت: کاش بروم و ببينم که بچه در چه حال است؟ رفت و ديد که بچه بی تاب است و مانند کودکی که در آستانه ی مرگ می باشد، نَفَسک می زند؛ لذا طاقت نياورد و با خود گفت: بايد بروم و نگاه کنم؛ شايد کسی را بيابم. بدين ترتيب جابجايی در ميان صفا و مروه را هفت بار تکرار کرد؛ سپس با خود گفت: بروم و ببينم که بچه در چه حالی است. ناگهان صدایی شنيد. گفت: اگر خيری در توست، کمکم کن. جبرئيل - علیه السلام - بود كه با پاشنه ی پايش به زمين می زد و از زمين، آب جوشيد. مادر اسماعيل مبهوت ماند و با کف دستش آب برمی داشت. - و ادامه ی حديث را ذکر کرد.-
به روایت بخاریدرجهصحیح است
شرح

از ابن عباس رضی الله عنهما روایت است که می گوید: ابراهيم عليه السلام، مادر اسماعيل، یعنی هاجر قبطیه را که پادشاه مصر به همسرش ساره هدیه داده بود و پسرش اسماعيل را كه کودکی شيرخوار بود، با خود آورد و در نزديكی بيت الله، زير درختی بزرگ، بالاتر از زمزم در قسمت بالای مسجدالحرام رها کرد. در آن زمان هيچ انسانی در مكه نبود و آبی وجود نداشت. ابراهيم عليه السلام نزد آن دو يک کيسه خرما و يک مشک آب گذاشت و سپس برگشت و به سمت شام رفت. مادر اسماعيل، به دنبال او رفت و گفت: ای ابراهيم! کجا می روی و ما را در اين بيابان كه هيچ مونس و هيچ خوراکی و نوشیدنی ای نيست، رها می كنی؟ و اين جمله را چند بار تكرار نمود؛ اما ابراهيم عليه السلام به او توجه نکرده و به راهش را ادامه داد. آنگاه مادرِ اسماعيل پرسيد: آيا الله به تو چنين دستوری داده است؟ ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: آری. مادر اسماعيل گفت: در اين صورت، الله ما را ضايع نمی کند. و سپس نزد فرزندش برگشت. ابراهيم عليه السلام به راهش ادامه داد تا اينكه به گردنه ی كوه رسید، جايی كه ديگر آنها او را نمی ديدند. آنجا رو به سوی بيت الله كرد و برای گفتن اين دعاها دستانش را بلند نمود و گفت: «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ) [ابراهيم:37] «پروردگارا، من برخی فرزندانم [= اسماعیل و خاندانش] را در تنگه ای بى آب و كِشت، نزد خانۀ محترم [و شکوهمندِ] تو جای دادم (خانه ای که شکار و قطع درخت و جنگیدن در آن حرام است). پروردگارا، [چنین کردم] تا نماز را (در مکه) برپا دارند؛ پس دل های برخى از مردم را چنان كن که (با اشتیاق) به سوی آنان [و این سرزمین] متمایل گردد و از محصولات [مورد نیازشان] به آنان روزى ببخش؛ باشد كه (نعمتت را) سپاس گزارند». و الله دعای وی را اجابت نمود. مراد از تنگه ی بی کشت مکه است؛ و چنین بوده تا مکانی مهیا برای عبادت باشد. به این ترتیب مادر اسماعيل مشغول شير دادن اسماعيل شد و از آب موجود در مشک می نوشيد و از آن خرماها می خورد. تا اينكه آب مشک تمام شد و او و فرزندش تشنه شدند. وی فرزندش را می ديد كه از شدت تشنگی به خود می پيچيد - يا پاهايش را به زمين می زد -. مادر اسماعيل که توانایی ديدن اين صحنه را نداشت، به راه افتاد و بالای كوه صفا كه آن را نزديکتر يافت، رفت و آنجا ايستاد و رو به مکه کرد که كسی را می بيند یا نه؟ ولی كسی را نديد. سپس از كوه صفا پايين آمد تا به بستر رودخانه رسيد. چون بستر رودخانه پایین بود و نمی توانست از آنجا فرزندش را ببیند، نگران شده و همانند كسی كه دچار مشكل شده باشد، با شتاب حرکت کرد تا اينكه از بستر رودخانه گذشت. سپس بالای كوه مروه رفت و آنجا ايستاد و نگاه کرد كه آيا كسی را می بيند؟ ولی كسی را نديد. و هفت بار اين عمل را تكرار نمود. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «سعی- يا حرکت پُرشتابِ - مردم در ميان صفا و مروه، از همين جاست». و چون - برای آخرين بار - به بالای مروه رسيد، صدایی شنيد. به خود گفت: ساكت باش! از خودش خواست که ساکت باشد. آنگاه خوب گوش داد. دوباره همان صدا را شنيد. سپس گفت: صدايت را به گوشم رساندی؛ اگر می توانی به من كمک كن. در آن هنگام مَلَکی را که جبریل بوده، كنار جايگاه زمزم ديد كه با پا و يا بالش به زمين می زد تا اينكه آب بيرون آمد. سپس مادر اسماعيل آنجا را مانند حوضی درآورد و شروع به جمع کردن آب كرد و با دستِ خود، جلوی آن را می گرفت و در مشک می ريخت. و هربار که آب برمی داشت، آب با شدت بیشتری فوران مي كرد. ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «الله، مادر اسماعيل را رحمت كند! اگر کاری به زمزم نمی گرفت زمزم چشمه ای روان می شد». یعنی بر روی زمین جاری می گشت. ابن عباس رضی الله عنهما می افزايد: او آب نوشيد و فرزندش را شير داد. و ملک به او گفت: از هلاكت و نابودی نترسيد؛ زيرا اينجا خانه ی الله است كه اين پسر و پدرش، آن را خواهند ساخت. و الله دوستانش را ضايع و تباه نمی گرداند. گفتنی است: جای خانه ی كعبه، زمينی مرتفع و تپه مانند بود كه سيل از چپ و راست آن می گذشت. اما سیل ها آن را غرق نمی کردند. مادر - با پسرش - در همين وضع بود تا اينكه عده ای از قبيله ی "جُرهُم" كه از راه "كَداء" می آمدند، در قسمت پايين مكه توقف كردند و پرنده ای را كه غالباً پيرامون آب می گردد، در آنجا ديدند و گفتند: اين پرنده، اطراف آب می گردد و از زمانی كه ما اين وادی را می شناسيم، آبی در آن وجود نداشته است. سپس يک يا دو نفر را - برای بررسی - فرستادند. آنان آب ديدند و برگشتند و خبرش را برای همراهان خويش آوردند. پس آن گروه به سوی آب رفتند و در كنار آب، مادر اسماعيل را ديدند. به او گفتند: آيا به ما اجازه می دهی كه نزدت بمانيم؟ گفت: آری؛ اما شما هيچگونه حقی در مالکيت آب نداريد. یعنی: حق مالکیت آن از آن من است و اگر بخواهم به شما می بخشم و اگر بخواهم مانع می شوم. گفتند: باشد؛ و به این ترتیب مادر اسماعیل که انس گرفتن با مردم را دوست داشت، با حضور آنها موافقت نمود. آنها نيز آنجا ماندند و كسانی را برای آوردن خانواده های شان فرستادند. آنان نيز آمدند و در آنجا سكونت گزيدند؛ به گونه ای كه چند خانواده از قبيله ی جُرهُم در آنجا جمع شدند. و به این ترتیب اسماعيل عليه السلام نوجوانی رشيد شد و عربی را از آنان فرا گرفت و چون جوانی بالغ گرديد، شايستگی اش را پسنديدند و او را جوانی ممتاز و سرآمد يافتند؛ و هنگامی كه به سن ازدواج رسيد، يكی از دختران شان را به ازدواج او درآوردند. پس از مدتی مادر اسماعيل فوت كرد. پس از چندی که اسماعيل عليه السلام ازدواج کرده بود، ابراهيم عليه السلام برای سر زدن به خانواده اش - به مکه - آمد؛ اما اسماعيل را - در خانه - نيافت. لذا سراغ او را از همسرش گرفت. همسرش پاسخ داد: رفته است تا چيزی برای ما شکار کند. سپس ابراهيم عليه السلام از همسر پسرش درباره ی وضعيت زندگی و حال و روزشان پرسيد. آن زن گفت: وضع ما خيلی بد است و در تنگنا و سختی به سر می بريم. و نزد ابراهيم عليه السلام زبانِ شكوه گشود. وقتی ابراهيم عليه السلام شکوه و ناله زیاد زن را که ناشی از آزمایش الله برای افزایش درجات بود، مشاهده نمود، از این ترسید که حال و وضعش به فرزندش نیز سرایت نماید، در نتیجه به فرزندش دستور داد تا از این زن جدا شود؛ لذا فرمود: هنگامی كه شوهرت آمد، به او سلام برسان و بگو که آستانه ی درب خانه اش را تعويض کند. و این کنایه از طلاق دادن همسرش می باشد چون زن نیز مانند آستانه ی در همواره با خانه می باشد. هنگامی كه اسماعيل عليه السلام آمد، چیزی احساس نموده و پرسید: آيا كسی نزد شما آمد؟ همسرش پاسخ داد: آری؛ پيرمردی که چنين و چنان بود نزدمان آمد و سراغ تو را گرفت. من هم جوابش را دادم. همچنين درباره ی وضع زندگی ما پرسيد. به او گفتم كه در سختی و تنگنا به سر می بريم. اسماعيل عليه السلام پرسيد: آيا به تو سفارشی هم كرد؟ گفت: بلی، از من خواست که سلامش را به تو برسانم و به تو بگويم: آستانه ی درب خانه ات را عوض كن. اسماعيل عليه السلام فرمود: او پدر من بوده و به این صورت مرا امر نموده که از تو جدا شوم؛ پس نزد خانواده ات برو. لفظ تغییر آستانه ی درب خانه، از جمله الفاظ کنایی طلاق است، اما چنانکه در حدیث آمده، اسماعیل صراحتا همسرش را طلاق داد و با زن دیگری از آن قوم ازدواج کرد. ابراهيم عليه السلام در مدتی كه الله می خواست، نزدشان نيامد و پس از چندی به ديدارشان آمد؛ اما اسماعيل را - در خانه - نيافت؛ از اين رو نزد همسر اسماعيل رفت و سراغ او را گرفت. وی گفت: در طلب روزی، بيرون رفته است. - و در روایتی آمده که گفت: آیا نمی نشینی تا غذا و نوشیدینی بخوری؟ - ابراهیم پرسيد: حال و وضع شما چطور است؟ و درباره ی وضعيت زندگی و حال و روزشان پرسيد. وی گفت: ما در رفاه و آسايشيم و الله متعال را ستايش نمود. ابراهيم عليه السلام پرسيد: غذای شما چيست؟ گفت: گوشت. پرسيد: آشاميدنی شما چيست؟ گفت: آب زمزم، یا آب زمزم و آب های دیگر همچون آب باران. ابراهيم عليه السلام دعا كرد و گفت: يا الله! برای آنان در گوشت و آب، بركت عنايت فرما. رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: «آنان در آن وقت هیچ نوع حبوباتی نداشتند؛ و اگر می داشتند، برای برکت حبوبات شان نيز دعا می نمود تا برکت دعایش آنها را هم شامل شود». ابن عباس رضی الله عنهما می گويد: از اين رو هرکه در جایی غير از مکه تنها به خوردن گوشت و آب اكتفا كند، برايش ناسازگار خواهد بود. ابراهيم عليه السلام به همسر اسماعيل فرمود: هرگاه شوهرت از شکار آمد، به او سلام برسان و بگو که آستانه ی دربش را محکم نگه دارد. هنگامی كه اسماعيل عليه السلام از شکار برگشت، گویا چیزی را احساس نمود - چنانکه در روایتی آمده است: بوی پدرش را احساس نمود - بنابراین پرسيد: آيا كسی نزدتان آمد؟ همسرش پاسخ داد: آری؛ پيرمردی خوش قيافه نزدمان آمد؛ - و از او تعريف کرد و برخی از صفات کمالش را گفت؛ - و سراغ تو را گرفت و من جوابش را دادم. سپس از وضع زندگی ما پرسيد. به او گفتم ما در آسايشيم. اسماعيل عليه السلام پرسيد: آيا به تو سفارشی هم کرد؟ گفت: بله، به تو سلام رساند و دستور داد که آستانه ی درب خانه ات را محكم نگه داری. اسماعيل عليه السلام فرمود: او پدرم بوده است و منظور از آستانه ی در، تویی. به من دستور داده که تو را نگه دارم. ابراهيم عليه السلام در مدتی كه الله می خواست، نزدشان نيامد و پس از چندی به ديدارشان آمد؛ در آن هنگام اسماعيل عليه السلام نزديک زمزم و زير درختی بزرگ، مشغول تراشيدن و ساختن تيری بود. هنگامی كه پدرش را ديد، برخاست و به استقبالش رفت. آن دو رفتاری را كه شايسته ی پدر نسبت به فرزند و فرزند نسبت به پدر است، انجام دادند؛ یکدیگر را در آغوش گرفتند و با هم دست دادند. ابراهيم عليه السلام فرمود: ای اسماعيل! الله مرا به انجام كاری امر نموده است. اسماعيل گفت: فرمان پروردگارت را انجام بده. ابراهيم عليه السلام پرسيد: آيا به من كمک می كنی؟ اسماعيل عليه السلام پاسخ داد: بله، کمکت می كنم. فرمود: الله به من دستور داده که اينجا خانه ای بسازم. و به تپه ای مرتفع در آن اطراف اشاره كرد که سیل به آن نمی رسید و همان جا پايه های خانه را بنا نهادند. اسماعيل عليه السلام سنگ می آورد و ابراهيم عليه السلام ديوارها را بالا می برد. آنگاه که ديوارها بالا آمد، اسماعيل اين سنگ را - كه به مقام ابراهيم مشهور است - آورد و برای پدرش روی زمين گذاشت؛ ابراهيم عليه السلام روی آن ايستاده و بنّایی می كرد و اسماعيل عليه السلام به او سنگ می داد. و هر دو می گفتند: «رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» [البقرة: 127] يعنی: «ای پروردگارمان! از ما (بنای این خانه را) بپذير؛ همانا تو شنوا(ی دعای ما هستی) و (نسبت به ساخت خانه) دانايی». در آن بخش از روایت که می گوید: اسماعیل زبان عربی را فرا گرفت، به قدمت زبان عربی دلالت دارد و اینکه مردم پیش از ابراهیم علیه السلام نیز به این زبان تکلم می کردند، اما اسماعیل علیه السلام اولین کسی است که به زبان عربی مبین تکلم نمود، چنانکه در حدیثی آمده است: «أوَّلُ مَنْ فُتِقَ لِسَانُهُ بِالْعَرَبِيَّةِ الْمُبَيَّنَةِ إسماعيلُ، وَهُوَ ابنُ أربعَ عشرةَ سنةٍ»: «اولین کسی که زبانش به عربی مبین گشوده شد، اسماعیل بود که در آن زمان چهارده سال بیش نداشت». شیرازی در «الالقاب» آن را روایت کرده و شیخ آلبانی صحیح دانسته است.

مرجع

صحيح البخاري، تحقيق: محمد زهير بن ناصر الناصر، الطبعة الأولى، دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم: محمد فؤاد عبد الباقي)، 1422ه. كنوز رياض الصالحين، تأليف: حمد بن ناصر بن العمار، الناشر: دار كنوز أشبيليا، الطبعة الأولى: 1430 هـ. بهجة الناظرين، تأليف: سليم بن عيد الهلالي، الناشر: دار ابن الجوزي، سنة النشر: 1418 هـ- 1997م. رياض الصالحين، تأليف: محيي الدين يحيى بن شرف النووي ، تحقيق: د. ماهر بن ياسين الفحل، الطبعة: الأولى، 1428 هـ. دليل الفالحين، تأليف: محمد بن علان، الناشر: دار الكتاب العربي، بيروت. تطريز رياض الصالحين للشيخ فيصل المبارك، الطبعة الأولى، تحقيق: عبد العزيز بن عبد الله آل حمد، دار العاصمة، الرياض، 1423 هـ. صحيح الجامع الصغير وزياداته، محمد ناصر الدين الألباني، الناشر: المكتب الإسلامي.

این حدیث در HadeethEnc.com

شخصی تصميم گرفت که صدقه ای بدهد؛ صدقه اش را برداشت و بيرون رفت و آن را (ندانسته) به دزدی داد. بامداد مردم می گفتند: ديشب به دزدی صدقه داده شده است.

عن أبي هريرة رضي الله عنه أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: «قال رجل لأَتَصَدَّقَنَّ بصدقة، فخرج بصدقته فوضعها في يد سارق، فأصبحوا يتحدثون: تُصُدِّقَ على سارق! فقال: اللهم لك الحمد لأَتَصَدَّقَنَّ بصدقة، فخرج بصدقته فوضعها في يد زانية؛ فأصبحوا يتحدثون: تُصُدِّقَ الليلة على زانية! فقال: اللهم لك الحمد على زانية! لأَتَصَدَّقَنَّ بصدقة، فخرج بصدقته فوضعها في يد غني، فأصبحوا يتحدثون: تُصُدِّقَ على غني؟ فقال: اللهم لك الحمد على سارق وعلى زانية وعلى غني! فأتي فقيل له: أما صدقتك على سارق فلعله أن يَسْتَعِفَّ عن سرقته، وأما الزانية فلعلها تَسْتَعِفُّ عن زناها، وأما الغني فلعله أن يَعْتَبِرَ فيُنْفِقَ مما أعطاه الله».
از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «قَالَ رَجُلٌ لأَتَصَدَّقَنَّ بِصَدَقَةٍ، فَخَرَجَ بِصَدَقَتِهِ فَوَضَعَهَا فِي يَدِ سَارِقٍ، فَأَصْبَحُوا يَتَحَدَّثُونَ: تُصُدِّقَ عَلَى سَارِقٍ! فَقَالَ: اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ لأتَصَدَّقَنَّ بِصَدَقَةٍ، فَخَرَجَ بِصَدَقَتِهِ فَوَضَعَهَا في يَدِ زَانِيَةٍ؛ فَأصْبَحُوا يَتَحَدَّثُونَ: تُصُدِّقَ اللَّيْلَةَ عَلَى زَانِيَةٍ! فَقَالَ: اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى زَانِيَةٍ! لأتَصَدَّقَنَّ بِصَدَقَةٍ، فَخَرَجَ بِصَدَقَتِهِ فوَضَعَهَا في يَدِ غَنِيٍّ، فَأَصْبَحُوا يَتَحَدَّثُونَ: تُصُدِّقَ عَلَى غَنِيٍّ؟ فَقَالَ: اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى سَارِقٍ وَعَلَى زَانِيَةٍ وعلى غَنِيٍّ! فَأُتِيَ فَقِيْلَ لَهُ: أمَّا صَدَقَتُكَ عَلَى سارقٍ فَلَعَلَّهُ أنْ يَسْتَعِفَّ عَنْ سَرِقَتِهِ، وأمَّا الزَّانِيَةُ فَلَعَلَّهَا تَسْتَعِفُّ عَنْ زِنَاهَا، وأمَّا الغَنِيُّ فَلَعَلَّهُ أَنْ يَعْتَبِرَ فَيُنْفِقَ مِمَّا آتَاهُ اللهُ»: «شخصی تصميم گرفت که صدقه ای بدهد؛ صدقه اش را برداشت و بيرون رفت و آن را (ندانسته) به دزدی داد. بامداد مردم می گفتند: ديشب به دزدی صدقه داده شده است. صدقه دهنده گفت: يا الله! تو را شکر - که توفيقم دادی تا صدقه دهم -. و تصميم گرفت دوباره صدقه دهد و صدقه اش را برداشت و بيرون رفت و (ندانسته) آن را به زنی بدکار داد. بامداد مردم می گفتند: ديشب به زنی بدکار صدقه داده شده است. صدقه دهنده گفت: يا الله! تو را شکر که توفيقم دادی تا صدقه دهم؛ من که نمی دانستم که آن زن، بدکار است. و تصميم گرفت که دوباره صدقه دهد و صدقه اش را برداشت و بيرون رفت و (ندانسته) آن را به ثروتمندی داد. بامداد مردم می گفتند: ديشب به شخصی بی نياز صدقه داده شده است. صدقه دهنده گفت: يا الله! تو را شکر- که توفيقم دادی تا صدقه دهم؛- ولی چه کنم که صدقه ام به دست يک دزد، زنی بدکار و يک بی نياز رسيد. به او گفته شد: اميد است صدقه ات به دزد، باعث شود که دست از دزدی بردارد؛ و اميد است صدقه ات به زنِ بدکار، او را از زنا بازدارد و اميد است صدقه ات به شخصِ بی نياز، باعث شود که او از تو درس بگيرد و از آنچه الله به او داده، انفاق کند».
متفق علیهدرجهصحیح است
شرح

رسول الله صلی الله علیه وسلم یکی از داستان های امت های گذشته را برای ما بیان می کند تا درس بگیریم؛ اینکه مردی بیرون شد تا صدقه بدهد. و معروف است که صدقه باید به فقیران و افراد مسکین و بی چیز داده شود. اما صدقه ی او در دست دزدی قرار می گیرد. صبحگاه مردم می گویند دیشب به دزدی صدقه داده شده است، درحالی که سارق باید مجازات شود نه اینکه به او مالی داده شود. و فرد صدقه دهنده الله را به خاطر توفیق صدقه دادن شکر و سپاس می گوید. زیرا الله در هر حالی ستوده است. سپس این مرد بیرون شده و می گوید: امشب صدقه می دهم. از قضا این بار صدقه ی او به دست زنی بدکاره می رسد که خود را در اختیار مردم قرار می داد. صبحگاه مردم با یکدیگر در این خصوص سخن می گویند که دیشب به زنی بدکاره صدقه داده شده است و این را نه عقل می پذیرد و نه فطرت. و فرد صدقه دهنده الله را به خاطر توفیق صدقه دادن شکر و سپاس می گوید. سپس می گوید: امشب صدقه خواهم داد - وی گمان می کرد که صدقه اولی و دومی او مقبول نشده است-. و این بار صدقه می دهد و از قضا این صدقه در دست فرد ثروتمندی قرار می گیرد؛ حال آنکه ثروتمند، شایسته دریافت صدقه نیست، بلکه باید ببخشد و هدیه داده و کارهایی از این قبیل انجام دهد. صبحگاه مردم با یکدیگر می گویند: دیشب به ثروتمندی صدقه داده شده است. و فرد صدقه دهندهمی گوید: يا الله! تو را شکر - که توفيقم دادی تا صدقه دهم؛- ولی چه کنم که صدقه ام به دست يک دزد، زنی بدکار و يک بی نياز رسيد. این درحالی بود که وی قصد داشت صدقه اش به دست فقیری بیفتد که آن قدر عفاف و پاکدامنی دارد که از مردم گدایی نمی کند. اما امر الله لاجرم مقدر می شود. بنابراین به وسیله ی پیامبر همان امت به آن شخص گفته می شود: سه صدقه ای که انجام دادی پذیرفته شد؛ چون وی خالصانه صدقه داده بود و نیت خیر داشت، هرچند آنگونه که می خواست نشد. اما اميد است که دزد با این صدقه دست از دزدی بردارد و بگوید: این مال برایم کافی است؛ و اميد است که زن بدکاره، از زنا دوری کند؛ زیرا چه بسا وی برای کسب مال چنین می کرده و این صدقه او را از زنا کردن برای به دست آوردن مال باز دارد. و اميد است که فرد ثروتمند درس بگيرد و از آنچه الله به او داده، انفاق کند.

مرجع

صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل البخاري، تحقيق محمد زهير بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة، الطبعة : الأولى 1422هـ. صحيح مسلم، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقي، الناشر: دار إحياء التراث العربي، بيروت. نزهة المتقين شرح رياض الصالحين، تأليف د/ مصطفى الخن، د/ مصطفى البغا، محيي الدين مستو، علي الشربجي، محمد أمين لطفي، مؤسسة الرسالة، ط:الرابعة عشر1407هـ. دليل الفالحين لطرق رياض الصالحين، لابن علان، نشر دار الكتاب العربي. بهجة الناظرين شرح رياض الصالحين، تأليف سليم بن عيد الهلالي، دار ابن الجوزي. شرح رياض الصالحين، لابن عثيمين، نشر: دار الوطن للنشر، الرياض، الطبعة: 1426هـ. تطريز رياض الصالحين، لفيصل الحريملي، نشر: دار العاصمة، الرياض، الطبعة: الأولى، 1423هـ - 2002م.

این حدیث در HadeethEnc.com
۸ از ۹
۹ حدیث
  1. پيش از ما، اموال غنيمت برای هيچکس حلال نبوده است؛ اما خداوند كه ضعف و ناتوانی ما را ديد، غنايم را برای ما حلال نمود.
  2. داستان نوجوان و ساحر و راهب
  3. هر آنچه كه از آن نهى كرده ام از آن دورى كنيد، و هر آنچه كه به آن امر كرده ام به اندازه ی توانايى هايتان آن را انجام دهيد، به طور قطعى آنچه كه مردمان قبل از شما را نابود كرده است؛ پرسش هاى زيادشان و مخالفت هايشان با پيامبرانشان بوده است.
  4. بنی‌اسرائیل را پیامبرانشان سیاست (و رهبری) می‌کردند؛ هرگاه پیامبری از دنیا می‌رفت، پیامبری دیگر جانشین او می‌شد. و همانا پس از من پیامبری نیست، و به زودی جانشینانی خواهند بود و تعدادشان زیاد خواهد شد
  5. الله متعال اراده نمود سه نفر از بنی اسرائيل را که يکی بيماری پِيسی داشت و ديگری کچل بود و سومی نابينا، مورد آزمايش قرار دهد؛ بنابراین مَلَکی را به سوی آنان فرستاد.
  6. فقط سه نفر در گهواره سخن گفتند.
  7. ابراهيم عليه السلام، مادر اسماعيل و پسرش اسماعيل را كه کودکی شيرخوار بود، با خود آورد و در نزديكی بيت الله، زير درختی بزرگ، بالاتر از زمزم در قسمت بالای مسجدالحرام رها کرد. در آن زمان هيچکس در مكه نبود و در آن آبی وجود نداشت.
  8. شخصی تصميم گرفت که صدقه ای بدهد؛ صدقه اش را برداشت و بيرون رفت و آن را (ندانسته) به دزدی داد. بامداد مردم می گفتند: ديشب به دزدی صدقه داده شده است.
  9. سه نفر از منزل خارج شده و راه مى رفتند که باران شروع به باریدن گرفت؛ بنابراین به غارى در كوهى پناه بردند که سنگ بزرگى غلطيد و در غار را بر آنان بست.

هر حدیث، درجه، شرح و فایده در اینجا دقیقاً همان‌گونه که HadeethEnc.com منتشر می‌کند، بر پایهٔ شرایط بازنشر آن، نشان داده شده است. درجه نام کسی را که حکم داده است نمی‌آورد. ترجمه‌ها و شرح‌ها از نویسندگان خودِ آن است و برخی احکامی را بیان می‌کنند؛ بازبینان سبیل آن‌ها را بررسی نکرده‌اند. حدیث عربی، متن اصلی است. منبع: HadeethEnc.com